پنجشنبه ۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

اصلاح ابرو به قيمت كور كردن چشم ...

ﺇنّا للّه و ﺇنّا ﺇليه راجعون

بي شک يکي از مهمترين حوادث پس از انتخابات 22 خرداد 1388 حمله به کوي دانشگاه تهران است که ذهن اکثر افراد جامعه مخصوصا دانشجويان، اساتيد دانشگاه و بسياري از مسئولين را به خود معطوف كرده است. حادثه اي که ابعاد آن در مقايسه با حوادث مشابه قبلي، از جمله 18 تير 1378 بسيار وسيعتر است. از اين رو سوالات زيادي در افکار عمومي و به طور ويژه در ذهن دانشجويان و شاهدان حادثه پديد آمده است که علي القاعده بايد از طرف مسئولين به آنها پاسخ داده شود. بسياري از افراد، عدم برخورد قاطع با عاملان حوادث مشابهي همچون واقعه 18 تير 1378 را علت اصلي تکرار حوادث تلخ اخير ميدانند. لذا اذهان عمومي و دانشجويان بيش از پيش در پي يافتن پاسخ سوالات خود و شناسایی عاملان اين فاجعه ميباشند و پرواضح است که جز برخورد قاطع با عاملان، هيچ راهي براي بازگرداندن اعتماد از دست رفته آنها وجود ندارد.
مطالبي که در ادامه مي آيد بيشتر جنبه سوالي دارد. پرسش‌هايي که اميد است از طرف مسئولان به آنها پاسخ دقيق و قانع کننده داده شود. پرسش‌هايي که ذهن اکثر نزديکان به اين حادثه را درگير خود کرده است.
در تمام دنيا از جمله ايران ما، تاثيرگذارترين افراد در جامعه، نخبگان و فرهيختگان آن جامعه هستند و بيشترشان را دانشجويان ممتاز و اساتيد برجسته و افراد تحصيلکرده تشکيل ميدهند. پس نحوه برخورد با اين افراد، ميزان دخالت ايشان در اداره امور و ميزان ارزشي که براي دولت دارند ، در پيشرفت آن جامعه تاثير عميقي دارد. با اين مقدمه اين سوالات به وجود مي آيد که اگر دانشگاه تهران را به عنوان نماد آموزش عالي کشور و دانشجويان و اساتيد آن را به عنوان نماينده نخبگان جامعه که اکثريت آنها را دانشجويان تشکيل ميدهند‌‌‌ در نظر بگيريم و اگر واقعا اعتماد اين بخش از جامعه براي نظام ما مهم است، چگونه بايد به اين عدم اعتماد به وجود آمده در اثر حمله به کوي دانشگاه تهران و وقايعي از اين دست در ساير نقاط کشور عکس العمل نشان داد؟ آيا نخبه‌پروري صرفا يک شعار زيباست؟ آيا اين دانشجويان به درستي ميتوانند آينده سازان کشور باشند؟ آيا بهتر نيست دلايل معضلاتي مانند فرار مغزها را در تاثير اين برخوردها در نخبگان نيز جستجو کنيم؟ آيا ما مصرف کنندگان وحرام کنندگان پول نفتيم (آنطور که حمله کنندگان به کوي و برخي از افراد در بازداشتگاهها ميگفتند!) يا توليد کنندگان علم و آينده کشور؟
مسلما صِرف دانشجو بودن باعث تنزيه و برائت اين قشر نميشود، ليکن صرف ساکن بودن در کوي دانشگاه تهران نيز موجب نمیشود که دانشجو به اقدام عليه امنيت ملي متهم شود و مورد ضرب و شتم، آزار و اذیت و انواع رفتارهاي تاسف آور قرار بگیرد. اين جمله را به دفعات از مسئولين شنيده ایم که «مصلحت کشور اين است که اين حوادث از ذهن افراد ناپديد شود و مسکوت بماند»، همانطور که واقعه 18 تير 1378 مسکوت ماند و فاجعه اخير را رقم زد.
مسئولين محترم!
شايد بتوان آثار زخم ها و کتک ها را با دادن لباسهاي نو و ستاندن لباسهاي خوني دانشجويان برطرف کرد اما چگونه مي‌توان خاطره آن حوادث و فجايع را از کابوسهاي شبانه و دفتر حافظه آسيب ديدگان پاک کرد؟ آيا واقعاً مصلحت مانع افشاي حقايق است؟ اگر پاسختان مثبت است بايد عرض کنيم متاسفانه به خطا رفته‌‌ايد. مصلحت دانشجوست، اين دانشجوست که آينده کشور را ميسازد (خودتان هميشه اين را به ما مي‌گوييد).پس مصلحت دانشجو، مصلحت ايران فرداي ما و نظام ماست مگر اينکه براي اداره‌ي كشور به جاي پتانسيل علمي بر پتانسيل سركوب حساب كرده باشيد. اين مصلحت شما نتيجه اي جز نشان دادن چراغ سبز براي به وجود آمدن وقايع مشابه نداشته و نخواهد داشت. و اگر جوابتان منفي است، سکوت و پنهان کاري خيانت است. آيا مصلحت،حمله به کوي دانشگاه و وارد شدن در آن به بهانه دستگيري عده اي آشوبگر است؟آيا اعمال هر گونه رفتار زشت و خشن با آنان مصلحت است؟لازم نيست هربار پس از وقوع اين حوادث قدم رنجه کرده و در محل حادثه حاضر شويد و کميته حقيقت ياب تشکيل دهيد. بهتر نيست بر صندلي مسئوليت خود تکيه بزنيد و تصميمي اتخاذ کنيد که براي هميشه ريشه اين حوادث خشکانده شود؟ باور کنيد ما اين را بيشتر ميپسنديم. اين بهتر از اين است که در صحنه حادثه حضور داشته باشيد و براي دلگرمي و فروکش کردن خشم ما وعده هايي بدهيد که هرگز عمل نميکنيد.
ببخشيد که ما اينهمه سوال ميکنيم.آخر ما دانشجوييم.ما مجبوريم فقط سوال کنيم بدون اينکه انتظار شنيدن پاسخ آنها را داشته باشيم.ما به دنبال جواب آنها هم نميرويم زيرا قدرت آن را نداريم.زيرا همه در جواب بي گناهي ما به ما گفتند تر و خشک با هم ميسوزد!زيرا فهميديم در مواقعي ممکن است بي گناهي بزرگترين جرم شناخته شود.زيرا ما را از بازگشت به آنجا ترساندند.زيرا فهميديم آنقدر بي ارزش يا غريبيم که حتي خبري از ما در صداوسيما پخش نشده است...
مگر ما و شما به اسلامي که بر پايه احترام به حقوق افراد، حتي غير مسلمانان، بنا شده مسلمان نيستيم؟ مگر ما و شما به ديني که پيامبرش را به رافت و رحمت و مهرباني ميشناسيم مومن نيستيم؟ مگر ما فرزندان کساني نيستيم که خالق و حافظ همين انقلابي هستند که مصلحتش را شما تعيين ميکنيد؟ مگر نه اينکه ما لااقل به زبان مسلمانيم؟ مگر نه اينکه ما ايراني هستيم؟ بالاتر از همه اينها مگر نه اينکه ما انسانيم؟ رفتاري که با ما شد نه در شان اسلام بلکه در شان انسانيت نيز نبود. شايد هم واقعا آنها که حتاکي و فحاشي کردند، حمله و تجاوز کردند، ضرب و شتم کردند و خونمان را ريختند مسلمانند نه ما...!شايد تصور کنيد اغراق ميکنيم، ولي اين عين واقعيت است و همين واقعيت است که ما را مي آزارد. مگر نه اينکه همين دانشجويان در جنگ وانقلاب نيز جانفشاني کردند؟ مگر نه اينکه ما نيز براي دفاع از خاک وناموس و دين خود آماده ايم؟مگر نه اينکه شما هم در مواقع بحران مجبوريد از ما کمک بخواهيد؟پس چرا با رفتارتان ما را از خود ميرانيد؟مگر نه اينکه در اسلام و قوانين حقوقي آن همه افراد تا قبل از اثبات جرم بي گناهند يا حداقل قابل مجازات نيستند؟ پس چرا با ما اينگونه وحشيانه برخورد شد؟آيا ساکن کوي دانشگاه تهران بودن جرم است يا حمله وحشيانه و فجيع به افرادي که هنوز جرمشان ثابت نشده است؟آيا اين است اجراي دستورات اسلامي در کشوري که داعيه اجراي آن را دارد؟مگر نه اينکه خوابگاه ما حريم خصوصي ماست؟مگر نه اينکه گرفتن گوشيهاي همراه ما و جستجو در اطلاعات آن که گاهي کاملا خصوصي و خانوادگي است غير قانوني ميباشد؟شايد به زعم شما بتوان همه تقصيرها را به گردن لباس شخصيها يا افراد مشکوکي انداخت که هيچکس آنها را نميشناسد.ولي رفتار زشت و خشن نيروي انتظامي با ما را چطور؟رفاقت و هماهنگيشان با لباس شخصيها را چطور؟ ما چگونه به مسئولان و رسانه هايي اعتماد کنيم که آنچه را ما با چشمان خود مشاهده کرديم، يا تحريف کرده وبه عنوان خبر منتقل ميکنند يا حاضر به باور کردن آنها نيستند؟چگونه به آنها براي احقاق حق خود اميدوار باشيم؟چگونه اعتماد کنيم وقتي ديده و شنيده بوديم آنهايي که اموال عمومي و خصوصي مردم را تخريب ميکنند عده اي آشوبگرند ولي مقابل چشمان ما حتي نيروهاي انتظامي درها و پنجره هايمان را شکستند و اموالمان غارت و ويران شد؟چگونه خونمان به جوش نيايد وقتي مسئولان نيروي انتظامي از رأفت و مداراي نيروهايشان وآمار آسيب ديدگانشان صحبت ميکنند و اينکه براي سرکوب،از سلاح‌‌هاي پيشرفته و انواع گلوله‌‌ها استفاده نکردند و اينکه آنها حق دارند از دانشجويان شکايت کنند در حاليکه ما هم مدارا و رأفت آنها را در ضربه‌‌هاي باتومشان و هم در الفاظ رکيکي که نثارمان کردند و هم در گلوله‌‌هايي که منجر به آسيب ديدگي شديد برخي از دانشجويان شد وهم در حق شکايتمان از آنها ديديم؟چگونه قبول کنيم که از هويت افراد مهاجم اطلاعي ندارند يا اينکه نيروي انتظامي دخالتي در اين حادثه نداشت در حاليکه تعدادي از ما را به زندان وزارت کشور منتقل کردند؟آيا باور کنيم وزارت کشور از هويت آنان مطّلع نيست؟چگونه اميدوار باشيم در حاليکه به ما گفتند نيروي انتظامي نگاهدار امنيت و ناموس ماست و بسيج حافظ اسلام ماست اما ايشان پرده هاي اسلام را دريدند و حافظان ناموس٬بدترين الفاظ رکيک را نثار نواميس ما کردند؟چگونه باور کنيم وقتي مسئولين هيچ اشاره اي به حضور نيروهاي انتظامي در حادثه نداشتند در صورتيکه تعداد آنان بيشتر از ديگران بود و به وحشيانه ترين نوع ممکن دانشجويان را مورد ضرب و شتم قرار ميدادند؟چگونه منتظر عدالت باشيم در حاليکه هيچ شخص يا گروهي که مسئوليت پيگيري حوادث اخير را داشتند حتي يکبار هم با ما صحبت نکردند تا واقعيت را بدانند؟مسلما اين راه هرگز به حقيقت نميرسد.چگونه باور کنيم وزارت اطلاعات ما که الحق توانايي خوبي در پيدا کردن گروه هاي جاسوسي و تروريستي دارد، مدت بسيار طولاني است که هنوز نتوانسته مسئله لباس شخصيها را حل کند؟در غير اينصورت گمان بدتري ميرود و آن اينکه اين افراد آزادانه يا لااقل با اجازه و تحت نظر فعاليت ميکنند. چگونه ميتوان باور کرد اين حمله وحشيانه سازماندهي شده نبوده است وبالاتر اينکه چگونه ميتوان باور کرد عوامل وافراد شرکت داشته در آن را نميتوان يافت؟
ما از تشابه عاقبت اين اتفاق با 18 تير 1378 ميترسيم. ميترسيم از اينکه تمام خشونت ها٬زخم ها٬بي حرمتي ها و تحقيرها در يک ماشين ريش تراش خلاصه شود.ميترسيم از اينکه حمله وحشيانه ديگري خون دوستانمان را در کوي دانشگاه تهران بر زمين بريزد و باز مصلحت ها و بي عدالتي ها اجازه افشاي حقيقت و مجازات عاملان را ندهد.به همين دليل پاسخ سوالاتمان را از مسئولين ميخواهيم.
1-براي حمله به کوي دانشگاه تهران از چه کساني دستور يا اجازه گرفته شد؟ طبق قانون نيروي انتظامي بدون اجازه رييس دانشگاه حق ورود به کوي دانشگاه را ندارد.آيا آقاي فرهاد رهبر اجازه ورود دادند يا نيروي انتظامي غير قانوني وارد کوي شد؟در هر دو صورت به چه دليل اين کار را انجام دادند؟
2-چرا رييس دانشگاه تهران، رييس کوي دانشگاه، رييس نيروي انتظامي و هيچ مسئول ديگري در مورد حوادث اخير در مقابل دانشجويان پاسخگو نيستند؟
3-دقيقا چه کساني وارد کوي شدند و به کدام نهاد يا ارگاني وابسته بودند؟ به طور قطع شناسايي و يافتن آنها سخت تر از جمع آوري و ساماندهي آنها در نيمه شب براي حمله به کوي نخواهد بود.
4- با توجه به اين نکته که نيروي انتظامي حافظ امنيت ماست و براي اجازه ورود دادن به لباس شخصي ها و نهادهاي بي ربط که در پايان حمله دست بر گردن آنها داشتند بايد پاسخگو باشد، نقش نيروي انتظامي، بسيج(شهري)، نيروهاي اطلاعاتي، سپاه پاسداران و انصار حزب اله در اين درگيري ها و حمله به کوي چه بوده است؟
5-چگونه حقوق تضييع شده مالي، جسمي و روحي دانشجويان را ادا ميکنيد؟
6-چه تضميني وجود دارد که اينگونه حوادث ديگر تکرار نشود؟
7-يکي از اعمالي که به شدت ما را اذيت ميکرد و باعث توهين و تحقير ما شد، رفتار زشت و غير اسلامي برخي از مسئولين نيروي انتظامي در بازداشتگاه‌‌ها بود که حتي سن برخي از آنها از ما کمتر بود .اولا چرا و تحت حمايت چه سازماني مسئوليت ما در دست اين افراد که سن برخي از آنها به 20 سال هم نمي‌‌رسيد قرار گرفته بود؟و ثانيا چگونه، كي و كجا پاسخگوي بي‌احترامي‌‌ها و توهين‌‌هايشان خواهند بود؟ البته با توجه به اين نکته که اين افراد به راحتي از جانب ما قابل شناسايي مي‌‌باشند و اين بازخواست حق مسلم ماست.
8-براي همه بازداشت شدگان پرونده‌‌هاي قضايي تشکيل شده است. اگر به اين نکته توجه کنيم که بسياري از متهمان بي‌‌‌‌گناه بوده‌‌اند، چه تدبيري براي بسته شدن اين پرونده‌‌ها و عدم سوءسابقه آنان اتخاذ مي‌‌شود؟ حکم آزادي بدون بسته شدن پرونده همانند اين است که بي‌‌گناهي را سيلي بزنيم و از او بخواهيم اعتراض نکند چون ممکن است دوباره سيلي بخورد!
در پايان از مسئولان خواستاريم پاسخگوي سوالات ما باشند. باز هم متذکر ميشويم که تنها راه جلوگيري از تکرار اينگونه وقايع و بازگرداندن اعتماد دانشجويان نسبت به مسئولان، شناسايي و برخورد قاطع با تک تک عوامل و افراد دخيل در اين حادثه در يک دادگاه علني صالح و بيطرف ميباشد که حتي از محاکمه سران کشور و نيروي انتظامي باکي نداشته باشد.شايد حقيقت را براي بسياري از افراد بتوان مخفي کرد،ولي ما خود شاهد حقيقت بوده ايم.عکس العمل مسئولين کاملا نشان دهنده ميزان احترام و حقي است که براي دانشجويان،خانواده هاي ايشان،اذهان مردم،آينده کشور وعدالت قائلند.اين زياده خواهي ما نيست بلکه حق طلبي ماست.اين بار ديگر معذرت خواهي مسئولان، به تنهايي اثري نخواهد داشت.
الملک يبقي مع الکفر و لا يبقي مع الظلم

يك لحظه غفلت، يك عمر بصيرت ...

بسمه تعالی


مدتی از حادثه
ی 25 خرداد در کوی دانشگاه می گذرد. ولی هنوز اطلاعات دقیق و صحیحی از جزئیات این واقعهی تاسف برانگیز حتی در بین دانشجویان و مسئولین پیگیر این امر وجود ندارد. مرور دوبارهی آن همه خاطرهی تلخ، مرا در نوشتن این متن مردد مي کرد. خاطراتی که یادآوری آنها با بغض و اضطراب همراه است. اما وظیفهی خود دانستم تا آنچه بر ما گذشت را بازگو کنم. امیدوارم از نوشتن این متن حادثهی دیگری گریبانم را نگیرد و متهم به اتهامات دیگر نشوم. قصد من فقط بازگو کردن آن چیزی است که اتفاق افتاد و نه خط دادن یا تشویش اذهان عمومی. از خداوند بزرگ میخواهیم تا تحمل شنیدن حقایق را به همهی ما عطاء کند. از او میخواهم که خشم و نفرت اکنون باعث زیادهگویی یا دور شدن از مسیر حقیقت گذشته نگردد. از مسئولین تقاضا دارم به جای برخورد با انتشار این متنها از اطلاعات موجود در آنها استفاده کنند.
عصر بود، 24 خرداد 1388. از کتابخانه بیرون آمدیم. می
خواستم یکی از نچسبترین درسهای این چند سال را بخوانم، ولی واقعا حوصلهاش را نداشتم. مخصوصا از وقتیکه فامیل و دوستان تماس میگرفتند و میگفتند"خیلی مراقب خودتون باشید. میگن کلی ضد شورش ریختن طرفای شما. یکی از همکارام که از اون طرفا رد میشد گفته بود حتی سنگرم درست کردن. مثه اینکه امشب یه خبراییه. جون من یه وقت نکنه برین درگیر شینا. . . "این حرفا باعث میشد کنجکاو شویم که ببینیم چقدر از این حرفها صحت دارد. با خودم میگفتم"اینا هم دیگه زیادی دارن جو میدن به قضیه. مگه قراره بجنگن که سنگر درست کردن؟!"تصمیم گرفتیم درس خواندن را تعطیل کنیم و ببینیم در خیابانها اوضاع از چه قرار است. ولی میدانستیم نباید آنقدر طول بکشد که به شب برسد. حتی تصمیم گرفته بودیم با یکی از دوستانمان هماهنگ کنیم تا اگر نیازی شد امشب به آنجا پناه ببریم. در همین احوالات بودیم که به چهار راه امیرآباد رسیدیم . امیرآباد و همه کوچههای متصل به آن در اختیار نیروهای انتظامی و ضد شورش بود. از همه بدتر جلوه و هیبت ضد شورشیها بود که وقتی کنار هم جمع میشدند آنقدر ترسناک بودند که آدم آرزو میکرد هیچوقت حتی از کنار آنها هم عبور نکند. در این مدت که ساکن کوی بودم هرگز امیرآباد را اینگونه سرد و خاموش ندیده بودم. فکر کردم به خاطر حوادث شب قبل است که این همه نیرو در اینجا مستقر شدهاند. چون شب قبل بعضیها مقابل در اصلی کوی و اندکی پایینتر از آن حسابی گرد و خاک به پا کرده بودند. با خودم گفتم حتما اینها خواستند امشب پیشدستی کنند تا ابتکار عمل را در دست داشته باشند و هر اقدامی را در نطفه خفه کنند. نمیدانم چگونه ولی به این نتیجه رسیدهبودم که با وجود این همه پلیس و ضد شورش امکان بروز هر درگیری و اتفاقی منتفی است. با دوستم که با هم در یک اتاق خوابگاه سکونت داریم مدتی در خیابانها پرسه زدیم ولی خیلی زود به خوابگاه بازگشتیم و به خاطر پارهای از مشکلات از پناه بردن به خانه دوستمان منصرف شدیم. وارد کوی شدیم. از اینکه نگهبانان کارتهای ما را در چنین وضعی کنترل نمی کردند تعجب کرده بودیم. در تمام این مدت دنبال دلیلی میگشتیم تا خودمان را قانع کنیم که امشب اتفاقی نخواهد افتاد و به این نتیجه رسیدیم که بعد از واقعه 18 تیر 1378 غیر ممکن است که دیگر نیروهای امنیتی وارد کوی شوند. بالفرض اگر هم وارد شوند سراغ همه ساختمان ها نمی آیند . با این وجود اگر وارد ساختمان ما شدند احتمال اینکه در تکتک اتاقها را بزند و آنها را تخلیه کنند بسیار کم است. ولی اگر واقعا این همه زحمت را قبول کردند و تشریف آوردند حقشان است هر بلایی خواستند سرمان بیاورند. اگر ما آنقدر کم اقبال هستیم، همان بهتر که به دست آنها بیفتیم! ولی باز با این حال گفتیم اگر خطری حس کردیم همه این احتمالات را فراموش کرده و مشکلات را نادیده میگیریم و راهی منزل دوستمان میشویم. در راه یکی از آشنایان را دیدیم و دلایل خود را برای او بازگو کردیم. خندهای کرد و گفت"آخه دقیقا تو ماجرای 18 تیر همه این احتمالات شما عملی شد". ما یکه خورده بودیم ولی دوست نداشتیم حرفهای او را باور کنیم. چون ورای همه این دلایل و احتمالات،کوی دانشگاه خانه ما بود. خانهای که مدت ها در آن سکونت داشتیم. خانه
ای که در این شهر غریب و وسیع به آرامش در اتاق
های کوچکش دل خوش کرده بودیم. خانه ای که به آن دلبستگی داشتیم. خانهای که بخشی از هویت ما شده بود. اما شاید واقعا این دلیل ماندن ما نبود. ما احساس خطر نمیکردیم، ما خیلی ساده نگاه میکردیم وساده میاندیشیدیم.
تعدادی از بچه
ها مقابل ساختمان ایستاده بودند و ما به آنها پیوستیم تا از آنها درباره اوضاع کوی پرسوجو کنیم. یکی گفت"خبری نیست بابا،امن و امانه" ولی دیگری در جوابش گفت "نخیر،امروز تو میدون ولیعصر بسیجیا میگفتن قرار ما ساعت 4 صبح،کوی دانشگاه" و همان کسی که اوضاع را عادی میدید گفت"اینا جو سازیه،مگه مهمونیه که بخوان قرار بذارن. باور کنین خبری نیست". به سمت اتاق رفتیم. در را که باز کردم نگاهم به پنجره افتاد. پنجرههایی که برای جلوگیری از خرد شدنشان به سبک پنجرههای زمان جنگ رویشان چسب زدیم. چون در درگیریهای دیشب دو طرف بدجور به هم سنگ میزدند.
وقت گرفتن شام شده بود. به سلف سرویس رفتیم. به نظر نمی
رسید که با روزهای دیگر تفاوتی داشته باشد و این باعث دلگرمی ما شده بود. به اتاق برگشتیم. هنوز هم با ما تماس گرفته میشد که نگران وضعیت ما هستند. ما هم دلایل خود را برای آنها توضیح میدادیم و سعی میکردیم نگرانیهای آنان را کاهش دهیم. زمان میگذشت و من از معدود انسانهایی بودم که از گذر سریع آن خوشحال می-شدم. دوست داشتم زودتر از این نیز بگذرد. بگذرد و به پایان شب نزدیک شود بدون هیچ درگیری و تجمعی که باعث دخالت پلیس و ایجاد شرایط بحرانی شود. اما این رویایی بود که خیلی زود از دایره حقیقت خارج شد.
اولین صداها و فریادها به گوش رسید. صداهایی که شعار بود و فریادهایی که بقیه را به حمایت فرامی
خواند. در این مدت که ساکن کوی بودم از این نوع فریادها و صداها بسیار شنیدم و تقریبا به شنیدنشان عادت داشتم. حتی شاهد دو سه درگیری که منجر به دخالت ضد شورشیها و بعضا باعث ورود لباس شخصیها به کوی شود نیز بودم. ولی نمیدانم چرا این بار وقتی اولین صداها به گوشم رسید مضطرب شده بودم. با خودم میگفتم شاید به خاطر شایعات و خبرهایی است که در مورد حمله امشب شنیدهام. سعی میکردم با این اضطراب بجنگم. باعث تعجب خودم شده بودم چون من اغلب اوقات بسیار خونسرد و آرام و به قول نزدیکان،بیخیالم. در حالیکه با دوستم در اتاق مشغول پیگیری و تحلیل اوضاع بودیم از چند نفر از دوستانمان دعوت کردیم به اتاق ما بیایند. این کار هم باعث میشد تنها نباشیم و هم اینکه میخواستیم نظر آنها را نیز درباره وضعیت کوی بپرسیم. هنوز شعله درگیریها زبانه نکشیده بود. طبق معمول اوقاتی که دور هم جمع میشویم زمان زیادی برای شوخی و بدون اینکه از موضوع اصلی حرف چندانی بزنیم گذشت. دقایقی از ساعت 22 گذشته بود که تصمیم گرفتیم برای آشنایی با فضا و غلبه بر اضطراب ناچیزمان به محوطه کوی برویم. گویا در مدتی که ما در اتاق مشغول صحبت کردن بودیم،تنور درگیری در حال گرم شدن بود. همه با هم از اتاق خارج شدیم. به محض خارج شدن از ساختمان و ورود به محوطه کوی،التهاب و سنگینی فضا را حس کردم. بوی آتش و دود همیشگی. کمکم تمام خیالاتم در مورد آرامش کوی به دست فراموشی سپرده می‌‌شد ولی هنوز شرایط و فضا مشابه درگیریهای قبل بود. این نکته را از تجربیات سکونتم در کوی دریافتهبودم. کوی دانشگاهی که همیشه آبستن حادثه بود. اولین گروهی که به محض خارج شدن از ساختمان مشاهده کردم، گروهی 20 تا 30 نفری بود که کنار مسجد جمع شدهبودند و موضعی برخلاف اکثریت دانشجویان داشتند. با اینکه حرکتشان باعث تعجبم شده بود ولی نمیخواستم از بچهها جدا شوم. به همین دلیل با آنها به سمت در اصلی کوی حرکت کردیم. جایی که اوج درگیری بود. اما اندکی بیشتر از حرکت ما نگذشته بود که دیگران را در حال دویدن به داخل کوی دیدیم. بدون کوچکترین وقفه ما هم دویدیم. بیشتر از چند گام نرفته بودم که فهمیدم اتفاقی رخ ندادهاست. ایستادم و اطرافم را به قصد یافتن دوستانم نگاه میکردم. وقتی چند تایی از آنها را پیدا کردم دوباره با احتیاط به سمت در اصلی حرکت کردیم. باورم نمیشد. تا به حال کوی را در این وضعیت ندیده بودم. از در اصلی کوی تا میدان داخل خوابگاه که در مقابل هم و به فاصله حدود 100 متر از یکدیگر قرار دارند و محل اصلی اجتماع بچهها بود،آتشهای زیادی درست شدهبود که بعضا بزرگ هم بودند. از یکی از بچههایی که آنجا حضور داشت پرسیدم که"واسه چی این همه آتیش درست کردن؟". او هم در جوابم گفت"بس که بیشرفا اشکآور میزنن". در انتظار ادامه حرفش به چشمانش خیره ماندم. ولی چشمان او از ابتدای کلامش آسمان سیاه را نگاه میکرد. ناگهان شروع کرد به دویدن. من که نمیدانستم برای چه فرار میکند به آسمانی نگاه کردم که احتمالا علت دویدنش بود. دیدم جسمی نورانی که مارپیچی حرکت میکرد،به سرعت در حوالی من در حال فرود آمدن است. تا به حال اینچنین چیزی ندیده بودم. وقتی کنارم افتاد تازه در حال فرار کردن بودم. دودی که به سرعت از آن خارج میشد باعث این بود تا بفهمم این گاز اشکآور است. ولی دیر شدهبود. چشم و گلویم میسوخت. دیگر نتوانستم بدوم. ایستادم و سعی میکردم نفس بکشم. اشک از چشمانم جاری شدهبود. یک نفر که نمیتوانستم او را ببینم دستم را گرفت و از من خواست تا چشمانم را باز کنم. بوی دود سیگار میآمد. حس میکردم در هالهای از دود سیگار قرار دارم. بالاخره توانستم چهرهی کسی را که مقابلم ایستاده بود به زحمت ببینم. هنوز اشک از چشمانم جاری بود. او که سیگارش تمام شده بود مرا به سمت آتش هدایت کرد تا در کنار آن چند نفس عمیق بکشم. این کار باعث شد تا در کمتر از یک دقیقه بهتر شوم. تازه فهمیده بودم که روشن کردن آتش در این فضا چقدر ضرورت دارد. در این محیط، استشمام دود آتش از تنفس اکسیژن خالص مفیدتر است. من کمکم داشتم به فضا و جزئیات آن اشنا میشدم. حالا دیگر هر از چند گاهی به آسمان نگاه میکردم تا مسیر فرود آمدن اشکآورها را تشخیص دهم. خواستم کمی جلوتر بروم. اما با دیدن سنگهایی که چند متر جلوتر از من به زمین میخوردند و مقابلم میایستادند، تصمیمم عوض شد. از همان جا کنجکاوی کردم. روی پنجه ایستادم. واقعا شبیه صحنههای مبارزه فلسطینیها شده بود. عدهای آن جلو به سمت ضد شورشیها سنگ پرتاب میکردند. آنها هم با سنگ و اشکآور پاسخ میدادند. ناخودآگاه چند متری جلوتر آمدهبودم. این تغییر مکان را وقتی دریافتم که مجبور شدم در برابر یک سنگ که تصادفا مقابل آن قرار داشتم عکسالعمل نشان دهم. آنقدر مبهوت فضا شدهبودم که جدا شدنم از دوستانم را فراموش کردهبودم. محیط پر بود از دود آتش و گاز اشکآور که اکنون بیشتر از قبل شلیک میشد و این باعث سختی دیدن میشد. به علاوه،مسلما قد من هم در آن زمان کم آنقدر بلندتر نمیشد که بتوانم بهتر از این اوضاع را در خط مقدم مشاهده کنم. لذا تصمیم گرفتم به کنجکاوی پایان دهم و به سمت ساختمانمان بروم.
در راه ،همان بچه
های مسجد را دیدم که کنار در ورودی آن تجمع کرده بودند و با حرارت در حمایت از کاندیدای مورد نظرشان شعار می-دادند. "چپ،راست،کارگزار،علیه خدمتگزار"،"احمدی،احمدی،تو انتخاب اصلحی"،"احمدی،احمدی،حمایتت میکنیم". خیلی از آنها را میشناختم. حالا وقتش بود از آنچه در هنگام رفتن باعث تعجبم شده بود سر دربیاورم. برخی دیگر از بچههای مسجد که از همان کاندیدا حمایت میکردند چند متر آن طرفتر ایستاده بودند. به جمع آنها پیوستم. همدیگر را میشناختیم. بعد از سلام و احوالپرسی از آنها پرسیدم"چی کار دارن میکنن؟ واسه چی جمع شدن شعار بدن؟"یکی از ایشان در جوابم گفت"نمیدونم والله. حالا که وقت این کارا نیست. فقط همینو کم داریم که تو کوی بزنبزن بشه. میدونین اگه دعوا شه چی میشه؟". به آنها پیشنهاد دادم که برویم و با مسئولشان صحبت کنیم. یکی پاسخ داد"ولشون کن. این سیامک آتیشش تنده. نمیشه باهاش حرف زد. چند بار بچهها بهش گفتن نزدیک بود دعوا شه. "در همین حال از دیگران شنیدم که مقابل در اصلی کوی درگیری شدت یافته است. دیشب هم کلی گاز اشکآور زده بودند. بچهها هم برای خنثی کردن اثر آن هر چند متر آتشی روشن میکردند. به سمت اجتماع شعار دهندگان رفتم تا ببینم اوضاع از چه قرار است. دیگر مردم هم از خانهها بیرون آمدهبودند و شعار اللهاکبر میدادند. بعضی از آنها را در کوچهی جنب بانک صادرات می-دیدم.
ناگهان در اجتماع شعار دهندگان سر و صدایی ایجاد شد. در اطراف جمعیت شکافی ایجاد شد و دو نفر از دل آن بیرون آمدند در حالیکه بر سر هم فریاد می
زدند. یکی از آنها سیامک،مسئول اجتماع کنندگان بود. سریعا چند نفر دیگر آمدند تا اوضاع را آرام کنند و به اصطلاح آن دو نفر را جدا کنند. اما دو نفر مایل بودند با هم صحبت کنند. سیامک با صدای بلند میگفت"اگه مشکل داری برو. ما که از کسی دعوت نکردیم". آن یکی در جواب گفت"کارتون اشتباهه آخه". تازه فهمیدم که دعوا بر سر چیست. یکی از بچههای مسجد آمده بود تا بقیه را از کارشان منصرف کند اما با برخورد تندشان مواجه شده بود. همان تذکری که من قصد داشتم به آنها بدهم. هنوز صدای فریاد سیامک میآمد که"آخه تا کی باید از این خوابگاه یه صدا بلند شه، اونم فقط صدای آدمایی که مخالفن؟". طرف مقابل که هنوز موفق به شناختنش نشده بودم گفت"اگه همون مخالفا بیان و دعوا شه کی جواب میده؟"سیامک هم گفت"ما قصد دعوا نداریم. به بچهها گفتم فقط میخوایم ما هم عقیدمونو بگیم. ما که با کسی دعوا نداریم. اگه اوضاع خراب شد میریم". این را گفت و به طرف جمعیت برگشت. حالا نوبت یک نفر دیگر از جمعیت بود تا به جای سیامک حرف بزند. میشناختمش. همیشه در مسجد میدیدمش. اینجور شروع کرد که"تازه دعوا هم بشه. مگه ما میترسیم؟ مگه ما آرزوی شهادت نداریم؟". اما این دفعه طرف مقابل بود که راهش را عوض کرد و برگشت تا این قائله هم ختم شود.
همانطور که داشتم اوضاع خیابان
ها و کوچهها و مردم را رصد میکردم، با شنیدن صدای موتور سیکلتها چشمانم به سمت صدایشان خیره ماند. آخر به سرم آمد از آنچه میترسیدم. خیلی زود حدود 10 موتور سیکلت که بر هر کدامشان دو نفر سوار بودند مقابل دیدگانمان ظاهر شدند. بچهها میگفتند انصار حزبالله هستند. نمیدانستم چگونه توانستند با یک نگاه بفهمند که آنها که هستند! رییس گروه یک بلندگوی دستی داشت که دستوراتش را از طریق آن به سایر اعضا منتقل میکرد. طوری رفتار میکردند که انگار باکی ندارند از اینکه چهرههایشان شناسایی شود. با اینکه فاصله کمی با ما داشتند اما سعی نمیکردند چهرههایشان را مخفی کنند. تا همان کوچه جنب بانک صادرات که درست مقابل ما بود و مردم هم در آن شعار میدادند پیش آمدند. با صدای موتورهایشان قصد داشتند بچهها را بترسانند. اکثر بچهها همان طرفداران یکی از کاندیداها بودند که در کنار مسجد جمع شدهبودند. ظاهرا نیروی انتظامی مانع نزدیکی آنها به متن ماجرا شدهبود. تعداد لباس شخصیها هم در آن موقع کمتر از آن بود که بتوانند با بچهها درگیر شوند. البته در آن شلوغی امکان شنیدن صحبتهای آنان وجود نداشت. ولی از چهره و حرکات مسئول لباس شخصیها میشد حدس زد که به نتیجهی مطلوبشان نرسیدهاند و این میتوانست یک خبر خوب باشد. مردم که گویا در طی این چند روز شجاعتر شدهبودند بدون هراس از وجود لباس شخصیهایی که در اول کوچهی آنان حضور داشتند شعار اللهاکبر میدادند. اما لباس شخصیها که اجازه ورود به درگیری با بچهها را دریافت نکردهبودند برای بیکار نبودن و خالی کردن خشم خود از این تصمیم،به سمت مردمی که بیرون از خانههایشان در حال شعار دادن بودند حملهور شدند. حتی به زنها هم بیاحترامی میکردند. رفتارشان به شدت زشت و رعبآور بود. قلبم شکست ولی از شکستن بغضم جلوگیری کردم. پس از آنکه مردم را سرکوب کردند با موتورهایشان به سرعت برگشتند. بچههای کنار مسجد هنوز شعار میدادند. یکی از موتورهایشان به طرف ما حرکت کرد. حدود 2 متر با ما فاصله داشت که ایستاد و مسئولشان از عقب موتور پیاده شد. میشد کاملا واضح چهرههایشان را دید. جلوتر آمد. طوریکه اندکی با ما فاصله داشت. لاغر بود و پیراهنش را بیرون از شلوارش گذاشته بود. دیگری اما چاق بود و چهرهی عبوسی داشت. از بچههایی که آنجا بودند درخواست همکاری کرد،یعنی همانهایی که کنار مسجد شعار میدادند. سیامک در میان همهمهی بچهها به سمت آقای مسئول رفت تا از پشت نردههای خوابگاه که حائل میان ما و آنها بود به درخواستشان پاسخ دهد. دو سه نفر از بچهها برای پایان دادن به همهمهها با صدای بلند از دیگران میخواستند که ساکت باشند تا سیامک بتواند به عنوان نماینده صحبت کند. آن فرد چاق که سوار بر موتور بود با ملایمت گفت"برین این درو یه جوری وا کنین تا ما بیایم تو. خودتون که دارین وضعیتو میبینین. نامردیه بهخدا. یعنی ما همینجوری اینجا وایسیم و اونا هر کاری دلشون خواست بکنن؟"سیامک که تضاد بین لحن ملایم و چهرهی خشن او را فهمیدهبود پاسخ منفی به آنها داد. ولی من که از حیلهی لباس شخصی-ها میترسیدم سریعا برگشتم تا به دوستانم خبر دهم. به زحمت توانستم از طریق تلفن همراه با یکی از دوستانم ارتباط برقرار کنم. از او خواستم هر چه سریعتر دیگران را پیدا کند و از آنها بخواهد یا برگردند یا اینکه به شدت مراقب اوضاع باشند. نمیدانم چرا ولی تا آمدن دوستم تصمیم گرفتم تا یک پوکهی گاز اشکآور پیدا کنم. شدت درگیریها بیشتر شدهبود. از تعداد شلیکهای پلیس میشد این نکته را دریافت. اندکی گشتم ولی درحالیکه ناامید به سمت اتاق میرفتم در نزدیکی ساختمان گرفتار تجربهی جدید دیگری شدم. تجربهی گاز فلفل. حالا دیگر اشکآور جای خود را به گاز فلفل داده بود. سعی کردم هرچه زودتر خودم را به ساختمان برسانم. به هر زحمتی که بود خودم را به در ساختمان رساندم. در را بسته بودند تا گاز وارد ساختمان نشود. نمیدانستم چرا این گازها دقیقا باید کنار من بیافتند. مشکل از بخت من بود یا خود من؟احتمالا مشکل از بختم بود. چون از بخت بدم نه آتشی بود و نه سیگاری که سوز آن لعنتی را از بین ببرد. چند بار فریاد زدم تا کسی به دادم برسد. نفسم به سختی در میآمد. سینهام میسوخت. حالت تهوع داشتم. به شدت سرفه میکردم. از فرط سرفه کردن بالا آوردم. اشکمم نیز جاری شده بود. گونهها وتمام صورتم که از اشک و عرق خیس شدهبود به شدت میسوخت. صورتم از سوزش در حال ترکیدن بود. مثل دانههای بلال روی آتش. حالا تازه یک نفر پیدا شدهبود تا یک مقوا را آتش بزند و به نفس کشیدنم کمک کند. دود آتش را نیازمندتر از اکسیژن خالص،با ولع تنفس میکردم. وقتی وضعیت تنفسم بهبود یافت،همانجا نشستم. با خودم گفتم"درگیریها که جلوی در اصلیه. پس چرا اینجا زدن نامردا". عصبی شدهبودم. ترجیح دادم به اتاقم بروم.
جلوی آینه
ی اتاق ایستادم تا صورتم را ببینم که هنوز میسوخت. چشمانم مثل دو عدد آلبالو قرمز شدهبود. انگار روی گونههایم سوهان کشیدهبودند. سریعا یک عکس از خودم گرفتم تا تاثیر آن لعنتی را به بقیه هم نشان دهم. روی تختم نشستم و از پنجره مشغول تماشای ساختمان روبرو شدم که یکی از دوستانم وارد اتاق شد. از قیافهاش پیدا بود که او هم از گازها نوش جان کردهاست. سراغ بقیه دوستان را گرفتم و او گفت که در راه هستند. دوباره سرم را چرخاندم تا ساختمان روبرو را نگاه کنم. چند نفری روی بام آن جمع شده بودند و گهگاه چند سنگ هم به سمت پلیس پرتاب میکردند. از دوستم جویای اوضاع شدم. گفت"خدا به خیر کنه امشبو". همین یک جمله کافی بود تا وخامت اوضاع را بفهمم. در پشت بام ساختمان روبرو هم بچهها مشغول ساختن یک سنگر یا چیزی شبیه آن بودند تا از شر سنگهایی که از بیرون پرتاب میشد در امان بمانند. این کار را با در پشت بام انجام دادند. دو نفر دیگر از دوستانمان هم آمدند. آنها هم چهرهشان قرمز بود. دیگر مطمئن شدم که ضد شورشیها ما را به چشم حشراتی موذی میدیدند که برای از بین بردنمان باید تمام محیط زندگیمان را از این گازها پر کنند. تصمیم گرفتند چای بخورند. چند نفر دیگر از دوستان را هم به نوشیدن چای دعوت کردیم و آنها هم فورا خود را رساندند. مجموعا هشت نفر شدیم. بحث در مورد وضعیت کوی و احتمال حمله به آن آغاز شد. من گفتم"با وجود اینکه نسبت به دفعههای قبل دارن تو ولخرجی کردن سنگ تموم میذارن و هی اشکآور و فلفل حروم میکنن اما شرایط کلی هنوز از خط قرمز رد نشده. هنوز شبیه درگیریهای قبله". لحظهای ذهنم مشغول شد که واقعا قیمت این گازها چقدر است؟آیا ارزان است یا ساخت داخل است که این همه میزنند یا ما خیلی مهم هستیم که به هر قیمتی باید خفه شویم. یکی گفت"بعید میدونم اوضاع بهتر از این بشه ولی بیخیال،تهش خبری نیست". یکی دیگر از دوستان که گویا خیلی تحت تاثیر جو قرار گرفتهبود گفت"غلط میکنن بریزن تو کوی. مگه ما مردیم". من هم با یک نگاه عاقل اندر سفیه در جوابش گفتم"این غلطو ده سال پیش کردن". هم اتاقیم گفت"یه غلطی کردن ولی انقد هزینش واسشون سنگین بود که دیگه از این غلطا نمیکنن". دوست جوگیرم گفت"کوی حدود پنج هزار نفر جمعیت داره. اگه بخوایم پدرشونو در میاریم. مگه چند نفرن؟"گفتم"اولا کمتر از نصف دانشجوها تو کوی هستن که اونام احتمالا آدمای خنگی مثه ما هستند که موندن. ثانیا همه مثه تو شجاع نیستن که جلوی این ضد شورشیای ترسناک وایسن". او هم گفت"اونا که نمیریزن تو کوی. اگه بخوان بیان لباس شخصیها میان. دقیقا مثل 18 تیر". هم اتاقیام به او یادآور شد که"احتمالا تو 18 تیر هم بچهها فکر نمیکردن که بهشون حمله شه". اما او که به هیچ صراطی مستقیم نمیشد گفت"تازه اگه هم بخوان بیان مگه چند نفرن؟مگه به چند تا از ساختمونا میتونن حمله کنن؟مگه چند نفرو میتونن بزنن یا ببرن؟". من و هم اتاقیام نگاهی به هم انداختیم و لبخندی زدیم. حرفهایش شبیه استدلال-های خودمان بود برای آرام کردن آنهایی که نگرانمان بودند. با خنده به او گفتم"اتفاقا تو 18 تیر دقیقا همین کارا رو کردن". او هم خندید و گفت"جوگیر شدین حاجی. عمرا نمیان". خیلی دوست داشتم حرفهایش را باور کنم ولی باز با این حال گفتم"اگه شرایط بدتر شه شاید بیان". گردنش را اندکی کج کرد و گفت"بابا بی خیال. انقد جو ندین. شما الان تو جوین وگرنه اگه بیان میریم مچالشون میکنیم". مثل اینکه بحث ما بینتیجه بود. به جمع دوستان پیوستیم. هوای اتاق کوچکمان گرفته بود. پنجره را کمی باز کردم. اما به محض باز شدنش سوزش گاز فلفل را حس کردم و آنچنان سریع پنجره را بستم که دوستم به شوخی گفت"بازم که جو دادی". اما واقعا هوای بیرون از انواع گازهای زهرماری پر شدهبود. اصلا دلم نمیخواست دوباره نفسم به شماره بیافتد. چند لحظه بعد دیگران هم سوزش گاز را حس کردند تا مطمئن شوم جوگیر نشدهبودم. خوردن چای تمام شد. ولی درگیری روی پشت بام روبرو تازه شروع شدهبود و هر لحظه هم شدیدتر میشد. با افزایش درگیریها،وخامت اوضاع و اضطراب ما هم بیشتر میشد. دو نفر از دوستان که گویا خیلی به فیلمهای اکشن علاقه داشتند به محوطه برگشتند. بقیه هم به اتاق خودشان رفتند. قبل از رفتنشان هم اتاقیام به آنها گفت"ما درو قفل میکنیم. اگه خواستین دوباره بیاین رمز ما سه تا ضربهی با فاصله" و دوست جوگیرمان هم با لبانی که تا بناگوش باز شدهبود گفت"باز که جو دادین. جو گرفتتونا". شاید حق داشت که بخندد چون شبیه داستانهای هیجانی نخنما شده بودیم. سه نفر ماندیم در اتاق. چند دقیقه گذشت. من که کمکم در تصمیم رفتن از کوی مطمئن میشدم با پیشنهاد دوستم مبنی بر ترک کوی مواجه شدم. شاید اغراقآمیز به نظر برسد ولی کوی دانشگاه خانهی ما بود و دفاع از آن وظیفهی همهی ما. با اینکه من شخصا با شیوهی اعتراض و مبارزهی بچهها مشکل داشتم ولی با این حال ترک کوی برای من مانند ترک خانه بود و مایهی خجالت. همیشه از سکوت در برابر ظالم و متجاوز احساس حقارت میکردم. آنقدر که حتی با وجود این همه دلیل،برای ترک کوی مردد بودم. از طرفی در قسمت اعظمی از ذهنم نگران مادرم بودم. مادری که اگر از اوضاعم با خبر بود بدون شک از نگرانی و غصه. . . . کاش هیچکدام از این نگرانیها نبود. نگرانی خانواده،شغل آینده،ادامهی تحصیل و هزاران مثل اینها که گاهی انسان را مجبور به حقارت میکنند. بالاخره پاسخ مثبت دادم. دوباره بحث شروع شد که"به نظرم بمونیم. اتاق از همه جا امنتره"،"آره ولی تا وقتیکه نریزن تو"،"نه،اگه تو هم بیان همونایی که تو محوطه هستن رو میگیرن"،"اگه میخوایم بریم باید عجله کنیم"،"اگه موقع رفتنمون بریزن و تو محوطه بگیرنمون چی؟"،"تازه چه جوری بریم. در بالا و پایین که درگیریه. در گیشا رو هم مثه اینکه بستن. احتمالا لباس شخصیها هم هستند" و این یعنی اینکه مجبوریم بمانیم. نه میتوانیم از دیگران خواهش کنیم که به این مبارزهی مزخرف و زشت پایان دهند و نه اینکه از این میدان جنگ بیرون رویم. حالا با رفتن یکی از دوستانمان شدهبودیم دو نفر،ساکنان اصلی اتاق.
بچه
ها برای تسلط بر نیروهای سرکوبگر در پشت بام ساختمانهای دیگر نیز سنگر گرفته بودند. با اینکه در شرایط متشنجی قرار داشتیم ولی باید آرامش خود را حفظ میکردیم. وقتی برای مدتی در اتاق را باز کردیم اتاق روبرو را دیدم که مشغول جمعآوری بعضی از وسایلشان هستند. هنگام رفتن،یکی از ایشان گفت"خبر موثق دارم که امشب قراره بریزن تو کوی. اینجا نمونین". مثل اینکه قرار نبود آن شب روی آرامش را ببینم. سعی کردم خودم را مسلط به اوضاع نشان دهم. گفتم"این خبرای موثق از کجا میاد؟جایی نمیشه رفت که. همهی درا رو بستن". پاسخ داد"داریم میریم پیش یکی از رفقا. ساختمونش ته کویه. فکر نکنم دیگه تا اونجاها بیان. شما هم یه جایی پیدا کنین. لااقل از اینجا برین". از اینکه خبر موثقش را در اختیارمان گذاشتهبود از او تشکر کردم. دیگر بیاختیار قبول کردیم که حتما امشب به کوی حمله میشود. بچهها هم داشتند خطوط قرمز را رد میکردند. خط قرمز یعنی توهین به سران کشور. تنها دلیلی که میشد با آن آرامش یافت این بود که بعد از 18 تیر هرگز دیگر وارد کوی نخواهند شد. آن خبر آنقدر روی ما تاثیر گذاشته بود که از آن به بعد بحث بین من و دوستم در چگونگی عکسالعمل به حملهی آنها خلاصه میشد. اینکه آیا مقاومت کنیم یا تسلیم شویم. اینکه اگر در را قفل کنیم یا پشت آن تخت و یخچال بگذاریم شاید باعث شک آنها شود و در اینصورت اگر با اصرار داخل شوند یا باید از پنجره به پایین بیافتیم یا دمار از روزگارمان در بیاورند و اگر در را قفل نکنیم باید دو دستی خودمان را تقدیمشان کنیم. در پایان به این نتیجه رسیدیم که در را قفل کنیم اما پشت آن وسیلهای قرار ندهیم. در اینصورت نه خیلی راحت وارد میشدند و نه در صورت اصرار برای ورود به زحمت میافتادند و زحمتشان را با نوازش ما جبران میکردند. هنوز کنار پنجره نشسته بودم و پشت بام ساختمان روبرو را دید میزدم. درگیری به اوج خود رسیده بود. ضدشورشیها سعی میکردند تا با انواع گازها بچههایی که روی پشت بامها بودند را متفرق کنند. اما نمیتوانستند گاز را دقیقا روی پشت بام شلیک کنند. بچهها هم برای تخریب روحیه آنان میگفتند"خاک تو سرتون. یه سال میخورین و میخوابین و پول مفت میگیرین واسه همین چند شب. حالاشم عرضه ی یه اشکاور انداختن ندارین. گندتون بزنن ". واقعا شبیه یک نبرد تمام عیار شده-بود. یک جنگ که انگار دو طرف آن مدتهاست از هم کینهای عمیق به دل دارند. گاهی ضدشورشیها سعی میکردند نزدیک در اصلی شوند. ولی بچهها مثل ماجرای ابابیل چنان سنگ بر سر آنان فرومیریختند که با آن همه وسایل حفاظتی و سپر مجبور به فرار میشدند. صدای شلیکهای پلیس و پرتاب سنگ بچهها یک فضای مهیج و بسیار ملتهب ساختهبود. به هم اتاقیام گفتم"اینام عجب دل و جراتی دارنا. واقعا از این غولها نمیترسن؟". گفت"خدا به دادشون برسه. اگه شناساییشون کنن زنده نمیمونن". گفتم"انصافا با این جیگری که اینا دارن اگه جنگ رو کنتراتی میدادن بهشون سر دو سال بردهبودیم". صدای سه ضربهی با فاصله آمد. در را باز کردیم. همان دو دوست جوگیرمان بودند. تنفس گازها حسابی دمار از روزگارشان درآورده بود. تنها خبری که داشتند افزایش درگیری و بحران بود. من در ذهنم مشغول محاسبهی تمام احتمالات ممکن و عکسالعملهای مناسب ان بودم. گویی حمله به کوی بر من مسجل شدهبود. زیرا اوضاع موجود دیگر در محدودهی تجربههای قبلی قرار نداشت. و این بلاتکلیفی بدترین حالت ممکن بود. دوستانمان تصمیم گرفتند برای استراحت به اتاق خودشان بروند. باز هم ما تنها ماندیم. نمیدانستم خوابیدن بهتر است یا بیدار بودن. در خواب گذر زمان را حس نمی-کردیم اما فرصت عکسالعمل هم نداشتیم. از آنجایی که راه حل خاصی برای مقابله یا فرار به ذهنمان نرسیدهبود بر آن شدیم که بخوابیم تا حداقل از اضطراب این لحظات در امان باشیم. اما خواب در این لحظات مانند دارویی کمیاب بود. آخرین باری که ساعت را دیدم از بامداد 25ام خرداد دقایقی گذشتهبود. با زمزمهی هرچه بادا باد سعی میکردم خواب را به چشمانم بکشم. انواع فکرها و عواقب این ماجرا از ذهنم میگذشت.
خواب بودم. ولی گویا گوش
هایم آماده شنیدن هر صدای غیر منتظرهای بودند. حتی صدای ضعیف یکی پایین ساختمان که دستور محاصرهی آن را میداد. فکر کردم شاید خواب میبینم. آن همه بلوا و شلوغی جای خود را به یک سکوت وحشتناک دادهبود. سکوتی که تا مغز استخوان میرفت. اما خیلی زود ابهت این سکوت شکست. من که روی تختم نشستهبودم و در خواب و بیداری سرگردان،با شنیدن صدای مهیب کوبیده شدن درها از جا پریدم. قلبم چنان تند میزد که انگار قصد شکافتن سینهام را دارد. صداها نزدیکتر میشدند. دوستم از خواب پریده بود و مثل جن دیدهها دور خود میچرخید. صدای فریادشان بر ترس ما افزودهبود. چنان نعره میزدند و فحش میدادند که حس میکردم آخر خط است. ". . . . ﺎ بیاین بیرون،. . . . ﺎ میگم بیاین بیرون. بیاین بیرون مادر. . . . ﺎ". خوشبختانه در قفل شدهی ما در برابر ضربات اول آنها مردانگی نشان داد. مثل مجسمه پشت در ایستاده بودم و داشتم تمام آن احتمالات مزخرف را با شرایط کنونی مطابقت میدادم تا چارهای بیاندیشم. ولی در آن لحظه چیزی به ذهنم نمیرسید. فقط به دوستم که هنوز بدون هدف از این طرف به آن طرف میپرید هشدار دادم"هر وقت که بهت گفتم بدون معطلی عین قرقی میری بیرون. معطل نکنیاااا". کلید اتاق را برداشتم. پشت در ایستاده بودم و آماده بودم تا وقتی صدای کوبیده شدن درها از ما فاصله گرفت در را باز کنم و به سرعت فرار کنم. دور شدن صدای در یعنی نبودن یک نفر از دشمن که در ان لحظه غنیمتی بود. ندانستن هویت افرادی که پشت در بودند بر اضطرابم اضافه میکرد. حالا وقتش بود. دوستم را فراخواندم و به او آمادهباش دادم. نفسی عمیق کشیدم که تاثیر زیادی در افزایش روحیهام داشت. در را باز کردم و به سرعت از اتاق خارج شدم. اولین تصویری که دیدم تصویر سه نفر ضدشورشی بود که در ابتدای راهرو منتظرمان بودند. دیگر نیازی به عجله نبود. با دیدن من باتومهایشان را بالا بردند واین یعنی خیر مقدم. من هم که راهی جز قبول دعوت آنها نداشتم دستانم را دور سرو گردنم حفاظ کردم و سعی کردم با سرعت از بین آنها عبور کنم. ولی سرعت ضربههای آنها بیشتر از من بود. بازو و کمرم به شدت می-سوخت. پلهها را چند تا یکی طی کردم. حتی سالن وروردی ساختمان هم که شبیه مناطق زلزلهزده شده بود و بوی خون میداد نتوانست مانع سرعتم شود. اما چه حاصل که ابتدای ساختمان انتهای مسیر فرار بود. تعداد زیادی ضدشورشی منتظرم بودند. تصویر بچههایی که روی زمین دراز کشیده و مثل مردهها بیحرکت بودند حس بسیار بدی به من داد. در میان ضربات باتوم با لگد روی زمین پخش شدم. یکی از آنها که دقیقا بالای سرم ایستاده بود. ناگهان ضربهای به پایم زد داد زد"پاهاتو بچسبون به هم". ضربهاش چنان محکم بود که تمام بدنم لرزید و این لرزش به قیمت ضربهی محکم دیگری به کمرم تمام شد. من که از شدت ضربه فقط سرم را بالا آورده بودم با ضربهی پوتین همان کسی که بالای سرم ایستاده بود مواجه شدم. "مگه نگفت بهت تکون نخور گوساله". پوتینهایشان از خودشان هم ترسناکتر بودند. خیلی زود فهمیدم رمز کمتر کتک خوردن در مرده بودن است. یعنی نه باید ترست را بفهمند و نه خشمت را. آنهایی که ترسیده بودند بیشتر کتک میخوردند. سکوت در برابر این متجاوزان و قرار داشتن در نهایت موضع ضعف باعث تحقیرم میشد. همهی شیشهها را مقابل دیدگان ما میشکستند. چنان وحشیانه و غیر عادی میزدند که گویی ما از سنگ یا آهنیم. چنان سه نفر از آنها بر سر و صورت یکی از بچهها ضربه میزدند و او آنچنان مظلومانه نشسته بود که تمام وجودم بغض و فریاد شد. شک داشتم سالم بماند. دیگر کسی را نیاوردند. همهی ما دراز کشیده بودیم. چنان از ما خشمناک بودند که گویی دشمن دیرینهی آنان هستیم و پس از یک نبرد جانانه ما را خلع سلاح کردهاند و وقت آن شدهبود تا ما را به سزای اعمالمان برسانند. حالا حق انتخاب با آنان بود تا هر کسی را که می-خواهند،کتک بزنند. یکی از بچهها که به شدت ترسیدهبود گفت"به خدا من به احمدینژاد رای دادم". و این حرف نابجا چنان آنان را وحشی کرد که به فجیعترین شکل ممکن به جان بچهها افتادند. بدتر از ضربههایشان،الفاظ رکیکی بود که نثارمان میکردند. "پس چرا لال شدین . . . . ﺎ. آزادی میخواین؟مادرتونو . . . . . شما میخواین دولت عوض کنین . . . . ﺎی مادر. . . . ؟مگه ما مردیم؟دهنتونو . . . . . دیگه نه از خوابگاه خبریه نه از خونه". هیچ وقت فکر نمیکردم در مقابل این اهانتها سکوت کنم. حسابی تحقیر شدهبودیم. آن هم از طرف عدهای بیسواد که فقط نان رذالت و پستی خود را میخوردند. آنقدر بیرحمانه میزدند که یکی از خودشان داد میزد"بسه دیگه ابوالفضل. کشتیش. بهت گفتم بسه. آروم باش. ابوالفضلو بگیرش". اما نه کسی ابوالفضل را گرفت و نه خود او آرام شد. من که به خاطر سالم بودن سر و صورتم مورد توجه یکی از آنها قرار گرفته بودم،اشهد خودم را خواندم. نمیشد به این زبان نفهمها توضیح داد که اگر سرم سالم است در عوض آن کمر و پاها و بازویم به شدت ناسالم است. خدا را شکر که او شخصا وارد عمل نشد و این کار را به خاطر مشغله-ی فراوانش به دیگری سپرد که او هم از فرط زدن خسته شدهبود. یک نفرشان بین ما حرکت میکرد و با ضربهی باتوم میگفت"هر کی اسم دو نفرو بگه آزاده". نمیدانستم منظورش اسم چه کسانی است. هنوز صدای شکسته شدن شیشهها و حرکت موتور سیکلتها می-آمد. آنقدر وحشیانه زدهبودند که خسته شدند. یکی از آنها فریاد زد"پاشین". همه ایستادیم. نگران هم اتاقیام بودم. به صف شدیم. نفر دوم بودم. "دستا رو شونهی نفر جلویی. سرا پایین. هر سری بالا بیاد دهنشو . . . . ". هنوز هم صدای نالهی بچهها میآمد. هنوز هم بعضیها را میزدند. از ما خواستند تا به طرف در کوی حرکت کنیم. نفر اول پرسید که از کدام در برویم. یکی از ضدشورشیها امیرآباد را نشان داد. آنها آنقدر با عجله و شتابزده آمدند که حتی نمیدانستند از کجا و از چه راهی وارد کوی شدند. آنقدر با عجله که گویی قرار بود تعداد محدودی از آنها را با اولویت وارد شدن به کوی در بهشت سکونت دهند. من زیرچشمی اطراف را میدیدم. یک جوان 20 الی 25 سال با تیشرت غربی عکسدار،شلوار جین و چوب به دست از ضد شورشیها خواست تا ما را از درب پایین یعنی درب کنار دانشکدهی فنی ببرند اما آنها موافقت نکردند.
بالاخره به راه افتادیم. هر از چند گاهی صدای ناله
ی کسی به گوش میرسید. انگار نه انگار که آن همه باتوم خوردهبودم. خیلی درد نداشتم. از قدرت بدنی و مقاومتم در برابر ضربههای باتوم متعجب شدهبودم. در میانهی راه جرات کردم وسرم را کمی بالا آوردم. چهرهی یکی از ضد شورشیها را دیدم. وارد خیابان اصلی کوی شدیم. همانجا که تا ساعاتی پیش محل اوج درگیریها بود. اما حالا شبیه قبرستان شدهبود. آتشهایی که خاموش شدهبودند و نیروهایی که تمام کوی را پر کردهبودند. شاید توهم زدهاند که قلب دشمن را تصرف کردهاند. کوی دانشگاه،خانهی ما ویران شدهبود. وارد امیرآباد شدیم که از انواع پلیسها و لباس شخصیها و ماشینها و موتور سیکلتها پر شدهبود. نیروهای انتظامی و لباس شخصیها در کنار یکدیگر بودند،دست در دست هم،دست بر گردن هم. اتوبوسی زرد رنگی را نشانمان دادند تا سوارش شویم. چند متر آن طرفتر از در اصلی کوی.
همین که وارد اتوبوس شدم نیمی از روحیه
ی خود را از دست دادم. تمام صندلیها پر شدهبود از بچههایی که سر و صورتشان خونی بود. روی هر دو صندلی سه نفر نشسته بودند. وضعیت جسمی بچهها بسیار خراب بود. دیدن این همه مجروح برایم غیر قابل باور بود. بوی خون و عرق و استفراغ تمام اتوبوس را پر کردهبود. مجبور بودم بایستم. کنارم،روی صندلی جوانی عینکی نشسته بود که تمام صورتش و حتی عینکش خونی بود. کف دستش پاره شدهبود. آن یکی دستش هم به شدت ورم کردهبود. گهگاهی بالا میآورد. ولی باز با این حال روحیهی خوبی داشت. میگفت در کتابخانه مشغول درس خواندن بود که سر و کلهی آن وحشیها پیدا شد و به شدت کتکش زدند. بعد پرتش کردند روی شیشه خردهها. کف دستش پاره شد. آنقدر روی دستش زدند که گویا شکسته بود. نمیدانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. ولی مطمئن بودم باید حسابی خدا را شکر کنم. دست بعضی از بچهها را با دستبندهای پلاستیکی معروف به دستبند اسرائیلی بسته بودند. مال برخی را آنقدر محکم بستند که گریه و نالهشان درآمده بود. پس از مدتی اتوبوس حرکت کرد. تعداد زیادی موتور سیکلت که ضدشورشی ولی با اسلحه بودند ما را اسکرت میکردند. اتوبوس مدتی بود که متوقف شدهبود. گرمای هوای داخل آن محیط بسته با حدود هشتاد نود نفر سرنشین آزار دهنده بود. ماشین دوباره به راه افتاد. یکی از بچهها از شدت درد دستبند مینالید. از جلوی اتوبوس یکی فریاد زد"به این بچه . . . . بگین دهنشو ببنده". یکی از بچهها به هر وسیلهای بود دستبندش را باز کرد تا کمی آرام بگیرد. . انوبوس دوباره ایستاد. یکی از جلوی ماشین گفت"هر کی موبایل داره دست به دست بده بیاد جلو. موبایل پیش کسی بمونه از بقیه جداش میکنم". نفس کشیدن در آن محیط سخت شده بود. در تمام طول راه از این میترسیدم که به یک ناکجا آبادی برده شویم که قصد پذیرایی دوباره از ما را داشته باشند. درد این ندانستنها به انضمام تهدیدها و ارعابی که از جانب آنان انجام میشد از کتک خوردن هم بیشتر بود.
از اتوبوس پیاده شدیم. جایی شبیه یک اداره بود. بنرهایی در مورد اعتیاد و مواد مخدر در آن وجود داشت. به خاطر وجود سربازان وظیفه در آنجا حدس زدم یک کلانتری یا جایی مشابه آن باشد. از نبودن ضدشورشی
ها در آن محل احساس امنیت بیشتری میکردم. ما را در ردیفهای شش نفری نشاندند. از اینکه میتوانستم اطرافم را نگاه کنم حس خوبی پیدا کردم. سربازها از دیدن اوضاع بچهها متعجب بودند. بیشتر شبیه آسیب دیدگان زلزله یا افراد زخمی جنگ بودیم تا اینکه شبیه دانشجوی نخبهی مملکت. بین بچهها به دنبال دوستم میگشتم. دو ردیف جلوتر از من نشسته بود. با حرکت لب حالش را پرسیدم واینکه آیا سالم است و آسیب ندیده است. ظاهرش که سالم بود. در جوابم گفت که سالم است واز حال من پرسید. من هم گفتم خوبم. تازه میشد به خوبی وضع اسفبار بچهها را دید. یکی که از سر تا پایش خونی شدهبود. با خودم گفتم"چی کارش کردن این بیچاره رو کثافتا". یا حتی کارگر تاسیسات کوی که تمام صورتش خونی شدهبود. یکی از بچهها درخواست آب کرد. وقتی یکی از مسئولان آنجا به سربازان دستور داد تا چند بطری آب بیاورند همهی چشمها خیره ماند. باورمان نمیشد که قبول کنند. انگار وارد بهشت شده بودیم. حال یکی از بچهها بسیار بد بود. از شدت ضربه و خونریزی از حال رفت. یکی از بچهها قند خواست. حتی قند هم به ما دادند. از اینکه دوباره کتک نمیخوردیم حس خوبی داشتم. یعنی واقعا خشونتها و توهینها تمام شدهبود؟یک نفر از آنها که لباس عادی به تن داشت مشخصات همه را یادداشت میکرد. بعضی از بچهها به پزشک نیاز داشتند. اما آنها گفتند که پزشک صبح میآید. دیدن اوضاع جسمی بچهها و رفتاری که با ما داشتند چنان خشمی در وجودم ایجاد میکرد که درونم را آتش میزد. نوشتن مشخصات هر ردیف که تمام میشد،آنها را به داخل ساختمانی میبردند. وقتی مشخصات ما را هم نوشتند وارد ساختمان شدیم و فهمیدم که آنجا بازداشتگاه است. در راهروی باریک بازداشتگاه در دو ردیف نشستیم. با نوشتن مشخصات و شمارهی تلفن،بچهها را وارد سلولها میکردند. با اجازهی یکی از مسئولین توانستم مکانم را تغییر بدهم و در کنار دوستم بنشینم تا در یک سلول باشیم. این دفعه دیگر واقعا میتوانستیم با هم صحبت کنیم. بعد از احوال پرسی از من معذرت خواست که مانع رفتن ما به خانهی یکی از دوستانمان شدهبود. من که از وقتی به اینجا منتقل شدیم،روحیهام خیلی بهتر شده بود به او گفتم"کتکاشون که درد نداشت. چیز خاصی هم که به ما نگفتن. اینجا هم که دارن به بهترین نحو از ما پذیرایی میکنن. تجربهی خوبیهها!". در کنار دوستم همان کسی نشسته بود که در اتوبوس خیلی ناله میکرد. از او پرسیدم"حالت بهتر شد؟مشکلت چی بود؟". جواب داد"دستم رو خیلی محکم بسته بودن بیشرفا. بیحس شده بودن دستام. کلی هم تو سرم زده بودن. سرم داشت میترکید. الان یه خرده بهترم ". اما دردهای من تازه داشت شروع میشد. بازوی چپ،شانهی راست،کمرم و پای چپ. شاید آنقدرها هم که فکر میکردم مقاومتم بالا نبود. بچهها از برخی از مسئولین یا حتی سربازان دربارهی آینده و وقایع آن سوال میپرسیدند و جوابهای متفاوتی هم میگرفتند. من و دوستم جزء آخرین نفراتی بودیم که وارد سلولها میشدیم. از بخت بد یکی از بدترین سلولها قسمت ما شد. هنوز داخل آن نشده بودم که بوی گند و کثافت بر مشامم رسید. بوی توالتی بود که داخل سلول قرار داشت. تحمل آن بو بسیار سخت بود. به همین خاطر به آن کسی که مشخصات ما را مینوشت اعتراض کردم که آنجا بوی گند میدهد. او هم از یکی از سربازان پرسید که آیا سلول خالی وجود دارد یا نه. قرار شد به سلول روبرویی که خالی بود منتقل شویم. بوی بد این سلول کمتر بود. ظاهر سلولها باعث تعجبم شدهبود. اتاقی حدودا 25 متری که کف و دیوارش سنگی بود. تنها راه ورود نور و هوا یک مستطیل کوچک مشبکی در بالای در و دریچهای روی در بود که گاهی هم بسته میشد. تقریبا 15 نفر بودیم. ساعت حدود 5:30 صبح بود. بسیار خسته بودم. تازه فهمیده بودیم بوی بد توالت به خاطر نبود وسایل شستشو-حتی یک آفتابه-بودهاست. تعدادی از بچهها مشغول شوخی و خنده بودند. عدهای دیگر از درد به خود میپیچیدند. عدهای دیگر هم به در و دیوار سلول خیره بودند و فکر میکردند. یکی یکی روی کف سنگی و سرد سلول دراز کشیدند. من هم که فکر کردن به انواع اتفاقاتی که افتادهبود یا احتمال داشت که بیافتد،ذهنم را بسیار خسته کرده بود مثل دیگران دراز کشیدم. دمپاییام را به عنوان بالشت،زیر سرم گذاشتم. اما خیلی از بچهها حتی دمپایی هم نداشتند و پابرهنه آورده شدهبودند. کمی طول کشید تا به خاطر درد کمرم بتوانم به دراز کشیدن روی سنگ عادت کنم.
صدای در آمد. از خواب پریدیم. من یکی که به همه
ی صداهای ناگهانی و صدای در حساسیت پیدا کردهبودم. اما چه فایده که صدای در آن توالت لعنتی بود. خوابیدن روی آن سنگ سرد باعث شدهبود تا در تمام بدنم احساس کوفتگی کنم. مخصوصا درد جاهایی که به آنها ضربه وارد شدهبود مرا اذیت میکرد. کتف دست راستم آنقدر درد میکرد که به سختی حرکتش میدادم. با خودم گفتم"احتمالا دست راستمو جوری زدن که تا قیام قیامت هم تکون نخوره تا مجبور شم نامهی اعمالمو با دست چپم بگیرم". در حال فکر کردن مدام خوابم میبرد و بیدار میشدم.
ساعت از 8 گذشته بود. این دفعه اما صدای باز شدن در سلول بود که بیدارمان کرد. یک نفر با روپوش سفید وارد شدو گفت"هر کی نیاز به دکتر و دوا درمون داره بیاد بیرون". خیلی از بچه
ها رفتند. سلول خلوت شدهبود. به غیر از چند نفری که به این راحتیها نمیشد درمانشان کرد بقیه با سر و دست باندپیچی شده به سلول برمیگشتند. بیشتر بچهها پشت گردنشان به علت ضربهی باتوم ورم کردهبود. من هم که حالت تهوع داشتم نزد دکتر رفتم. دو عدد قرص به من داد. در لیوان یکبار مصرفی که در کف آن قرص بروفن له شده وجود داشت کمی آب ریخت. در آخر به من گفت"به بچههاتون بگو آب زیاد بخورن. مخصوصا اونایی که زیاد ضربه خوردن". با تعجب از او پرسیدم که از کجا میتوان آب خورد. گفت که نمیداند،از هر کجا که میتوانیم. یک نفر از بچهها از دکتر پرسید"تا کی اینجا نگهمون می-دارن؟باهامون چی کار میکنن؟". دکتر گفت"معلوم نیست. شاید امروز،شایدم 4 یا 5 روز دیگه. اون دفعه که دراویش رو آوردن اینجا یه چند روزی نگهشون داشتن". با این پاسخ همه ساکت شدند.
با آمدن دکتر حال بچه
ها بهتر شده بود. تا حدی که شروع کردند به حرفزدن و شوخیکردن با یکدیگر. در سلول دوباره باز شد. این بار دو سرباز با نان و مربا آمدهبودند. به هر نفر تکهای نان و یک عدد مربا دادند و رفتند. من هم مانند بیشتر بچهها به خاطر کثیف بودن بیش از حد دستانمان اندکی بیشتر نخوردم. همان قدر برای خالی نبودن معده کافی بود. بچهها در حال صحبت کردن با هم بودند که از زیر در سلول آب وارد آن میشد. در آن فضای دلپذیر و بهداشتی فقط همین یک مورد را کم داشتیم. بچهها با داد زدن اعتراض کردند. گویا مشغول شستن راهروی بازداشتگاه بودند. یک نفر ماجرای کتک خوردنش را برای دیگری تعریف میکرد. از سر و وضعش پیدا بود که ماجرای مفصلی داشت. میگفت که ارشد است و مشغول درس خواندن در کتابخانهی مرکزی بود که متوجه ورود نیروهای لباس شخصی شدهبود. ولی چون دیر فهمیدهبود امکان فرار نداشت. میگفت چند نفری با چوب و باتوم به جانش افتادهبودند. از طبقهی سوم تا جلوی در کتک خوردهبود. از بالای راهپلهها هلش میدادند که تا پایین آن غلت میخورد. دوباره دلم گرفت.
یک بار دیگر هم در سلول باز شد. این بار سربازی در را باز کرد و گفت"بیاین بیرون". از این که به کار ما رسیدگی می
شد خوشحال بودم. آنقدر دلیل برای بیگناهیام داشتم که مطمئن باشم اگر به کارمان رسیدگی کنند باید آزاد شوم. در راهروی بازداشتگاه در یک صف نشستیم. آن جلو یکی روی صندلی نشستهبود و باز هم مشخصات ما را میپرسید و مینوشت. آنطور که بچهها زیر لب میگفتند و از صحبتهای مسئولین میشد فهمید آن بود که قرار است ما را به دادگاه انقلاب ببرند. حتی شنیدم که درخواست کردند تا سه عدد اتوبوس برای انتقال ما بیاید. در سلول باز بود تا بعد از گفتن مشخصات،دوباره به آنجا برگردیم. به علت بد بودن هوای درون سلول عدهای از بچه-ها جلوی در آن ایستاده بودند تا در زمانی که کار دیگران تمام میشود از هوای بیرون سلول استفاده کنند. اما ناگهان با صدای فریاد مسئول بازداشتگاه به داخل سلول رفتند. وقتی همه وارد سلول شدیم و در آن بسته شد آن آقای مسئول که فردی چاق با صورتی خشن بود از دریچهی در فریاد زد"اگه یه بار دیگه جلوی در جمع شین یا سر و صدا کنین یه گاز فسفر میزنم تا دهنتون . . . . ". البته هیچ کس تذکر او را جدی نگرفت. با خودم گفتم"مگه گاز فسفر همونی نبود که اسرائیلیا تو جنگ نوار غزه زدن و همه شاکی شدن؟پس این خپله چی میگه؟!".
هوای سلول گرم شده
بود. بین بچهها بحث بود که قرار است با ما چه کار کنند. ذهنم به شدت درگیر بود. اینکه چقدر از اسلام اصیل و اهداف انسانیاش دور شدیم. اینکه آیا مملکت اسلامی ما واقعا اسلامی است؟اینکه آیا میتوان این جامعهی خشن و منافق و راکد را اصلاح کرد یا نه؟اینکه عکسالعمل من در برابر ماجراهایی که بر سرم گذشت یا قرار است بگذرد چگونه باید باشد؟فکر کردن باعث می-شد تا گذر زمان را حس نکنم. نمیدانم چقدر گذشته بود که بار دیگر در سلول باز شد. ما را به سلول دیگری در انتهای راهرو انتقال دادند. هنگام خروج از سلول خودمان سربازی به ما گفت که جناب سروان عصبی است،چیزی نگوییم و مراقب رفتارمان باشیم. جناب سروان همان مرد چاق و خشنی بود که حالا جلوی در سلولی که باید وارد آن می‌‌شدیم با یک باتوم بلند طوری ایستاده بود که انگار همین حالا میخواست آن را بر سرت فرود بیاورد. در را بست و تاکید کرد که ساکت باشیم.
حالا تعدادمان تقریبا دو برابر شده
بود و این یعنی مکان کمتر. من و دوستم گوشهی سلول خودمان را جا کردهبودیم. یک نفر از بچههای مسجد را دیدم. پسر خوبی بود. مشغول صحبت کردن شدیم. از اینکه کجا و چگونه هر یک از ما را گرفتهبودند و چه بلایی قرار بود بر سرمان بیاورند. هوای سلول نامناسب شدهبود. دوباره در سلول باز شد. جناب سروان آمد. "اسم هر کی رو که خوندم بیاد بیرون و اسم پدرشو بگه". نام حدود ده نفر را خواند وآنها را برد. صدای داد و بیداد جناب سروان و چند نفر دیگر،حسابی فضا را ترسناک کردهبود. همان چیزی که امروز به جنگ روانی موسوم است. صداهایی شبیه نالهی بچهها و ضربههایی به در و دیوار و فریادهای آمرانه باعث تضعیف روحیهی بچهها شدهبود. یکی از بچهها هم که کنار در سلول ایستاده بود و سعی میکرد از صداهایی که میشنود از اوضاع باخبر شود دائما با گفتن جملات ناامید کننده وضعیت را وخیمتر میکرد. "فکر کنم دارن اونا رو میزنن"،"اوه،اوه،خدا به دادمون برسه"،"فکر کنم دارن ازشون اعتراف میگیرن". من و دوستم سعی میکردیم به هم روحیه بدهیم. میگفتیم"اگه قرار به زدنه که ما یه عالمه خوردیم. دیگه از کتک خوردن نمیترسیم"،"خیالت تخت. هیچ کاری باهامون ندارن"،"گور باباشون،هر غلطی دلشون میخواد بکنن". در باز شد و اسم چند نفر دیگر را هم خواندند. وقتی آن چند نفر اول به سلول بازنگشتند،مطمئن شدم که همهی اینها به خاطر ترساندن ماست. دیگر با خیال راحت و در آرامش دراز کشیدم. حالا سلول خلوتتر شدهبود. روحیه‌‌ام خوب بود. به دوستم گفتم"تا منو داری غم نداشته باش".
اسم مرا خواند. بعد هم اسم دوستم را. ما را به اتاقی بردند که در ابتدای راهرو قرار داشت. در دو طرف آن پیشخوان
هایی شبیه بانکها قرار داشت که روی آنها با فاصلهای از هم چند کاغذ و خودکار موجود بود. آن کاغذها برگههای بازجویی بودند که باید آنها را پر می-کردیم. چند نفر با لباسهای شخصی هم آنجا بودند که مرتبا داد میزدند و به بچهها بیاحترامی میکردند. سوالاتشان طوری طراحی شدهبود که یک لحظه به بیگناهی خودم شک کردم. چرا با اینکه به شما گفته شده بود سنگ نزنید و آرام باشید با پلیس درگیر شدید؟آیا به گروه یا حزبی وابستگی دارید؟با توجه به اتهامات،از مسئولین چه تقاضایی دارید؟شما متهم به اقدام علیه امنیت ملی،اخلال نظم عمومی،آسیب به اموال دولتی،سنگ زدن و شعار دادن علیه مسئولین کشور میباشید. چرا این اقدامات را انجام دادید؟جالب اینکه برای این همه اتهام فقط دو خط جای توضیح دادن داشتیم. باید انتهای پاسخهایمان را امضاء میکردیم. یکی از بچهها که به علت اضطراب یا هر دلیل دیگری نامش را با خط خوردگی نوشته‌‌بود با تمسخر یکی از آن لباس شخصیها مواجه شد. "خاک تو سرت. فوق لیسانس حقوق داری اما هنوز اسمتو بلد نیستی بنویسی. مردهشور اون مدرکی رو ببرن که به شماها میدن". پس از جمع کردن برگهها ما را همانجا نشاندند. فکر میکردیم این برگهها به منزلهی تعهد ماست و بعد از امضای این تعهد آزاد خواهیم شد. یکی از آنها گفت"دو روزه که ملت از دست شما آرامش ندارن. ناموس ملت امنیت نداره بیاد خیابون". دلم میخواست در مکانی دیگر رو در روی هم قرار میگرفتیم تا امنیت را نشانش بدهم. در انبوه توهینهای آنان دوباره ما را به یک سلول دیگر بردند. این بار حتی جای نشستن هم نبود. در آن فضای کوچک،48 نفر بودیم. البته با قسمتهایی از جلوی توالت که جای خیس دمپایی بچهها باعث گل و کثافت شدن آن شده بود و مطمئنا کسی حاضر نبود که آنجا بنشیند. من ترجیح میدادم که بایستم تا اینکه با پاهای جمع شده بنشینم. پایم درد میکرد. هوای داخل سلول به شدت گرم و غیر قابل تحمل شدهبود. آنقدر که هر لحظهی ماندن در آنجا عذابی دشوار مینمود. بچهها کلافه و بیحوصله شدهبودند.
بعد از گذشت حدود دو ساعت،در باز شد. دوباره اسم می
خواندند. همین که بیرون از سلول رفتم نفسی عمیق کشیدم. ما را جلوی ساختمان بازداشتگاه نشاندند. دو نفر که از دادگاه انقلاب آمدهبودند برگههایی را بین بچهها تقسیم میکردند. این بار هم باید در برابر اتهامات از خودمان دفاع میکردیم. رؤیای آزادی محقق نشد. کارشان واقعا مضحک بود. وقتی دفاع خود را تمام کردیم،ما را چند متری آن طرفتر در ردیفهای چهار نفره نشاندند. روی یک برگ کاغذ نام،نام خانوادگی،نام پدر و تاریخ دستگیری هر کدام از ما را مینوشتند. کاغذ را روی سینه میگرفتیم تا از ما عکس بگیرند. حتی در این لحظات هم از تمسخر و توهین بچهها دست برنمیداشتند. معطلی در هوای آزاد را به خوابیدن در سلول ترجیح میدادم.
سه چهار نفر در گوشه
ای از محوطه ایستاده بودند. فهمیدیم که نمایندگان مجلس هستند و برای پیگیری وضعیت ما آمدهاند. این خبر باعث دلگرمی ما شدهبود. نوبت امضای یک برگهی دیگر فرارسید. در این میان با چهرهی جدیدی آشنا شدیم. نوجوانی که به زحمت سن او به 18 سال میرسید. تازه روی قسمتهای کمی از صورتش مو درآمدهبود. رفتار و حرکاتش باعث شد که در مدت کمی حس بسیار بدی نسبت به او داشتهباشم. در میان آن همه انسان پلید خدا یک فرشته برایمان فرستادهبود،یک افسر پلیس امنیت. هر بار که ما را می-دید یا با سوالات بچهها مواجه میشد با ملایمت و لبخند میگفت"نگران نباشین. ما داریم تلاش میکنیم که همین امروز آزادتون کنیم". شنیدن واژهی آزادی در دل ما قند آب میکرد. مقابل ساختمان بازداشتگاه نشسته بودیم که گروهی دیگر را نیز به اینجا منتقل کردند. در میان آن گروه حدود 50 نفری دوستانی را که دیشب با آنها چای خوردهبودیم در سلامت ظاهری دیدم.
از دادگاه انقلاب یک قاضی آمده
بود. اسم ما را روی یک پروندهی صورتی رنگ نوشته بودند و با صدا زدن اسم در گروههای سه نفری وارد اتاق قاضی میشدیم. کنار در اتاق منتظر بودیم تا کار سه نفر قبلی تمام شود. داخل اتاق را نگاه میکردم. دو نفر که بسیار جوان بودند و مطمئنا از ما کوچکتر بودند مشخصات بچهها را مینوشتند و به پایان آن مهر میزدند. از اینکه این همه کودک آنجا مسئولیت داشتند بسیار متعجب شدهبودم. یکی از آن دو نفر بسیار بیادب و گستاخ بود. با دیدن یک اتفاق تمام وجودم به آتش کشیده شد. وقتی شغل پدر یکی از بچهها را پرسید،او جواب داد که پدرش شهید شدهاست. با نگاه تحقیرآمیزی به او گفت"خاک تو سرت بریزن". ابروهای آن پسر از خشم در هم کشیدهشد و گفت"واسه اینکه پدرم شهید شده؟". "ببند دهنتو. حاجی بیا این دسته گل رو تحویل بگیر. فرزند شهیده خاک تو سر. خجالتم نمیکشه. برو گم شو". صورت آن پسر قرمز و چشمانش درشت شدهبود. خون در رگم میجوشید. دلم می-خواست دمار از روزگارش در بیاورم. به شدت از او متنفر شدهبودم. خدایا اینها دیگر چه قومی هستند. بغضم گرفت. آن پسر که بچهی بدی هم به نظر نمیرسید در هنگام خروج از اتاق بغض کردهبود و رگهای گردنش برآمده شدهبود. حق داشت. قاضی آمده بود تا حکم اوین برای ما صادر کند. تا به حال فکر میکردم که قرار است آزاد شویم. راستش دیگر خیلی برایم مهم نبود. آن فرزند شهید مقابل ساختمان زانو به بغل زدهبود و هنوز صورتش قرمز بود. دیگر حالم از این مملکت کثیف بد شدهبود.
با اینکه نزدیک عصر بود اما هنوز ناهار نخورده
بودیم. یکی از سربازان که دلش به حال ما سوختهبود ظرف غذایش را به بچهها داد. یک ظرف غذا و هشتاد نفر!آن نوجوانی که تازه موی صورتش درآمدهبود و دائما غرغر میکرد،به دوستش گفت"سه روزه از دست این اراذل روزهی بی سحر و افطار گرفتیم". ای کاش میشد این کودک سرکش را تربیت کنم. ناگهان قاضی پرونده درحالیکه با تلفن همراهش صحبت میکرد از مقابل ما عبور کرد. "درگیر پروندهی یه عده اراذل و اوباش سیاسیام". چهار سال ما را نخبگان کشور لقب دادند اما در یک شب تبدیل به اراذل و اوباش شدیم. تمام آن توهینها مثل هیزمهایی بودند که آتش خشم و نفرتم را شعلهور میکردند. دیگر نمی-توانستم درونم را آرام کنم.
مدتی گذشت و ما همانجا نشسته بودیم. آن افسر مهربان پلیس امنیت به ما گفت که به احتمال 99 درصد همین امروز آزاد می
شوید. اما این خبر دیگر برایم مسرتی نداشت. آنقدر در درونم غوغا و در گلویم بغض بود که مجال خوشحالی نبود. زمان میگذشت. مسئولین مدام در حال رفت و آمد بودند. بعد از مدتی قاضی از اتاقش بیرون آمد. افسر امنیت با نگاهش تایید کرد که حکم ما تبدیل به آزادی شدهاست. قاضی از ما خواست تا در گوشهای از محوطه بنشینیم. قصد سخنرانی داشت.
با نام خدا آغاز کرد. خلاصه
ی کلامش این بود"شما دانشجویید،منم دانشجوی دکترا هستم. شما اهل یادگیری هستین و من هم فعلا درگیر دکترا. راستش من قصد داشتم حکم اوین براتون صادر کنم. اما دیدم که شواهد و مدارک برای اتهام شما کامل نیست. به همین خاطر تصمیم گرفتم حکمتون رو بدل به آزادی کنم". وقتی این جمله را گفت خیلی از بچهها گریه کردند. خیلیها هم از ته دل خندیدند و به هم تبریک گفتند. "این تصمیم رو خودم شخصا گرفتم و از طرف هیچ مقام یا نهادی هم تحت فشار نبودم. اما یادتون باشه که پرونده-های شما هنوز بازه. عکسای شما با عکسا و فیلمهایی که از این شبها گرفتیم مقایسه میشه. اگه تو اونا نباشین که هیچ وگرنه دوباره در خدمتتون هستیم. اگر یک بار دیگه هم به هر دلیلی اینجا پیداتون بشه پرونده تون دوباره باز میشه. فقط یه خواهش برادرانه هم دارم ازتون. حالا که ما از روی برادری و اینکه خلاصه ما هم یه جورایی دانشجوییم حکم آزادیتون رو صادر کردیم شما هم لطف کنین و وقتی رفتین بیرون به این قضایا دامن نزنین. حالا دیگه شما آزادین. فقط باید یه فکری برای این وضع ناهنجار ظاهرتون بکنیم. ". حرفهای او شدت فشار بغض گلویم را بیشتر کرد. این کمال بیانصافی بود که برای من بیگناه بعد از ضرب و شتم و توهین و تحقیر پرونده درست کنند و از اینکه حکم زندانام را به حکم آزادی مشروط تبدیل کردهاند منت به سرم بگذارند و از من بخواهند تا دهانم را در برابر تمام این زشتیها و تلخیها ببندم. آن قاضی که حکم آزادی را به ما مژده داد همان کسی بود که ما را اراذل و اوباش خواندهبود. از آزادی خوشحال بودم. ولی ناراحتی و خشمم بیشتر بود. اما بچهها آنچنان تحت تاثیر آن خبر قرار گرفتهبودند که حتی مانع پرسیدن سوال دیگران از قاضی میشدند. به این دلیل که مبادا نظرش عوض شود. پشت سر من یک نفر نشسته بود که از خوشحالی به گریه افتادهبود. هنگامی که دستم را بالا بردم تا از قاضی بپرسم که چه تضمینی وجود دارد که پروندههای ما را ببندید،دستم را گرفت و از من خواهش کرد تا حرفی نزنم که باعث تغییر نظر قاضی شود. خندهام گرفتهبود. انگار نه انگار که ما در این بازی باخته بودیم.
افسر پلیس امنیت آمد و بچه
هایی را که لباسشان پاره یا خونی یا نامناسب بود جدا کرد و از آنها خواست تا لباسهای خونی خود را تحویل دهند و لباس نو بگیرند. صحنههایی بود که دلم را میشکست. نزد آقای زاکانی-نمایندهی مجلس-رفتم. خواستم با او در مورد این معاملهی ناعادلانه صحبت کنم. ولی او گفت که الان وقت این حرفها نیست. از او پرسیدم"لااقل بگین مگه قانون مصوب خودتون نبود که این وحشیا حق ندارن بیان خوابگاه؟". گفت"آره. ولی اگر از رییس دانشگاه اجازه بگیرن میتونن بیان. اون جور که ما فهمیدیم اونا از آقای فرهاد رهبر اجازه گرفته بودن". خشکم زدهبود. از تحیر نمیتوانستم حرف بزنم. روی زمین نشستم. دلم میخواست هایهای گریه کنم،فریاد بکشم. بیشتر از همیشه خشمناک بودم. بالاخره توانستم یکی را پیدا کنم که بتواند مرا درک کند. همان پسر خوب مسجدی. او هم به نتیجهی این بازی شکایت داشت. گفتن درد دلم به او باعث شد سبک شوم. ساعت از 8 گذشتهبود.
خیلی خسته بودم. روحم بیشتر از جسمم درد می
کرد. دوستانم را دیدم. همانها که به اتاقم آمدهبودند. همدیگر را در آغوش گرفتیم. به او گفتم"حالا دیدی کی جو میداد جوگیر؟دیدم چه جوری با لشگر پنج هزار نفری کوی شکستشون دادی". خندید و خندهی او از غمم کاست. همانهایی که صبح به ما توهین میکردند حالا برایمان ساندویچ خریدهبودند. فقط دلم میخواست هر چه زودتر از آن محیط خرابشده خارج شوم. این همه لطف و مهربانی بعد از آن همه توهین و تحقیر واقعا مسخره بود. آنقدر به ما علاقه پیدا کردهبودند که حتی برای دسر به ما آبمیوه و کیک دادند. شاید هم دلشان نمیخواست که به این زودی به کوی برویم. با بهانههای خرید دمپایی برای پابرهنهها و آمدن اتوبوس کلی ما را معطل کردند. از آنها خواستیم که گوشیهای ما را پس دهند. اما با لحنی که آنها جواب میدادند گویا قرار نبود گوشیها را تحویل دهند. یکی میگفت"حالا فعلا جونتون رو بردارین و از اینجا برین. گوشیهاتون رو فردا میدیم". حالا دیگر سرباز وظیفهها هم به ما متلک میانداختند. یاد این ضربالمثل افتادم که"شهر که بی کلانتر بشه قورباغه هم هفتتیر کش میشه". در این میان یک جوان که تا حالا دیده نشدهبود وارد صحنه شد. گویا از حکم آزادی ما ناراحت بود. با قاضی و آقای زاکانی و آقای نادران بحث میکرد. بعد از اینکه فهمید رای را نمیتواند تغییر دهد،خشمش را با لگد زدن به یکی از بچههایی که از کنار او میگذشت بروز داد. جالب آنکه هیچکدام از مسئولینی که آنجا حضور داشتند عکسالعملی به آن حرکت نشان ندادند.
ظاهر شیک بعضی از آن مسئولین نظرم را جلب کرده
بود. پیراهن صورتی با شلوار جین و کفش اسپرت،کمربند چرم کلفت و صورتهای تیغزده. با خودم گفتم"احتمالا اطلاعاتی که میگن همینان". اتوبوس آمده بود. برای گذر وقت و به بهانههای مزخرف چند دفعه ما را سوار و پیاده کردند. کلافه شدهبودیم. آقای فرهاد رهبر آمدهبود. بچهها به شدت از دست او عصبانی بودند. ولی برای رهایی از آن مکان لعنتی مجبور بودیم سخنانش را بشنویم. گفت"ما پیگیر کارتون بودیم و هستیم. ازتون میخوام فقط آرامشتون رو حفظ کنین تا ما پیگیر حقوقتون باشیم. شما با همکاری سردار احمدیمقدم رییس نیروی انتظامی آزاد شدین. من باز هم باید از ایشون تشکر کنم. این کار رو فردا حتما انجام میدم". نمیدانستم چرا باید از کسی که نیروهای او ما را کتک زدند قدردانی شود. یکی از بچهها نتوانست طاقت بیاورد و پرسید"این راسته که با اجازهی شما وارد کوی شدن؟آقای زاکانی اینو گفته". رییس دانشگاه جواب داد"نه. من خودم اینجا میگم اشتباهه. من همچین کاری نکردم. حالا بگین که دوست دارین برین کوی یا مهمانسرا؟". این سوال او تمام خشم مرا دوباره برانگیخت. همهی بچهها یک صدا جواب دادند کوی. بعدا از بچهها شنیدم که روز بعد از حمله به کوی،آقای رهبر در جمع دانشجویان معترض گفتهبود که برای حمله به کوی از او اجازه گرفتهبودند.
بعد از کلی انتظار بالاخره سوار شدیم و اتوبوس به راه افتاد. هنگام خروج از آنجا به سردر آن توجه کردم. نوشته
شدهبود پلیس مواد مخدر تهران بزرگ. اما گویا با تغییر کاربری به پلیس امنیت تبدیل شدهبود. عدهای از خانوادهها مقابل در آن ایستاده بودند. غیر از ما افراد بسیار دیگری هم به آنجا آورده شدهبودند. ساعت از 1 بامداد گذشتهبود. حس عجیبی داشتم. اتوبوس از در اصلی وارد کوی شدهبود. چند نفری هم برای استقبال از ما آمده بودند. پیاده شدیم. به خانهی خود بازگشتیم. قدمزنان تا ساختمان رفتیم. همه چیز شکسته و سوخته بود. صحنههای دردناکی بود. دلم خیلی پر بود. وای به حال کشوری که نخبگان و آیندهسازانش این همه خشم و نفرت داشتهباشند. دیدن درها و پنجرهها و لکههای خون روی زمین داغ دلمان را تازه میکرد. حتی به توالتها هم رحم نکردهبودند. کوی هنوز ویران بود،هنوز غریب بود،هنوز داغ بود،هنوز در اوج سکوت،پر از فریاد بود،هنوز بغض داشت،هنوز سوز هوایش اشک از چشمانم جاری میکرد.


(و ما لنا الّا نتوکّل علی الله و قد هدانا سبلنا و لنصبرنّ علی ما اذيتمونا و علی الله فليتوکّل المتوکلّون)

جمعه ۱۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

خبر اومده امشب حتما میریزن تو خوابگاه. هرجور میتونید فرار کنید.

عصر يكشنبه ۲۴/۳/۸۸– كوي دانشگاه

ساعت ۵ بعد از ظهر رفتم خوابگاه. همه جا حرف از دیشب بود. حرف از شلوغی خوابگاه. از اینکه بانک توی امیرآباد رو آتیش زده بودن و اینکه امشب هم شلوغ میشه و ممکنه بریزن تو خوابگاه و بزنند و ببرند... کافی بود یه نگاهی به اون ور نرده های خوابگاه، تو خیابون امیرآباد بندازی تا متوجه شی چه خبره. یه عالمه مامور تو خیابون پخش بودن. انگار واقعا قرار بود اتفاقی بیفته...

بی خیال همه اینا شدم رفتم اتاق ببینم بچه ها چی میگن. به اتاق که رسیدم علی و محمد تو اتاق بودن. رضا رفته بود دانشکده. علی داستان شب قبل رو تعریف کرد و گفت که امشب هم حتما شلوغ میشه و ممكنه بریزن تو خوابگاه و بچه ها رو ببرن. بحث اینکه بمونیم یا نمونیم افتاد. من میگفتم تا شلوغ نشده پاشیم بریم. اما علی میگفت که «اگه بریزن تو خوابگاه اونایی رو که تو محوطه هستن میبرن دیگه با اتاق ها کاری ندارن که!» آخرش منم تصمیم گرفتم بمونم. ساعت ۹ شب اولین صدای الله اکبر شنیده شد. ساعت حدود ۹:۳۰ دیگه صدا ها خیلی بلند شده بود. انگار جلوي در اصلی کوی بچه ها جمع شده بودن و شعار میدادن. ما سه تا هم از پنجره بیرون رو نگاه میکردیم.

تو اتاق بحث سر تقلب بود. من یه مقدار عذاب وجدان داشتم که چرا تو اتاق نشستم و بچه ها بیرونن!! اما اصولا چون با همچین حرکت هایی مخالف بودم، خودم رو مجاب میکردم که بشینم تو اتاق و خودم رو قاطی نکنم.

ساعت ۱۰ یکی اومد در اتاق ما رو زد و گفت «آقا خبر اومده امشب حتما میریزن تو خوابگاه. هرجور میتونید فرار کنید.» علي که اصولا اعتقاد داشت «اتاق ما امن ترین جای دنیاست. اونا آزار ندارن که تک تک اتاقها رو بگردن و بچه ها رو ببرن. فقط تو محوطه هرکی باشه اونا رو میبرن.» خودش رو راحت کرده بود و بدون استرس سر جاش رو تختش دراز کشیده بود و به ما میخندید. اما من و محمد که آدمهای عاقل‌تری بودیم(!) داشتیم فکر چاره میکردیم. محمد گفت «اگه اومدن تو سالن زیر تخت قایم میشیم!» نگاه کردیم دیدیم جا نیست. بعد ایده داد «اگه اومدن، تخت رو میذاریم پشت در تا باز نشه و اونا هم خسته میشن میرن!!»... چشم و صورتمون شروع به سوزش كرد. مثل اینکه تو سالن طبقه ما اشک آور زدن. احساس سوزش کم کم داشت غیر قابل تحمل میشد. دیگه نتونستیم تو اتاق بمونیم. تز علي مبني بر امن بودن اتاق رفته رفته زير سوال مي‌رفت. دیگه داشت تحملم تموم میشد. صورتم بدجور میسوخت. تصمیم گرفتیم هر سه از اتاق فرار کنیم و بریم محوطه کوی شاید اونجا هوا بهتر باشه. من زودتر اومدم پایین. قرار شد من پایین منتظر اونا باشم تا بیان. همین که رسیدم دم در خروجی ساختمان یه کپسول اشک آور دیگه هم کنار من افتاد تا نور علی نور بشه! دیگه نمیشد صبر کرد. واقعا دستشون درد نکنه کارخونه هایی که همچین چیزایی درست میکنن. واقعا به درد میخوره. تمام تاثیراتی که باید داشته باشه رو داره!!! گلوم میسوخت. نفسم بالا نمیومد. صورتم آتیش گرفته بود. چشام باز نمیشد. انگار توی کوره آتیش افتاده بودم. همه به سمت ضلع غربی کوی فرار میکردن. یه جنگ تمام عیار بود. چند هزار نفر آدم تو محوطه بودند. جاهای مختلف آتش روشن بود. واقعا این حس بهم دست داد که اتفاق عجیبی داره می­افته.

بچه حزب اللهی دانشکده مون رو دیدم که داره سنگ میندازه. جانانه دفاع میکرد! خوابگاه جای زندگی خوابگاهی هاست. حتی من که مخالف شلوغ کاری هستم نمیتونستم مخالف دفاع از خونه­ام باشم. اشک­آور بود که خیلی احمقانه و بی هدف و کور به داخل محوطه کوی شلیک می­شد. تا جایی که من میدونم اشک­آور فلسفه اش برای متفرق کردن جمعیته. اما کجا متفرق میشدیم؟! خوابگاه سه تا در داره که سه تاش هم بسته بود. نرده های دو سه متری حصار خوابگاه بود. والا هر کاری میکردیم نمیشد متفرق شیم!! یعنی اینایی رو که من میدونستم اونا نمیدونستن؟!!

خودم رو رسوندم به نزدیکترین آتیش. یکی از دوستام اومد تو چشمم دود سیگار فوت كرد. یه کم سوزشش کم شد. خودم رو نزدیک آتیش بردم تا شاید گلوم هم بهتر شه. احساس میکردم قیامت شده. همه جا دود بود و دود. داشتم فکر میکردم یعنی ما اینقدر خطرناکیم؟ یاد محمد و علی افتادم. پيداشون نبود. برگشتم سمت ساختمون. تا صد قدمی­اش اومدم اما نزدیکتر نتونستم برم. بازم رفتم سمت آتیش. کنار آتیش هم دیگه جواب نمیداد. با ده پونزده نفر از بچه ها به سمت سینمای کوی رفتیم. اونجا از مرکز شلوغی ها فاصله داشت و هوا بهتر بود.

اين وضعيت برای من قابل تحمل نبود. خشم و تنفر رو تو چشمای بچه ها میدیدم. دیگه بد و بیراه بود که رو زبونا میچرخید. دیگه بحث تقلب نبود. بحث از شکافی بود که بین آدم ها ایجاد شده. بحث این بود که این شکاف بعد ها به ضرر همه تموم میشه. اونایی که اون ور نرده ها بودن از ما که این طرف نرده ها بودیم متنفر بودن. من نمیدونم چرا تو طرح جمع آوری اراذل و اوباش که یکی دو سال پیش انجام شد سری به کوی دانشگاه تهران نزدن تا ده هزار نفر اراذل نخبه و نخاله رو آفتابه دور گردنشون بندازند و توی شهر بچرخونن و بر طبل بی­آبرو ییشون بکوبن؟ احساس مرگ بدجور گلوم رو می­فشرد. دلم شکسته بود و میسوخت. آخه... اینجا ما داریم زندگی میکنیم. یاد بیچاره مادرم افتادم که الان صد در صد خوابیده بود. بیخبر از اینکه اینجا چه خبره. که اگر باخبر بود... خدایا اینا کین؟ شاید ما رو با یه عده اشتباهی گرفتن؟ بابا ماییم. همین بچه ها كه بهشون ميگيد نخبه و براي فرار نكردنشون برنامه ميريزيد و لوسشون میکنید! حالا من خودم خیلی نخبه نیستم اما رفقام که هستن! همین محمد و علی. همینا که هر سال دستاورد هاشون رو جمع میکنید خدمت آقا میبرید...

علی که از اول شب استدلال میکرد که مارو خطری تهدید نمیکنه یواش یواش پی به جدی بودن قضیه میبرد...

ساعت یازده و نیمه. دیگه باید فرار کنم. بچه ها رو نمیدونم اما من اگه چیزیم بشه مامانم نمیتونه تحمل کنه... بچه ها رو نمیدونم اما من اگه بمیرم خانواده­ام داغ ابدی پسر بزرگشون رو که پزش رو به آدم و عالم دادن تا ابد باید... آره. باید فرار کنم. چون فضا اصلا منطقی نیست. همین الانه که با تانک و زره پوش و آر.پی.جی هفت بیان به جنگ اشرار. فضا اصلا منطقی نیست. چون همین الانه که صدای «حاجی! سیدت رو کشتن!» بیاد و نقل و نباتها رو بریزن سر ما.

دوستم که فرزند شهیده رو دیدم که چه مظلومانه سرفه میکند. انگار باباش جنگیده بود تا پسرش اشک­آور بخوره!!!

اصلا شایدم حق ما همین بود. کجای دنیا دانشجوها اعتراض میکنند؟ دانشجوهای تمام دنیا مثل گلابی درس میخونن و دست به سینه میشینن. ماها حتما از طرف بیگانه ها شارژ میشیم. و گرنه دانشجو رو چه به...

نتونستم پیداشون کنم. محمد و علی رو میگم. از رو نرده های مشرف به دانشکده فنی فرار کردم! رفتم داخل محوطه دانشکده! (نمیدونم دانشکده فنی آمده اید یا نه. پردیس مرکزی که 16آذر ریختن توش نه ها. پردیس امیرآباد. درست زیر کوی دانشگاه) از نرده هاي پایین دانشکده هم پریدم اون ور توی بزرگراه و از مهلکه فرار کردم. چند دقیقه ای نشستم کنار خیابون تا هوايي عوض كنم. هنوز گلوم میسوخت. صدای بچه ها مي‌اومد. ميون صداهایی که شنیده میشد، صدای زنی که ناله کنان هر چند لحظه یک بار داد میزد «دانشگااااااه!» فضا رو ملتهب تر میکرد. یاد داستانی افتادم که توی کتاب ادبیات دبیرستان داشتیم. مال بزرگ علوی بود اگه اشتباه نکنم. همونی که هر از گاهی صدای زنی از توی جنگل...

رمقی واسم نمونده بود. ماشین گرفتم و رفتم خونه دوستم. اون طرف شهر. ساعت ۱۲شب بود اما صدای بوق ماشین ها از همه جای شهر به گوش میرسید. انگار شهر یک صدا ناله میزد...

بامداد دوشنبه ۲۵/۳/۸۸ – خانه

12:30 رسیدم خونه دوستم. چند تا دیگه از بچه های کوی اونجا بودن. استراحتی کردم و چیزی خوردم و همه چیزهایی رو که دیده بودم برای اونها هم تعریف کردم. تا ساعت 3 شب بیدار بودیم. 2 ساعتی هم بازی کردیم و کلا خوش گذشت. (با عرض معذرت از سایر رفقا!)

صبح ساعت ۸ بیدار شدم. راه افتادم برم خوابگاه.

صبح دوشنبه ۲۵/۳/۸۸ – كوي دانشگاه

بین راه شماره علی رو گرفتم. آنتن نمیداد. نگران شدم. اما هیچ جور نمیتونستم فکر بدی به ذهنم راه بدم. رسیدم خوابگاه...

آره... ریخته بودن تو خوابگاه... آره... ریخته بودن تو کوی دانشگاه تهران... حرف از کشته شدن بودن. حرف از خرابی. حرف از دست و پاهایی که شکسته بودن. حرف از بچه هایی که برده بودن...

دیگه تحمل نداشتم. با سرعت به سمت ساختمانمون دویدم. تو راه یکی از دوستام رو دیدم. پرسیدم از اتاق ما چه خبر؟ علی و محمد کجا هستن؟ گفت علی و محمد رو نمیدونم اما اتاقتون ترکیده(!)...

پله ها رو باسرعت رفتم بالا. رسیدم به اتاق. آره! واقعا ترکیده بود! پاهام شل شد. از در اتاقمون فقط لولاش آویزون بود. تخت پشت در بود. مثل اینکه ایده­ی محمد اجرا شده بود. تخت رو گذاشته بودن پشت در. اما دیگه دری وجود نداشت. فشارم افتاد. افتادم روی تخت. کجان بچه ها؟ کجا بردنشون؟ نمیتونستم جلوی گریه­ام رو بگیرم. خدایا چيكار میتونم بکنم؟ تصور اینکه چه جور از بین نرده های تخت، بچه ها رو کشیدن بیرون دلم رو میشکست. به خودم مسلط شدم. از اتاق اومدم بیرون. خواستم یه اطلاعاتی از بقیه بچه ها بگیرم. تمام درها رو شکسته بودن. تمام درها رو... کامپیوتر یکی از اتاق ها رو با باتوم شکسته بودن. شاید اون هم شلوغ کرده بوده! کولر ها رو داغون کرده بودن. حتی به دستشویی ها هم رحم نکرده بودن!

باورش سخت بود. انگار یه لشکر زرهی دیشب ریخته بود تو خوابگاه. نتونستم تحمل بکنم. اومدم بیرون ساختمان. میگفتن حدودا ۲۰۰ نفر رو بردن. یه کم خیالم راحت تر شد. خوب ۲۰۰ نفر رو که نمیتونن بکشن!!

رفتم کتابخونه مرکزی کوی. چه خبر بود؟ تمام قفسه کتاب ها رو شکسته بودن. در فلزی آسانسور کتابخانه رو وحشیانه داغون کرده بودند. احتمالا آسانسور هم شلوغ کرده بود. انگار اینا آدمی زاد نبودن. با قدرتی مافوق بشر هر چی که بود و نبود رو شکسته بودند. وای! اگه یکی از این ضربه ها به بچه ها خورده باشه چی؟ خون پاشیده شده رو زمین توجه­ام رو جلب کرد...

دیگه متوجه نبودم. یاد داستانهایی که از وحشیگری مغول ها خونده بودم افتادم. اینکه تمام کتابخانه ها رو سوزوندن...

دیگه حوصله ندارم بیشتر از این بنویسم.

تمام.

از دريچه در سلول شروع كرد به نعره كشيدن...

بسمه تعالی

الان چندين روز است كه از آن روز تلخ ميگذرد و من هنوز مطمئن نيستم كه بايد بنويسم آنچه بر ما گذشت را يا نه! طي اين چند روز بارها و بارها خودم را متقاعد كردم كه بنويسم. بارها تصميم گرفتم، بارها خودكار و كاغذ به دست گرفتم، ولي باز منصرف شدم. از طرفي ميترسيدم كه اين نوشته ها به دست كسي كه نبايد بيفتد... و از طرفي ميترسيدم كه بعدها يادم برود كه چه بر سر ما گذشت و باز از طرفي ميترسيدم كه بازگو كردنش دردم را بيشتر كند. نه درد جسم را كه درد روح را. درد تحقير شدن را. درد ناسزا شنيدن را. تصميم گرفتم بنويسم. بالاخره خواستم و توانستم. شايد اين نوشته ها بعدا هيچ وقت خوانده نشود. اما فرقي نمي كند. مهم اين است كه مينويسم و وجدانم را راحت ميكنم و اعصابم را ناراحت! خدايا! كمكم كن كه جزء جزء آن روز را به ياد بياورم و بنويسم تا شايد بعدها مدركي باشد عليه دروغ و نيرنگ. خدايا! من و دوستان بي گناهم كاري نكرده بوديم جز اين كه به حرف اين و آن كه مي گفتند بسيج امشب قصد حمله به كوي را دارد توجهي نكرديم! در جواب تك تكشان ميگفتم «يعني مي گويي كه شبانه مي آيند و بر در مي كوبند و در را مي شكنند و ما را به زور كتك و مشت و لگد ميبرند و آب از آب تكان نميخورد؟! حاشا و كلّا! نيروي نظامي و كوي؟ كوي دانشگاه تهران كه كه به گفته رهبري خانه دانشجويان است!؟ مگر اينها تابع همان رهبري نيستند كه ده سال پيش، بعد از حمله به كوي، به گفته خودشان قلبشان جريحه دار شد؟» اما ديديم كه آمدند و در را شكستند و مارا به زور تازيانه و كتك و باتوم و ناسزا بردند و آب هم از آب تكان نخورد!

اما ماجرا چه بود؟ يكشنبه شب، دومين شب بعد از انتخابات بود. شب قبل نيز كوي دانشگاه محل درگيري دانشجويان معترض به نتيجه انتخابات و نيروي يگان ويژه، جلوي در اصلی كوي دانشگاه بود. یکشنبه شب وقتي حدود غروب آفتاب از چهارراه امیرآباد به سمت خوابگاه مي رفتم با مخالفت گاردیهایی که خیابان را بسته بودند مواجه شدم. اصرار من فایده ای نداشت. مجبور شدم از در پشتی وارد کوی شوم. در همان لحظه، ديدم كه چطور يكی از نيروهاي يگان ويژه، یك دانشجو را که میخواست از خیابان امیرآباد وارد کوی شود، به باد باتوم و ناسزا گرفت! در آن لحظه اصلا گمان نمي بردم كه اين اراذل چند ساعت بعد حتي تا كنار تخت خوابم هم بيايند! نميدانستم كه بامداد دوشنبه، درست ساعتي قبل از فجر صادق، چه سرنوشتي در انتظار حدود 150 نفر از دانشجويان نخبه اين كشور است؟ دانشجوياني كه از سراسر كشور و با لهجه ها و قومیت های مختلف، با تلاش فراوان به بهترين دانشگاه كشور آمده بودند تا درس بخوانند و مملکت را آباد کنند. دانشجوياني كه ساعتها بعد، برای آزاد شدن مورد لطف و منت رئيس دانشگاه قرار گرفتند و وي آنان را مديران آينده اين كشور خواند! رییس دانشگاهی که خودش همان موقع كه در هر گوشه كوي يك دانشجو مشغول فحش شنيدن بود و دیگری مشغول كتك خوردن و اكثرا مشغول هر دو، پشت نرده هاي دانشكده تربيت بدني، از آن سوي خيابان اميرآباد، فقط نظاره گر تكه پاره شدن فرزندان عزيز خود و مدیران آینده کشور بود!!

القصّه، ساعت حدود يك بامداد بود و من از پشت شيشه اتاق سر و صدا و گاه تصوير درگيري جلوي كوي را ميديدم. شايد آن شب صدها گاز اشك آور به درون كوي پرتاب شد تا روز بعد، بعد از هجوم وحشيانه ياران گروه خدا(!) و خالي شدن كوي از بندگان خدا، كوي شاهد اجساد كلاغ ها و گربه هايي باشد كه از اين حمله در امان نمانده بودند! از گوشه و كنار خبر میرسید كه امشب وضع كوي استثنائي است و كاش اين خبر زودتر از حوالي يازده شب به بچه ها ميرسيد تا راه فراري از كوي مي بود! نه آن موقع كه هر سه در كوي دانشگاه تحت كنترل نيروهاي جان بر كف نيروي انتظامي و مخصوصا لباس شخصي ها بود. حتي به پيشنهاد بعضي دوستان كه مي گفتند به كتابخانه مركزي پناه ببريم هم توجهي نكرديم و ارزش اين عدم توجه را وقتي فهميديم كه دانشجوياني كه در كتابخانه مشغول درس خواندن بودند، با سر و رويي خونين و دست و پايي شكسته در بازداشتگاه پليس مواد مخدر ديديم!

خواب بر چشمانم داشت غلبه ميكرد و من پر از ترس و اضطراب، كم كم داشتم در مقابل چشمان خسته و پلك هاي سنگين تسليم مي شدم -شايد در آن خواب کوتاه، خواب هم ديدم!- به ناگاه با صداي وحشتناك ناسزا و باتوم بر در و ديوار سالن ساختمان از جا پريدم! نميدانستم چه كنم. ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود. صداي لگدهاي شخصي که دیوانه وار در راهرو میدوید و درها را میکوبید شنیده میشد. در اتاق میچرخیدم. شايد حتي لحظه اي به ذهنم خطور كرد كه از پنجره به بيرون بپرم. بعد ها از بچه ها شنيدم که كساني پريدند و بعضي هاشان حتي توانسته بودند فرار كنند! در آن لحظه تنها چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه قبل از اينكه خودشان به داخل اتاق يورش بياورند خودم از اتاق به سمت بيرون بدوم و صد البته مي دانستم كه در بيرون در كساني منتظرمان هستند و راهي براي فرار وجود ندارد. هنگامی که احساس کردم کسی پشت در نیست و مشغول شکستن در اتاق کناری هستند، قفل در را باز کردم و فرار کردم! هنگام دویدن از در اتاق تا رسيدن به جلوي در ساختمان چند بار باتوم هاي نيروها -كه با حرص و ولع خاصي در هوا مي گرديد- بر بدن هايمان فرود آمد و ناسزا هاي مامورين محترم انتظامي هم به استقبالمان آمد! موقع خروج از ساختمان، دانشجويي را ديدم كه التماس مي كرد او را نزنند و با اين وجود بيشتر ميزدندش! آن لحظه تصويري كه در مقابل ساختمان به يكباره در جلوي ديدگان ما قرار گرفت بسيار ترسناك بود. ديدن چندين انسان كه به روي زمين دمر دراز كشيده اند و مطلقا هيچ تكاني نمي خوردند. اين تصور يك لحظه وجودم را پر كرد كه «نكند اينها همه مرده اند!؟» اما لحظه اي بعد که مامورين دستور دادند تا روی زمین بخوابم، متوجه شدم كه تصورم اشتباه بوده است و در همين فكرها بودم كه ناگهان ضربه محكم باتوم بر سرم فرود آمد و صدايي مثل آزاد شدن يك فنر در سرم پيچيد و همزمان بقيه صداها قطع شد.

با اينكه كاملا به دستور آنان گوش داده بودم باز هم مثل سايرين مرتب مورد نوازش قرار ميگرفتم! علاوه بر آن، انواع ناسزا كه به صورت پي در پي نثار خانواده هاي ما مي شد روان مارا نشانه گرفته بود. از همه بدتر تخريب روحيه دانشجويان با حرف هايي چون "ديگر كوي را نميبينيد" ، "آخرين باري بود كه خانواده تان را ديديد" و... لحظاتي آنجا بوديم. معلوم بود كه افراد زيادي داخل كوي هستند. از گوشه و كنار صداي آنها شنيده مي شد. يكي از سربازان به ناگاه گفت «هركس دو نفر را معرفي كند آزاد است» و مشخص نكرد منظورش از دو نفر دقيقا چه بود؟! كسي از بچه ها جوابي نداد و خودش هم ديگر چيزي نگفت. چيزي كه آن موقع توجه ام را جلب كرد يكي رفتار غير طبيعي سربازان بود به طوري كه ميشد حدس زد يا اين رفتار در اثر مصرف داروي خاصي به وجود آمده و يا خستگي و اعصاب متلاشي آنان در اثر درگيري چند ساعته با دانشجويان جلوي در اصلی اين رفتار را سبب شده است. و مورد ديگر اصرار سربازان و لباس شخصي ها براي تخريب همه چيز. به طوري كه همانجا كه همه دانشجويان روي زمين دراز كشيده بودند مشغول شكستن تمام شيشه هاي موجود در ساختمان و هر چيز دم دست ديگر بودند.

همين طور كه ناسزا ها و توهين ها ادامه داشت كسي آمد و گفت «همه بلند شوند» همه بلند شديم و به دستور آن شخص به ستون يك به طرف در اصلي كوي حركت كرديم موقع حركت به سمت در با آنكه مدام تذكر مي دادند كه فقط پايين را نگاه كنيد اما باز هم زير چشمي مي شد انبوه لباس شخصي ها و مامورين را با انواع وسايل از جمله باتوم و چوب و شلاق و غیره ديد. در مسير رسيدن به در اصلي هم هيچ كس جلودار نيروهايي كه گاه و بيگاه به بهانه هاي واهي مدام بر سر و كتف و دست ما مي كوبيدند نبود. بعضي وقت ها مي شنيديم كه شخصي مدام مي گفت «نزنيد!» اما انگار فقط ما مي شنيديم! رفتيم تا رسيديم به اتوبوس بنز سبز رنگ قديمي كه تقريبا جلوي در مخابرات -كه شب قبلش كاملا سوخته بود- به صورت عمود بر خيابان ایستاده بود. همه سوار آن شديم. تصور من اين بود كه حدود 100 نفر سوار اتوبوس شده ايم. جا به شدت تنگ بود و اكثرا سرپا ايستاده بوديم و بعضي ها از شدت درد و يا خونريزي، داشتند از حال ميرفتند و به هم خوابگاهي هاي تيره روز ديگرشان تكيه داده بودند و به سرنوشتي كه در انتظارشان بود مي انديشيدند و در دل باورشان نبود كه روزي فرا رسيده كه ظلم اينقدر آشكار بر آنان چيره شده و هيچ دادرسي هم نيست كه به فرياد برسد. دست بعضي از بچه ها را با دستبند پلاستیکی (معروف به اسرائیلی) بسته بودند. آن چنان محكم كه دست ها داشت هرلحظه كبود تر ميشد. يكي از بچه ها كه جلوي من نشسته بود آهسته از من خواست كه دست هايش را باز كنم و من هم طوري كه سرباز تفنگ به دست جلوي در اتوبوس نبيند سعي كردم به او كمك كنم اما بند پلاستيكي چنان محكم بسته شده بود كه كسي توان باز كردن آن را بدون چاقو نداشت و من آنجا به شخصه كم كم داشتم از انگشتان آن دانشجو قطع اميد مي كردم و كبود شدنش را به چشم ميديدم. شخصی که گویا فرمانده آنان بود –کوتاه قد و چاق با ریش کم پشت- سوار ماشين شد و پس از لحظاتي دستور حركت داد. از لابلاي پرده هاي شيشه هاي اتوبوس بيرون ديده ميشد و انبوه موتورسواران كه دور تا دور اتوبوس حركت مي كردند و بر روي هر يك دو سرباز ناجا (لباس سوسکی) با تفنگ هايشان سوار بودند. فرمانده به راننده آدرس داد و داشت او را راهنمايي ميكرد كه از كدام مسير برود و تنها كلمه اي كه يادم هست خيابان حافظ بود. يكي از دانشجويان مدام ناله ميكرد و كمك مي خواست. صدايش همه را نگران كرده بود. روحيه بچه ها به شدت تخريب میشد. مدام از درد سرش مي ناليد و هر بار هم با بد و بيراه مامور ساكت مي شد.

بعد از دقايقي حركت در خيابان ها، به محل مورد نظر رسيديم و اتوبوس وارد محوطه بزرگی شد. نمیدانم کجا بود. جایی شبیه به یک پارکینگ بزرگ. آنجا فرمانده پياده شد و مدت زيادي شايد حدود 45 دقيقه انتظار كشيديم. در اين مدت چند بار سربازان مختلف به درون ماشين مي آمدند و هر يك يا فحشي نثار ما ميكرد و يا تحقيري و توهيني! يكي از بچه ها كه فكر مي كرد آن مامور كه سوار ماشين است و هيچ وقت پياده نمي شود اندكي از ديگران دلرحم تر است از او خواهش كرد كه لااقل تنها به آن دانشجویی كه بسيار درد دارد رسيدگي كنند و مامور هم در جواب گفت «بهتر كه همين الان بميرد! تازه اين اول كار است و حالا حالا ها با شما كار داريم.» اين حرف ها خيلي روي ما اثر مي گذاشت و حتي يكي از بچه ها كه كنار من ايستاده بود و پيدا بود سال اولی یا دومی است، بسيار ترسيده بود. من سعي مي كردم او را آرام كنم و حتي چند دليل براي او آوردم كه ديگر كتك نميخوريم و او چقدر دوست داشت كه دلايل من برايش قابل قبول باشد. صد البته انتظار كتك خوردن بدتر از خود آن است و چيزي كه آن موقع ما را اذيت مي كرد همين بود كه هر لحظه احتمال اين را مي داديم كه دستور بدهند كه پياده شويم و مارا به باد كتك بگيرند.

بعد از مدت زيادي كه آنجا بوديم يكي از مامورين به همه گفت كه موبايل ها را دست به دست كنند و به دست او برسانند و تهديدش اين بود كه اگر بفهمد كسي موبايلش را نداده است همين جا از بقيه جدایش میکند و خونش پاي خودش است! آنگاه اتوبوس تكاني خورد و بعد از چند بار دور زدن، وارد جایی شد و همه به دستور فرمانده پياده شديم. از بنر هايي كه در حیاط آنجا بود مي شد فهميد اين جا مربوط به مواد مخدر است. بعدها هنگام خروج، تابلوي پليس مواد مخدر را دیدیم که حدسمان را تاييد كرد.

در حياط كلانتري (یا همان "پلیس امنیت" یا مرکز مبارزه با مواد مخدر شاپور)، در شش رديف نشستيم. من تا سرم را برگرداندم ديدم نه خبري از لباس شخصي هست و نه مامور ناجا! فقط چند مامور كلانتري با لباس سبز يشمي ايستاده اند و متحيرانه به سر و روي خوني بچه ها مي نگرند! حتي يكيشان پرسيد «شما چه مي كرديد؟» و يكي كه جرأتش از همه بيشتر بود آهسته گفت «در خوابگاه خودمان خواب بوديم!» وقتي همه ديديم كه خبري از آن موجودات وحشت برانگيز نيست، يك نفر با ناله درخواست آب كرد. هيچ كس انتظار نداشت كسي به اين خواسته وقعي بنهد. اما در كمال تعجب، فرمانده آنجا به يكي از سربازان گفت كه چند بطري آب بياورد و يكي ديگر هم مامور باز كردن دست ها شد. آن لحظه براي همه ما بدون شك يكي از بهترين لحظات آن روز بود و شايد يك لحظه آن فرمانده به نظرم از بندگان مقرب الهي آمد كه اينچنين مهربانانه به ما كمك میكرد!! يكي مامور نوشتن اسامي همه ما شد و نام و نام خانوادگي و نام پدر و رشته مان را مي پرسيد. آنگاه در گروه هاي چند نفره ما را به درون ساختمان بردند و همه درون راهرو نشستيم. همان طور كه نشسته بوديم يكي از مامورين به من نزديك شد و پرسيد چه شده است و پيدا بود همه از قيافه هاي خونين ما بسيار تعجب میکنند و چهره هاي ما بيشتر شبيه عده اي از جنگ برگشته بود تا دانشجو آن هم در خوابگاه خودش! به آن مامور گفتم كه در اتاقمان خواب بوديم و با صداي لگد و باتوم از خواب پريديم و مارا به اينجا آوردند. بعد از او پرسيدم تا كي آنجا خواهيم بود و او گفت احتمالا تا ظهر تكليفتان مشخص مي شود و اگر اسمتان جايي باشد نگهتان ميدارند وگرنه نه! ماموري ديگر آمد و دوباره شروع به اسم نوشتن كرد اينبار علاوه بر موارد قبل شماره تلفنمان را هم پرسيد!

آنگاه در گروه هاي تقريبا 15 نفره وارد سلولهاي آنجا شديم كه فكر مي كنم حدود 6 تا بود. وقتي در سلول بسته شد و صداي قفل شدن آن را از آن طرف شنيديم واقعا لحظه غم انگيزي بود و باورمان نمي شد كه واقعا زنداني شده ايم! درون سلول تقريبا تاريك بود. تنها يك لامپ كم مصرف داشت كه از پس ميله هاي قفس شكل درون سقف به سلول مي تابيد و همين وضعيت در مورد هواكش هم وجود داشت. در سلول هم یک دریچه کوچک داشت كه كمي نور و هوا را به درون راه مي داد كه همان هم گاهي اوقات توسط سربازان بسته مي شد! دستشويي درون سلول وجود داشت، اما صداي بسيار مهيب لولاي در آن باعث مي شد كه هر بار يكي وارد آن شود، همان یک ذره آرامش بچه ها هم كاملا از بين برود! مخصوصا كه بچه ها كلا به صداي بلند حساس شده بودند و حتي موقع باز كردن در سلول -كه آن هم صداي بلندي داشت- همه از جا مي پريدند! كف آنجا موزاييك بود و ديوار ها سراميك. جلوي دستشويي، در اثر رفت و آمد كمي خيس شده بود و اين خيسي منجر به گل شدن فضاي جلوي آن شده بود. در گوشه كنار سلول، گرد و خاك و بعضا ته مانده غذاهاي قبلي وجود داشت. به طوري كه اولين چيزي كه آنجا توجهم را جلب كرد تكه اي از يك سيب زميني پخته بود و نمي دانستم كه بايد گريه كنم يا بخندم به اين تقارن زيبا!

اكثرا دم پايي ها را زير سرمان گذاشتيم و به خواب رفتيم. البته بعضي ها به علت دردي كه داشتند نتوانستند بخوابند و با چهره اي غمگين و عصباني به گوشه اي خيره شدند. انتظار مي كشيدند تا يك نفر در را باز كند و خبر جديدي بدهد! پس از مدتي در باز شد و اين بار چند پزشك كه روپوش سفيد به تن و ماسك هايي بر دهان داشتند، از دم در گفتند كه اگر كسي مشكل جدي دارد بيايد. بعضي ها رفتند و با سر و روي باند پيچي شده بازگشتند. بعضي ها از پزشكان سوال مي پرسيدند و درخواست كمك ميكردند. آنها هم ميگفتند كه معلوم نيست تا چند روز اينجا بمانید. ولي بعيد است 3 يا 4 روز بيشتر شود! پزشكان هم رفتند و مارا با افكارمان تنها گذاشتند. بعضي از بچه ها سعي مي كردند با يكديگر شوخي كنند تا روحيه خودشان را حفظ كنند و بعضي ديگر با بغض به اینها نگاه مي كردند و حوصله خنديدن نداشتند.

چند لحظه بعد دوباره در با صداي مهيب باز شد و دو سرباز كه هيچ درجه اي روي شانه هاشان نبود، ماسك بر دهان وارد شدند! به هر نفر يك مرباي كوچك و يك تکه نان دادند. تازه متوجه شديم كه دست هامان چقدر كثيف است. اكثرا از خير صبحانه گذشتيم. فكر كنم از ظهر گذشته بود كه همه را از سلول ها بيرون آوردند و دوباره در راهروي بیرون سلول نشاندند و باز اسم و مشخصات ما را به ترتيب نوشتند و همانجا بود كه يكي از بچه ها بر اثر خونريزي زياد -يا علت ديگري- جلوي چشم من در حالي كه داشت با مامورين حرف مي زد به زمين افتاد و از حال رفت!! ما چند نفري به كمكش رفتيم و بلندش كرديم. من از روي مكالمات مسئولين آنجا حدس زدم كه قرار است ما را به دادسرا ببرند و حتي شنيدم كه ماموري مشغول سفارش سه اتوبوس براي انتقال ما است. آنجا با شخص جديدي آشنا شديم كه اسامی ما را مینوشت. مرد چاقي که حدودا 50 ساله مي زد و سر و رويي مرتب ولي خشمگين داشت. هنگام ايستادن بچه ها جلوي در سلول برای اولين بار به ماهيت خبيث او پي برديم. به يكباره با فرياد بسيار بلندي به ما دستور داد كه به درون سلول برويم و بعد، از دريچه در سلول شروع كرد به نعره كشيدن و قدرت نمايي كردن و با ميله بر در آهني سلول كوبيدن و تهديد كردن به اينكه «كوچكترين صدايي بشنوم گاز فسفر به درون سلول مي اندازم!» همه درون سلول نشسته بوديم كه ديديم از زير در، آب كثيفی به درون سرازير شده است و از صداي بيرون فهميديم كه سربازان مشغول شستن كف راهرو و هدايت آب ها به درون سلول ها هستند! ما كه با خوش بینی حدس مي زديم اين كار عمدي نباشد اعتراض كرديم و جواب اين اعتراض، همان داد و فرياد هميشگي بود.

لحظاتي بعد دوباره در باز شد و سربازی ما را به بيرون هدايت كرد و اشاره كرد كه در یک صف به سمت سلول ديگري برويم و به ما يادآور شد كه «جناب سرگرد خيلي عصباني هستند و بدون اينكه سر و صدا كنيد وارد سلول بغلی شويد» موقع بيرون آمدن جناب سرگرد را ديديم كه ميله نيم متري به دست، دم در ايستاده، طوري كه انگار هر لحظه ممكن است ضربه اش به ما اصابت كند! ما بدون کوچکترین حرکت اضافه(!) و بدون جلب توجه وارد سلول دیگری شديم. تعداد ما در این سلول بیشتر شد. شاید حدود 40 نفر. البته در جابجاییهای بعدی تعدادمان از این هم بیشتر شد! بعد ها با خودم مي انديشيدم كه آن سرباز و آن مافوقش چه نمايشي براي ما ترتيب داده بودند! در ادامه نمايش آن مامور چاق (یا همان سرگرد!) به صداي بلند 5 نفر را صدا زد و گفت «هر كسي را مي خوانم نام پدرش را بلند بگويد و بيايد بيرون» پس از بیرون بردن 5 نفر اول، ناگهان صداي عربده او و صداي كوبيده شدن ميله آهني بر در و ديوار بلند شد! بدبيني بچه ها نيز باعث شد نمايش تكميل شود و همه باور كنند كه الان آن 5 نفر زير مشت و لگد و آن ميله در حال اعتراف به تمام گناهاني هستند كه آدم ابوالبشر از اول خلقت مرتكب شده! اين تصور را كساني نيز از داخل سلول تشديد مي كردند. دانشجويي بود كه مدام جلوي دريچه مي ايستاد و حدسيات خودش را به خورد ديگران مي داد و بچه ها هم همه پيش بيني مي كردند كه لحظه كتك خوردن فرا رسيده است و آن موقع جزء بدترين لحظات آن روز بود و چشمان بسیاری نمناک و چهره های بسیاری مضطرب و نگران بود.

آن موقع بعضي از بچه ها به نماز ايستادند. بعضي با تيمم و بعضي با وضو از شیر آبی که در دستشويي برای... دستشویی این یکی سلول در نداشت. بوي بسيار بد آن از صدای وحشتناک در آن یکی سلول هم بدتر بود! جمعيت بسيار زياد ما در آن سلول -كه از سلول هاي مختلف همه به اينجا آمده بوديم- تنفس را مشكل مي كرد. موقعي كه اسم من را صدا زدند، بسيار ترسيدم. آنقدر كه صداي قلبم را مي شنيدم و دهانم هم خيلي خشك شده بود. درست مثل ابتدای ورودمان به کلانتری، احساس كردم از شدت خشكي دهان ديگر هيچ عصبي درون آن كار نميكند!

وقتي بيرون رفتيم ديديم بر خلاف انتظار ما، تعدادي خودكار و كاغذ به جای میله آهنی و باتوم آورده اند. یک اتاق حدود ده پانزده متری بود که دور آن مثل بانک پیشخوان داشت. پیشخوان سنگی که آنطرفش چند نفر نشسته بودند و کاغذ و خودکار میدادند. روي کاغذ تعدادي سوال با خط بد كه روي يك سربرگ چاپ شده بود قرار داشت تعدادي مامور هم آنجا بودند كه مدام به تحقير و ارعاب بچه ها مي پرداختند. سوالات به گونه ای طرح شده بود که انگار همه چيز واضح است و اصلا ابهامي وجود ندارد و اين سوالات هم جنبه صوری دارد! سوالاتي شبیه به اين كه «چرا با اين كه گفتيم ديگر سنگ نپرانيد شما ادامه داديد؟» و جواب ما قطعا اين بود كه ما اصلا دست به هيچ سنگي نزديم! البته من چند سنگ زير تختم قايم كرده بودم! زيرا آن شب، هنگامي كه با دوستان به شوخي همه اين اتفاقات را پيش بيني مي كرديم، سنگهايي زير تختم قايم كردم تا در صورت حمله افراد نامعلوم حداقل سلاحی داشته باشم! 3 عدد سنگ كه حد اكثر موجب ترساندن گربه هاي كوي مي شدند!! سوال بعدي اين بود كه «شما به سران نظام فحاشي كرديد چه دفاعي داريد؟!» و يا «شما متهم به اقدام عليه امنيت ملي هستيد. از خود دفاع کنید.» و سوالاتي ازين دست!

يكي از سربازان آنجا موقع ديدن سر و وضع يكي از بچه ها كه چهره اش كاملا با خون پوشيده شده بود ناسزايي نثار مهاجمین به كوي كرد! ما كه فكر كرديم چه انسان باشرف و باانصافی! از او پرسيديم كه چه بلايي سر ما مي آيد و او گفت به اين زودي ها آزاد نمي شويد! موقع نوشتن مشخصات براي چندمين بار، يكي از بچه ها احتمالا به خاطر اضطراب يا زخم دستش، اسمش را خط زد تا دوباره بنويسد. در اين هنگام مامور بالا سرش، او را به باد توهين گرفت و گفت «خاك بر سرت دانشجوي دانشگاه تهران! حيف آن پول كه صرف درس خواندن تو مي شود كه تو حتي اسمت را نمي تواني بنويسي!» شنيدن اين حرف در آن شرایط از زبان يك انسان بيسواد که برای سیر کردن شکم خودش دانشجو کتک میزد، قلب ما را به درد مي آورد. همان موقع بود كه يكي ديگر از مامورين، فقط براي اينكه يكي از بچه ها لحظه اي به عقب برگشته و به او نگاه كرده بود، پس گردني محكمي با تمام قوا بر او وارد كرد! پس از اين بازجويي كتبي –که باید انتهای هر جمله را امضا میکردیم- وارد سلول ديگري شديم. اين بار تعدادمان از دفعات قبل هم بيشتر شده بود. هواي گرم سلول و جمعيت زياد بچه ها -به طوري كه بعضي از بچه ها مجبور به نشستن جلوي در دستشويي و بعضي نيز مجبور به ايستادن شدند- شرايط را بدتر ميكرد. چند ساعت در همين حالت منتظر بوديم تا كسي بيايد و باز جاي سلول عوض شود و يا لااقل تعداد كمتري از بچه ها در يك سلول باشند تا امكان تنفس به اندازه كافي وجود داشته باشد!

بعد از مدت زيادي باز سربازي در را باز كرد و همه را به بيرون هدايت كرد و اينبار همه به بيرون ساختمان رفتيم. باز فرم ديگري در اختيارمان قرار گرفت و باز همان سوالات تكراري و همان جواب هاي قبلي! بعد از امضا كردن، كمي آن طرف تر بين باغچه و ساختمان در سه صف نشستيم و به ترتيب براي گرفتن عكس به جلوي دوربين مي رفتيم و كاغذي كه روي آن نام و نام خانوادگي و نام پدر و تاريخ دستگيري مان نوشته بود را در دست مي گرفتيم و عكاس از ما عكس مي گرفت و دستيارش هم فيلم مي گرفت! يكي از مواردي كه واقعا غير قابل تحمل بود شوخي كردن این ظالمان، آن هم از موضع قدرت بود. به عنوان مثال هنگامی که يكي از بچه ها براي عكس گرفتن آماده مي شد، يكي از مامورين لباس شخصي كه دقايقي پيش به بهانه گم شدن يك خودكار براي همه خط و نشان كشيده بود – اتفاقا خيلي هم خوش تيپ بود. پيراهن صورتي و موهاي ژل زده و شلوار لي!- به او گفت كه براي عكس گرفتن بايد هزينه اش را هم بپردازي و صورت آن پسر از خنده اي حزن آلود پر شد. معلوم نبود در دلش چه بد و بيراهي به مامورين میگفت! خنده اش از سر ترس بود یا واقعا میخندید؟

بعد از عكس گرفتن دوباره در رديف هاي سابق نشستيم و اين بار يكي از سربازان یک بطري آب براي همه آورد و به نوبت همه از آن آب خوردند. پس از امضا كردن يك فرم ديگر كه با خط بسيار بدي نوشته شده بود و تنها چيزي كه از آن در يادم باقي مانده كلمه «قرار آزادي» و «وثيقه» است به نوبت و پس از خواندن اسممان به درون اتاقی نزدیک در ساختمان كلانتري مي رفتيم و آنجا باز توسط يك مامور لباس شخصي ديگر -كه او هم اتفاقا پيراهن صورتي به تن كرده بود و به قول يكي از بچه ها چهره اش به وهابيان عربستان خيلي شبيه بود!- مشخصات ما –یعنی متهمان!- در پرونده هاي قرمز رنگ -كه حاوي سه فرم امضا شده قبلي ما بود- نوشته میشد. البته این آقا بيشتر مسئول تخريب روحيه دانشجويان بود تا تکمیل پرونده. به عنوان مثال هنگام پرسيدن «دين»، یکی از بچه ها گفت «مسلمان» و او شروع كرد به تمسخر او و اينكه واقعا فكر مي كند كه مسلمان است! صد البته ما دينمان را از امثال او و رهبران فكري او نگرفته بوديم تا منطبق بر آراي او باشم. دين ما توهين و تحقير و سركوب را به هيچ قيمتي مجاز نمي داند. دين ما دستور به مهرباني حتي با حيوانات را داده است. دين ما دروغ را سر منشاء همه گناهان مي داند. دین ما از رفتار تمام كساني كه آنروز به نمايندگي از دين -البته به گفته خودشان- مامور سركوب مخالفانشان بودند بسیار دور بود!

همان موقع ها بود كه ديديم اتوبوس ديگري وارد كلانتري شده و چهره هاي بچه هايي كه پياده مي شوند بعضا آشناست! آنها نيز گروه ديگري از دانشجويان بودند كه به جاي پليس مواد مخدر به طبقه منفي چهار وزارت كشور رفته و آنجا حسابي پذيرايي شده بودند! اين را مي شد از لباس هاي به شدت خاكي آنها و از سر و روي كثيف، خسته و البته مجروح آنان فهميد. همه به صف پياده شدند و در حالي كه دست هايشان از پشت بسته بود بدون اينكه به اطراف نگاه كنند کنار حیاط نشستند و بعد از مدتی به دستور مامورين وارد ساختمان كلانتري شدند. در آن موقع بچه هاي ما به ترتيب براي بازجويي به درون اتاق مذكور مي رفتند و در پرونده هر نفر معرفي به اوين وجود داشت و از اينجا مطمئن شديم كه مقصد بعدي اوين است! دو نفر مسئول صدا كردن و بردن ما به درون اتاق بودند كه يكي میانسال با ريش نامرتب و عينك درشت بر چشم و کوتاه قد و ديگري جوان شايد حتي زير 19 سال سن، که ريش هايش به تازگي رشد كرده بود و كم پشت بود. لباس هايش تقريبا مثل همكارش بود ولي رفتارش به مراتب بدتر! طوري كه يادم هست جايي همين طور كه همه مان در گوشه فرورفتگي كنار ديوار كلانتري جمع شده بوديم و منتظر خوانده شدن اسممان بوديم يكي از بچه ها که برای لحظه اي لبخند به لب داشت، از جانب او با بد و بيراه مورد اعتراض قرار گرفت!

همين حدود بود كه به يك باره شخصي را ديديم كه از بقيه مرتب تر، خوش تيپ تر و با رفتار بسيار بهتر با بعضي از بچه ها صحبت مي کند. به يكي از بچه ها گفت هر كاري از دستم بر آيد براي آزادي شما انجام مي دهم. حرف هايش براي ما خيلي اميدوار كننده بود. در اين اثنا كه اشخاص بسياري مرتبا به درون ساختمان رفت و آمد مي كردند، شنيديم كه دكتر زاكاني نماينده مجلس به كلانتري آمده است. همانجا حدس زديم كه انگار مسئولين بالاخره فهميده اند كه چه فاجعه اي ديشب در كوي رخ داده است! خلاصه، رفت و آمد مسئولين چند وقتي ادامه داشت و از آن طرف بچه هاي آمده از وزارت كشور را هم ميديديم كه همه مراحلي كه قبلا ما طي كرده بوديم -مانند پر كردن فرم ها و غیره- را داشتند انجام مي دانند. همين موقع ها بود كه صداي بلندي از درون ساختمان توجه همه را به خود جلب كرد. فهميديم يكي از مامورين به بهانه واهي مشغول مشت و لگد زدن به يكي از بچه هاي درون ساختمان جلوي سلول ها است. پس از مدتي گفتند بچه هاي دانشجو بيايند اين طرف و همه به محوطه پشت ساختمان كلانتري هدايت شديم. آن مامور كه به نظر انسان خوبي مي آمد و همانجا فهميديم به گفته خودش سرهنگ اطلاعات است، شروع كرد به سخنراني و گفتن اينكه ما سعي كرديم شما را آزاد كنيم و از اين جور حرف ها! پس از آن شخص ديگري كه مي گفتند قاضي است شروع به سخنراني كرد كه «چون ما مطمئن نيستيم كه همه شما آشوب گر باشيد بدون هيچ فشار سياسي از بالا فعلا شما را آزاد مي كنيم و با تطبيق عكستان با عكس و فيلم هايي كه قبلا از اغتشاش گري هاي جلوي كوي گرفته شده است هر كدامتان كه ريگي به كفشتان باشد قطعا دوباره دستگير مي كنيم! وگر نه پرونده تان بسته مي شود و كسي كاري به كار شما ندارد!» پس از او نوبت به زاكاني رسيد تا او هم تقريبا همين حرف ها را تكرار كند. نكته جالب عكس العمل بچه ها بود كه اكثرا باورشان نمي شد كه قرار است آزاد شوند! بعضي گريه مي كردند و بعضي ديگر هم نمي گذاشتند بچه ها سوال كنند تا مبادا در اثر اين سوالات نظر مسئولين امر برگردد!

سرهنگ اطلاعات دوباره شروع به سخنراني كرد و گفت با اين سر و وضع كه نمي توانيد به كوي برگرديد به همين دليل بعضي از بچه ها را از بقيه جدا كرد و به كارمند كلانتري كه با تعدادي تي شرت آن طرف ايستاده بود اشاره كرد و به بچه ها گفت كه بايد لباس خوني تان را در بياوريد. هركس مخالفت مي كرد با عكس العمل جدي مواجه مي شد. انگار اين مسئله خيلي برايشان اهميت داشت كه لباس خوني از كلانتري بيرون نرود! پس از آن مقداري شلوار كردي هم آوردند و به بچه هايي كه -چون از تخت خواب مستقيما به اينجا آورده شده بودند- با شلوارك بودند دادند! جالب اين كه در اثر يورش وحشيانه، خيلي از بچه ها دم پايي به پا نداشتند و يك نفر هم مسئول خريد دمپايي بود كه اينقدر دير آمد كه مسئولين از خير آن گذشتند! پس از آن ديگر بچه ها از حالت رسمي و بازداشتگاهي در آمده بودند. در گروه هاي چند نفري با هم به صحبت مشغول بوديم. عده اي هم اطراف نماينده مجلس گرد آمده بودند و از رفتار لباس شخصي ها گله مي كردند و اينكه چطور ناجا مي تواند به درون كوي بيايد؟! و حدس و گمان هايي هم زده شد و بعدها منابع بسيار موثق حكايت از يورش يگان ويژه با اجازه شخص رئيس دانشگاه مي كرد! لحظاتي بعد ديديم دو كارمند ديگر با تعداد زيادي ساندويچ و نوشابه وارد شدند و از همه خواستند به صف بيايند و غذايشان را بگيرند و آنجا تازه يادمان آمد كه امروز ناهاري هم در كار نبود! بلافاصله كيك و سانديس هم رسيد! جالب اين كه همه بدون اينكه به روي خودمان بياوريم كه معني اين كارها را مي دانيم به سرعت مشغول خوردن شديم! همان لحظات بود كه ماشيني به درون محوطه آمد و شخصي كه رفتار و چهره اش خيلي شبيه همان برادران ياران گروه خدا(!) بود وارد كلانتري شد. انگار كلافه بود از آزادي ما! بيست و چند ساله مي زد و مرتب مشغول رايزني با افراد مختلف از جمله زاكاني و قاضي شد! از حركاتش از دور كاملا ميشد فهميد با آن عصبانيت چه نيت پليدي در ذهن دارد و خدا را شكر كه نتوانست كاري از پيش ببرد. در اين هنگام يكي از بچه ها كه از نزديك او مي خواست عبور كند به يكباره با عكس العمل وحشيانه او روبرو شد و با لگد محكمي از آنجا دور شد! دردآور اين كه او هيچ اعتراضي نكرد و انگار اين كتك كاملا حق او بوده به آرامي به طرف بچه هاي ديگر حركت كرد.

لحظاتي بعد رئيس دانشگاه به آنجا آمد و شروع كرد به سخنراني اي كه مي شد عكس العمل بچه ها را از چهره هايشان در قبال اين سخنان فهميد! اول از همه از رياست نيروي انتظامي تشكر كرد كه قبول كرده ما را آزاد كند و حتي گفت بر خودم لازم مي دانم يك بار ديگر به او زنگ بزنم و تشكر كنم! انگار نه انگار كه آن روز بر ما چه گذشته و چه كسي حمله كرده و چه كسي اجازه داده و... حرف ديگرش از اولي هم بد تر بود كه «بچه ها به هر حال عده اي هستند كه سوء استفاده مي كنند! و من از طرف شما قول دادم!» سخن ديگرش اين بود كه ما به شدت پيگيري مي كنيم كه چه كسي به ساحت دانشجو توهين كرده است! و انگار هيچ كس نمي داند كه در تمام مدت اين اهانت، خودش شاهد اين توهين بوده و حتي به دستور خود او... و كاش آخرين حرفش را لااقل نمي زد. آنجا كه گفت «بچه ها برويم كوي يا برويم مهمانسرا؟!» و نمي دانست كه كه ما از صبح مفصل پذيرايي شديم و فقط جايي را مي خواهيم كه بتوانيم تمام آلودگي هاي آنجا را به همراه خاطراتي كه ذهنمان را پر كرده بود از جسم و روحمان بزداييم... مي گفت شما نخبه هاي اين مملكت و مديران آينده اين مرز و بوميد! و ما آنجا به اين كشور گريستيم كه مديران آينده اش چه نفرتي از گذشتگان خود خواهند داشت!

بعد از چند بار نمايش بالا و پايين رفتن به اتوبوس هاي مختلف و انگشت زدن پرونده و نام پدر را گفتن و دوباره اتوبوس را عوض كردن به بهانه اين كه اشتباه شده و از غير دانشجويان سوار اتوبوس شده اند و... زمان به نفع غارت گران تلف مي شد تا ما زود تر از ساعت 1 بامداد با اتوبوسي -بسيار شبيه همان كه صبح با آن مارا بردند- بعد از حدود 24 ساعت به كوي برنگرديم. چيزي كه آنجا دل ما را به درد مي آورد نگاه مظلومانه و با حسرت جوانان ديگري بود كه گوشه كلانتري زانوي غم بغل گرفته بودند و شايد هنوز هم جايي از اين شهر در بند باشند...

پس از رسيدن به كوي با تصوير وحشتناك خرابه اتاق هايمان روبرو شديم. شايد اين تصاوير بي شباهت به وضعیت ایران پس از حمله مغول نبود. درهاي شكسته شده، وسايل به هم ريخته، شيشه هاي خرد شده، وسايل شخصي به غارت رفته، كمد هاي به هم ريخته و... ديگر چيزي به اذان صبح نمانده بود و من در انديشه 24 ساعتی كه بر من و دوستانم گذشت در كوي قدم ميزدم و منتظر صداي اذان بودم كه به مسجدي كه حتي آن هم از حمله در امان نمانده بود و شيشه هايش خرد شده بود بروم و شكايتم را به پروردگاري بكنم كه با بندگانش عهد بسته است كه تا خودشان دست به تغيير نزنند سرنوشتشان همين خواهد بود.

والسلام عليكم و رحمه الله

پنجشنبه ۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

شما متهم به اقدام علیه امنیت ملی هستید. از خود دفاع کنید.

پایش را میگذارد روی پنجه ی پام و مثل یک ته سیگار له اش میکند. میخواهم فحش و بدوبیراه را بکشم به هیکلش اما از ترس فقط ناله میکنم . . .

"شما متهم به اقدام علیه امنیت ملی هستید. از خود دفاع کنید." یه سری سوال با خط خرچنگ قورباغه نوشته بودند توی یک سربرگ –یادم نیست سربرگ کجا بود- و کپی کرده بودند و فلّه ای میبردندمان که پرش کنیم. اسم و مشخصاتی که ده بار ازمان پرسیده و یادداشت کرده بودند را دوباره میخواستند. شرح ماجرای دستگیری و از این حرفها. یه سوال هم داشت که تقاضای شما از مسئولین چیست؟ یعنی واقعا توقع داشتند در آن اوضاع بدون لکنت حرفمان را بزنیم؟! . . .

کنار کوچه روی زمین نشانده اندمان و یا بهتر بگویم در هم چپانده اندمان! فریاد میزند: "سر پایین!" لباس شخصی و یگان ویژه قاطی هم اند. دیگر به لگدهایی که به کمرم میزنند عادت کرده ام. هر کس سهم خود را میپرازد. عدالت را رعایت میکنند. "بچه ها به قصد قربت بزنید!" در دل نگران آسیب دیدن کلیه هایم هستم که ناگهان سرم از شدت درد میترکد! چشمانم سیاهی میروند. پشت سرم داغ میشود. خدایا! همین چند لحظه پیش پزشکشان معاینه مان میکرد و میپرسید "جاییت درد نمیکنه؟" و من ساده لوح هم میگفتم "نه! چیز مهمی نیست!" با خود میگویم لابد میدانند چه جور بزنند که اتفاق زیاد بدی نیفتد! خنده ام میگیرد! همین چند ساعت پیش بود که اتاق یکی از رفقا بودیم و آمدن لباس شخصیها با چوب و چماق را تصور میکردیم و میخندیدیم. گفته بودند که حمله به کوی قطعی است. یاد آن دختره افتادم که التماس میکرد "تو رو خدا امشب خوابگاه نرید!" یاد وعده ی 4 صبح بسیجی ها افتادم. اما چه کسی باور میکرد؟ فقط یکی از رفقا که در اتاقش را قفل کرده و برایش رمز گذاشته بود: سه ضربه با فاصله! و ما به او میخندیدیم. "تو هم زیادی جوگیر شده ای! مگه شهر هرته! اینجا کوی دانشگاهه! 18 تیر اونقدر تلخ و پرهزینه بود که عمراً تکرارش نمیکنند. اصلا اگه لباس شخصیها بیان خود پلیس جلوشونو میگیره". گفت خاطره های بچه های 18 تیر را مرور کنید. در اتاقتان خوابیده اید و از آرامش تان لذت میبرید. خوشحالید که در این شهر شلوغ و کثیف چند متری جا دارید برای پا دراز کردن و سر بر زمین گذاشتن و آرمیدن. خوشحالید که در این شهر آشفته اتاقی دارید با رفیقانی از جنس خودتان که در کنارشان احساس امنیت میکنید. در همین خیالات خام پرواز میکنید که ناگهان چند نفر آدم چماق به دست عصبانی در را شکسته و چرتتان را پاره میکنند و پرده ادب و عفت را میدرند. نوامیستان را پیش چشمانتان ردیف میکنند و بر سر و رویتان میکوبند. از شکستنی هر چه می یابند میشکنند و از دریدنی هر چه می یابند میدرند. حیا و ادب را میبلعند و ظلم و تجاوز قی میکنند... "بیخیال رفیق! جوگیر شده ای! ده نمکی هم دوربین به دست گرفته و فیلم میسازد. دوران چماق سالاری به سر آمده" . . .

ضربه بعدی برق از چشمانم میپراند. سرم به قدری داغ شده که در شکستنش شک نمیکنم. خدایا! اینا دیگه کین؟ این باتوم بود یا تیرآهن؟ اینجا ایرانه یا عراق؟ من دانشجو ام یا قاتل؟ "من مسئول بسیج الهیاتم! آقا تو رو خدا زنگ بزنید استعلام کنید!" دلم برایش میسوزد. یاد دوست حزب اللهی و احمدی نژادیم(!) می افتم که موقع حمله به اتاق، سعی میکرد بهشون حالی کنه که بسیجیه، اما اونا کاری به این حرفها نداشتند. یاد چند ساعت پیش می افتم. یاد آن دانشجوی بسیجی که تیر به چشمش خورده بود. بنده خدا با رفقای مذهبی اش جلوی مسجد کوی بوده اند که گاردیها تیر مستقیم به سمت کوی شلیک میکنند و چشمش آسیب میبیند. باز جای شکرش باقی است که اگرچه عقلشان منجمد مانده اما ابزارشان کمی مدرن شده است! تیرهای پلاستیکی شلیک میکنند. یکی از همین بسیجیها میگفت اینها اندازه جلبک هم مغز ندارند! اگر داشتند که دیشب با آن فضاحت ساختمان 23 را آتش نمیزدند. احمقها مثل نقل و نبات گاز اشک آور میزدند. نمیدانستند که همینجوری اوضاع کشور اشک آور هست. دانشجو نیازی به این گازها و فلفلها ندارد . . .

توی سلول در هم می­لولیم. بوی گند دستشویی حالمان را به هم میزند. هر از گاهی دست و پای یکی از بچه ها میخورد به پای شکسته­ و ناله­ی جگرسوز... بچه ها خسته شده اند. حال و حوصله رسیدگی به کسی که پایش شکسته را ندارند. احساس میکنیم که از زندگی ساقط شده. با اون پای شکسته و سر و کله خونی و هیکل استخوانی اش اصلا به چشم نمی آید. به یک تکه گوشت تبدیل شده. یکی از بچه ها بغلش کرد آورد توی سلول. بیچاره را باتوم میزدند تا بلند شود اما بنده خدا نمیتوانست تکان بخورد . . .

-"[...]ها رو بشمار!"

-"یک!" -"خواهر موسوی!"

-"دو!" -"خواهر هاشمی!"

-"سه!" -"خواهر خاتمی!"

-"چهار!" -"خواهر کروبی!"

-"پنج!" -"خواهر ناطق!"

-"شش!" -"خواهر کرباسچی!"

-"هفت!" -"خواهر همه اینا!" . . .

دستش را تا فیها خالدونمان فروبرده تا مبادا آنجایمان کلاشینکوف قایم کرده باشیم. عجب بازرسی دقیقی!! با این مینی بوس کجا یبرندمان؟ اینطور که اینها پیش میروند کله ما را سوراخ خواهند کرد و دستشان را توی کله ما فرو خواهند برد تا ببینند آنجا چه خبر است. تویش خالی است و یا با گچ پر شده. خودم را برای انواع اعترافات و اقسام توبه ها و ندامتنامه نوشتنها آماده میکنم. اعتراف به
اینکه تا به حال هفت نفر را کشته ام. 13 بانک را به طور مسلحانه غارت کرده ام. به همکلاسیهای دخترم به بهانه های سیاسی و فرهنگی تجاوز کرده ام. از آمریکا پول گرفته ام. به تحریک موسوی و کروبی قصد آشوب داشته ام. بسیاری از بانکها و مراکز دولتی و ساختمانهای مسکونی، مغازه ها، رستورانها و بیمارستانها و خیلی جاهای دیگر را آتش زده ام. دو تا مامور نیرو انتظامی را گروگان گرفته، یکیشان را کور کرده و دیگری را کشته ام. با سلاح تمام اتوماتیک به سمت مردم تیراندازی کرده ام. سه نیروی لباس شخصی
را با اطلاع از اینکه سرباز گمنام آقا هستند چاقو زده ام. مقادیر زیادی سلاح و مهمات به داخل کوی قاچاق کرده ام. روش ساخت انواع بمب و کوکتل مولوتف را به همکلاسیهایم آموزش داده ام. عضو انواع گروهکها هستم. ماه ها قبل از انتخابات در طراحی انقلاب مخملی همکاری داشته ام. از بنگاه های صهیونیستی خط میگیرم... مشغول اعتراف و ابراز ندامتم که صدای نکره ای حواسم را پرت میکند: "بچه ها تونل درست کنید!" میخواهند با باتوم پذیرایی کنند. خدایا! انگار این یارو فیلم جنگی زیاد دیده! اما... نکند...شاید... ما که خرد و خمیر شدن اتاقهای خوابگاه و باتوم و مشت و لگد خوردن و فحش ناموس شنیدن را باور نمیکردیم، حالا در شش و بش آن بودیم که شکنجه های وزارت اطلاعات را باور کنیم یا نه!... شما چی؟... باور میکنید؟... شبح سپر را روي سرم حس مي‌كنم. دلم کمی آرام میشود که اگر باتوم بزنند به سپر میخورد. اما اینبار مغزم از داخل میترکد. عجب خلاقیتی! باتوم را روی سپر میکوید! به هیچ چیز نمیشود فکر کرد. تنها به درد و رنج. این کارها را از ساواک یاد گرفته اید؟ . . .

"من هفت روزه کسی رو..." سرباز گاردی که توی مینی بوس روی کمرم نشسته بود اینو میگفت. له شدن زیر یک تن لش با بوی
گند عرق و تهدید شدن به اینکه امشب . . .

"مانکن! پاشو بیا!... زانو بزن! از این طرف نه! از اون طرف!"

"تو رو میگم! موقشنگ! پاشو ببینم"

"بدو! یالا! بشین! یک! دو! یک! دو! دستها بازتر! آشغال" . . .

"خدا رو شکر کنید که سپاه شما رو نگرفت!" یکی از گاردیها تو زیرزمین وزرات کشور اینو میگفت. آدم بدی نبود. ستوان بود. از اون کلاه کجها روی سرش بود. میگفت لیسانس حقوق داره. باهاش گپ زدیم. ازمون پرسید "از من بدتون میاد؟" من گفتم "نه" اما فکر کنم دروغ گفتم. یاد قصه چماق و هویج افتادم. ظاهرا این بابا هویجشون بود! . . .

"تازه ما به شما رافت اسلامی نشون دادیم. اونجا که برید سر جاتون میشاشید" اینو سرهنگشون که لباس شخصی داشت میگفت. بعدا عکسش رو توی عکسهای اینترنت پیدا کردیم. خودشون خیلی هم ترسناک نبودند اما هر از گاهی ما رو از لولو میترسوندند. گاهی پلیس امنیت، گاهی سپاه، گاهی وزارت اطلاعات، گاهی اوین و گاهی جوخه اعدام و چوبه دار! راستش رو بخواهید من ترسیده بودم. ادعای مسلمانی داشتند اما اصلا قابل پیش بینی نبودند. سرمون منت میذاشت که اسلامی عمل کرده و گرنه اینا وظیفه ندارند اسلامی عمل کنند که! چه توقعاتی!؟ . . .

"براي ما فرقي نمي‌كنه شما به كي راي دادين. اصلا شايد من خودم به موسوي راي داده باشم. ما فقط ماموريم «نظم» رو توی
جامعه برقرار كنيم"
هفت خواهر رو که یادتونه؟ . . .

"مادر[...] را فحش میدهید؟!" دقت میکنید؟ سرباز گارد به جای اسم یکی از سران مملکت... آنقدر عجیب است که حتی
الان شک میکنم که آیا واقعا چنین چیزی را شنیدم یا نه! بعدها که آقا گفت حمله به کوی محکوم است -یا یه همچه چیزهایی- توی دلم گفتم نکنه واقعا خبر نداره آقا؟ نکنه این لباس شخصیها گوش به فرمان کس دیگری هستند. نکنه قصه کودتای مخملی(!) راست باشه؟ ای آقا! وارد معقولات نشیم بهتره! دوستان به ما توصیه کردند که سیاسی و احساسی و یا جانبدارانه ننویسیم. چشم! ما سعی خود را میکنیم، اما مگر میشود کتک بخوری و بیطرف بمانی؟ نمیدانم. شاید بشود . . .

اولین شنبه شب بعد از انتخابات- امیرآباد شمالی- جلوی کوی

پسره گیر داده به بانک. میله­ی یکی از این تابلوهای ورود ممنوع را گرفته هی لای در آکاردئونی بانک میکنه تا بازش کنه. میرم جلو میگم بیخیال شو. اما گیر داده ول نمیکنه. جمعیت مردد است. بعضیها تشویقش میکنند و بعضیها هم میگویند نکن. میله را از دستش میکشم و میبرم پرت میکنم وسط خیابون. گاردیها پایین امیرآباد ایستاده اند. میروم جلو. سه چهار تا از بچه ها جلو هستیم. گاردیها کمی عقب نشینی کرده اند. تعجب کرده ایم. موانع را کمی جلوتر میبریم تا در پایین کوی آزاد شود. دارم یکی از این بشکه ها –از همانها که برای بنایی استفاده میکنند- قل میدهم که ناگهان از لای درختهای جلوی فنی -همون که شهرداری گل و گلدون توش میفروشه- لباس شخصیها مثل مور و ملخ میریزند بیرون. منو میگی با دمپایی مثله اسب میدوم بالا. بچه ها شیاطین لباس شخصی را با سنگ رجم میکنند. پچ پچ بلند میشود که چندتا از بچه ها رو گرفتند. خدایا! این لباس شخصیها عجب مارمولکهایی هستند! دزد و پلیس بازی میکنند. جوگیر شده اند. آن وقت توقع دارند که... برمیگردم بالا نزدیک بانک. میبینم میله را لای در فروبرده اند و این بار چند نفری باهم... بالاخره در را میشکنند و هورا میکشند و آتش میزنند بانک را و بر باد میدهند غیره و ذالکش را.

. . .

"من توی این سه سال به اندازه امشب کتک نزده بودم" این را یکی از سربازهای گارد توی زیرزمین وزارت کشور میگفت. برای
سربازهای گارد هم تجربه هیجان انگیزی بود. وقتی ما را از اتاق بیرون آوردند جلوی ساختمان 16 و 17 نشاندند و شروع کردند به حال و هول. یکیشان روی زمین زانو زد و با مشت پرید توی صورت رفیقم. آن دیگری کله مرا گرفت و با زانو زد توی صورتم و صدایی درآورد که ما وقتی بچه بودیم برای هیجان دادن به بازیها و دعواهایمان در میآوردیم. خدا رو شکر ضربه اش خیلی هم جون نداشت. همه ی انرژی اش را صرف شکستن در و پنجره ها و وسایل اتاقها کرده بود. دق دلی سه سال خدمت آرام را سر ما خالی میکرد. هیجان قضیه بالا بود. بعدها از دیگر رفقا شنیدم که آنها را دمر روی زمین خوابانده اند و وقتی یکی از بچه ها -که کاملا اتفاقی همان رفیق فوق الذکر بود که اتاقش اسم رمز داشت!- سرش را کمی بالا آورده آنچنان با باتوم بر سرش کوبیده اند که... برای که مینویسی؟ چه کسی باور میکند؟ ما خودمان هم باور نمیکردیم . . .

گفتند "برگردین آسایشگاهتون(!)" اما وقتی داشتیم گیج و منگ برمیگشتیم سمت اتاق دوباره صدامون کردند. "احمق! سنگ میزنی؟ فحش میدی؟ تو بچه سوسول میخوای انقلاب کنی؟" ضربات دستش پیوسته بر سر و صورتم فرود می آمد! صدای فرشته ای بلند شد
"نزنش آقا! نزن! نزن!" فرشته من را از چنگ او در آورد... با دستی سنگینتر و شرارتی افزونتر شکمم را هدف گرفت. یعنی حتی فرشته­ها هم...؟ . . .

-"توکه به ما میخندیدی و میگفتی الکی جو میدیم! چی شد؟" اینو همون رفیقمون بعد از آزادی میگفت. آخر ما مسخره اش
میکردیم که حمله به کوی را جدی گرفته. برای اتاقش اسم رمز گذاشته. از اول شب توی اتاقش کز کرده و...

-"همین دیگه! اینقدر الکی جو دادین که آخر جو هممون رو گرفت!" باز هم مسخره بازی در می آوریم و جوابش را با خنده میدهیم. به قول آن نویسنده­ی معلوم الحال زندیق «فریبی که ما را خرسند میکند بیش از صد حقیقت برایمان ارزش دارد» . . .

"مادر[...]! بیایید بیرون!" او هل میداد و من مقاومت میکردم. یکی از تختها را جلوی در گذاشته بودیم. خسته شده بود. از پنجره اتاق دیده بودیمشان که چطوری ده نفری میریختند سر بچه ها و میزدندشان. از ترس تخت را جلوی در گذاشته و ترسان و لرزان به انتظار نشسته بودیم. شیشه ها و درها را میشکستند و بالا می آمدند. خسته بودند و خسته تر شدند از مقاومت ما. رهایمان کردند. نفسی نیمه آسوده کشیدیم که یک نفر دیگر گیر داد که شماها چرا بیرون نیامده اید و شروع کرد به فحش دادن و تهدید کردن. چند نفر دیگر هم به کمکش آمدند. یکیشان از روی تخت آمد تو. بالاخره تسلیم شدیم. به زور باتوم بیرونمان کردند . . .

"چه بوی گندی میاد! کسی تو شلوارش ریده؟" اگر رفقای ما فلان جایشان را از ترس خراب کردند، حق داشتند. چرا که نمیدانستند با چه کسانی روبرو شده اند. چه بسیار امثال من که منکر شکنجه های حکومت بودند و آن شب همه اش را باور کردند حتی از فلان آویزان کردن را. خرابی ما با دو آفتابه آب برطرف میشود اما خرابی شما چطور؟ خودتان را خراب کردید حضرات نیروی انتظامی! بدجور هم خراب کردید. دلتان خوش باشد که زهر چشم گرفته اید. اما نفهمیده و ندانسته خودتان را رسوا کردید حضرات آقایان! ترسها و دلهره هایتان را آشکار کردید. از چهارتا دانشجوی لاغر و زردنبو میترسید؟ باتوم و شلاق و سپر و لباس ضدشورش و موتور و گاز اشک آور و فلفل و تیر و... پایش بیفتد تانک هم می آورید. پشتوانه 40 میلیونی که دارید، پس از چه میترسید؟ مجوز میدادید برای راهپیماییها، حمایت میکردید از تظاهرات مردم. مانند قبل انتخابات عمل میکردید که دانشجوها با زیرپوش و لباس راحتی تا میدان انقلاب میرفتند و می آمدند و هیچ اتفاقی هم نمی افتاد. ای کاش اندکی عقل داشتید. (از خواننده گرامی بابت این سخنان تند عذر میخواهم. اما واقعا به اینجام(!) رسیده!) . . .

شبهای مناظره- هفته قبل از انتخابات- منطقه امیرآباد و میدان ولیعصر

مناظره احمدی نژاد و کروبی دقایقی پیش تمام شده. دانشجوها مثل شبهای پیش -با شور و حالی که از دانشجوجماعت بعید است!- راهپیمایی انتخاباتی را آغاز میکنند. از کوی دانشگاه به سمت خیابان فاطمی و سپس میدان ولیعصر و بلوار کشاورز و دوباره کوی دانشگاه. با زیرپوش و دمپایی و شلوارک. حتی بعضیها بالش هم بغل میکنند! پلیس حضور دارد اما دخالتی نمیکند. هیچ خشونتی رخ نمیدهد. گاهی رفتار پلیس تهدیدآمیز میشود اما انگار از دمپایی و زیرپوش بچه ها خجالت میکشند! بچه ها از اینکه میتوانند بدون مزاحمت و بدون خشونت آزادانه در خیابانهای تهران بچرخند و شعار
بدهند در پوستشان نمیگنجند! بیشتر دانشجوها طرفداران موسوی و کروبی اند. در میدان ولیعصر طرفداران احمدی نژاد هم هستند. با وجود شعارهای تند هیچ برخورد فیزیکی رخ نمیدهد. پلیس فقط تماشا میکند.

. . .

"[...] ِ نکبت ایستاده میشاشه! اگه یکی دیگه رو ببینم که ایستاده میشاشه خشتکشو میکشم سرش!" مگر در را باز میکنند؟ از کجا دیده؟ ما را که برد دستشویی در را بستیم و با خیال راحت خودمان را تخلیه کردیم تا مبادا در ادامه بازداشت و توهین و تحقیرها شلوارمان را خیس کنیم. همان دستشویی دو طبقه بالاتر؟ زیرزمین دوم وزارت کشور؟ همانجا که ماشینهای قفس دار یگان ویژه پارک بودند؟ مگر شما را هم همانجا نبردند؟ اتفاقا درش هم خراب بود و باز میشد و یک سنگ پشت در میگذاشتند تا در باز نشود. آنجا برای من واقعا مستراح بود و محل استراحت! در کل آن 24 ساعت فقط همان 30ثانیه آرامش داشتم! اما انگار همین آرامش را هم از بعضی دریغ کرده اند! . . .

-"سرها پایین!"

-"بخواب!"

-"[...] سرت رو بگیر بالا!"

-"همکارتون گفت..."

-"خفه شو! سرت رو بگیر بالا. خوابت نبره."

-"بگیر پایین سرتو!"

-"مادر[...]!"

. . .

باتومها بال در می آورند و پرواز میکنند. مثل مرغ ماهیخوار شیرجه میزنند. سپرها رژه میروند. حجم خالی فضا از گاز و دود پر میشود. بوی اشک آور می آید. اشکها به رودها و رودها به سیلاب تبدیل میشوند و بالا میروند و باران میشوند و دوباره... چشمها از حدقه درآمده اند و در میان پوتینها قدم میزنند. پوتینها رشد میکنند. قد میکشند و بالا میروند. بالا و بالاتر. دستها کنده و در گوشه
ای تلنبار شده اند. پاها در صفهای منظم خبردار ایستاده اند و گوش به فرمانند. سکوت سروصدایی برپا کرده است! . . .

ديگر چيزي برايم مهم نيست، از همان اول هم مهم نبود. از همان موقع كه در اتاق نشسته بوديم. انگار همه‌اش رويايي بيش نبود. نقشه‌هايشان برايم نقش بر آب شده بود. دستشان را خوانده بودم. بازيشان را خوب بلد بودم. فقط بايد مواظب ضربات بود. باقي اش ارزش فكر كردن هم ندارد. تنها يك چيز نگرانم مي‌كرد: مادرم . . .

توی زیرزمین وزارت کشور دنبال دوستانم گشتم و یکی یکی پیدایشان کردم. هم اتاق که بودیم هم بند هم شدیم! چندباری به هم نگاه انداختیم و چشمکی و گهگاهی حرف و سخنی. همه بودند. به جز... معده ام سوخت. یکی از بچه ها را هر چه میگشتم پیدا نمیکردم. یعنی کجا بردنش؟ اطلاعات؟ اوین؟...
. . .

پرسید "به کی رای دادی؟" گفتم "کروبی" یکی از این ستوان و سرهنگ ها بود. چند کلمه ای با هم اختلاط کردیم. همون موقعی بود که یه یاروی لباس شخصی که گویا اسمش هم علی بود داشت از ما فیلم میگرفت با موبایلش و اسم و مشخصات و گهگاهی هم یک متلک و مشتی یا لگدی. یادم نیست دقیق چی گفتم و چی گفت. گفتم "شماها بچه ها رو تحریک کردین" اما یادم نیست چی جواب داد. اشاره میکرد به ماجرای سال 86 که کوی به خاطر اعتراض به غذا شلوغ شده بود. خلاصه هرکسی از راه میرسید یه سری به ماها میزد و یه سوالی میکرد و یه انگولی مینمود! علی الخصوص یه سرباز صفر بچه سال که هنوز ریشش هم در نیومده بود! چپ و راست میرفت و به هر بهانه ای لگدی یا شلاقی حواله ما میکرد. از هیچ کدام این گاردیها به اندازه این یه الف سرباز صفر متنفر نشدیم. مثلا به شما گیر میداد که چرا گوشه لبتان لبخند است! یا اینکه چرا به جای دوزانو نشستن زانوهایتان را بغل کرده اید یا چرا چهارزانو نشسته اید یا چرا سرتان کمی به بالا متمایل شده و یا چرا از گوشه چشمتان اطراف را نگاه کرده اید. یا چرا دستهایتان کمی شل بسته شده. آنقدر اذیتمان کرد که آخرهای قصه، فرمانده شان به طور غیابی و خطاب به باقی گاردیها تهدیدش کرد که میفرستدش بازداشتگاه! ایول به مرام فرمانده! جمله آخر را هم گفتیم تا فردا نگویند فلانی بی انصاف است! راستش را بخواهید سربازهای گارد نمیفهمیدند که چه زجر و توهینی به ما روا داشته اند. از ما میپرسیدند که چند نفرتان خدمت رفته اید. کاملا محسوس بود که میخواهند دق دلی سختی خدمتشان را سر ما خالی کنند!! دعوای دیشب با خانواده شان را هم ایضا. یکیشان میگفت "شماها که پول مملکت را میخورید و میخوابید و صبح تا شب هم دختربازی میکنید! چه مرگتان است؟ مثه بچه آدم بشینید درستان را بخوانید!" شاید همه اش بروز ناخودآگاهانه ی عقده های سرکوفته بود. شاید فروید راست میگفت! شاید آنها هم مقصر نبودند . . .

"بچه ها شرمنده اگه بوش میاد!" دستشویی کنار سلول در نداشت. دمپایی یکی را قرض گرفتم رفتم دستشویی تا اگر کتکمان زدند مثانه ام خالی باشد آبروریزی نشود! سلول حدود پانزده الی بیست متر مربع بود. بدون نورگیر و هواگیر. 46 نفر کنار هم تلنبار شده بودیم. یه سوراخ کوچکی بود که هواکش داشت و یه لامپ کم مصرف کوچک. مرکز مبارزه با مواد مخدر شاپور. به قول وزارت کشوریها "پلیس امنیت" . . .

"میخواستید انقلاب کنید؟ میخواستید نظام را عوض کنید؟ چرا مثه موش آب کشیده شدید؟" احساس میکردند جلوی یک انقلاب را گرفته اند. واقعا جوگیر بودند. دلشان میخواست کار مهمی کرده باشند . . .

"میشناسمش!" دانه دانه چنگ میزد به مویمان و سرمان را میکشید عقب تا شناساگرشان شناساییمان کند. یادم نیست گفت "میشناسمش" یا گفت "آشناست". توی دلم گفتم شاید واقعا از رفقایمان است. بالاخره ما توی فامیل و دوستهایمان رفیق بسیجی هم داریم. خودمان هم در نزد بعضی دیگر از رفقایمان بسیجی محسوب میشویم! مرا بردند کنار تیر چراغ برق. روی سر بعضی از بچه ها کیسه میکشیدند. یه چیزی مثه پاکت شیرینی. گفت دستهایت را بگیر به تیر چراغ. تیر چراغ را بغل کردم تقریبا. یه نفر با باتوم روی انگشتانم میزد تا روی تیر چراغ مرتب شوند! پیرهنم را کشیدند روی سرم. انگشتهای شست دو دستم را از پشت به هم بستند با تسمه ای پلاستیکی . . .

وقتی از تونل لباس شخصیها در نزدیکی ساختمان 23 با لگد و فحش بدرقه شدیم و از در پایین خوابگاه آمدیم توی امیرآباد، من را از بقیه جدا کرده و سوار موتورم کردند و بردند. فلان فلان شده ها استاد جنگ روانی بودند. بدجور جو میدادند! آنقدر که حتی خودشان هم باورشان شده بود خبر خاصی است! موقعی که سوار موتورم کردند، پیوسته بدوبیراه میگفتند. موهایم در چنگ نفر پشتی بود و نفر جلو سرش را به عقب پرت میکرد تا کوتاهترین لحظات را از دست ندهد! . . .

"سیاسی هستی؟" خنده ام گرفته بود از سوالش. گفتم "منظورتون چیه؟ یعنی روزنامه و کتاب بخونم؟" اوضاع خنده داری بود. پرسید "هم کلاسیهای سیاسی ات کیان؟ کیا توی خوابگاه جو میدن؟" یادم نیست چی شد که یه دونه خوابوند زیر گوشم و گفت "دروغ نگو!" عجب دست توپولی داشت! گفتم "من دروغ نمیگم" گفت "کیا توی خوابگاه جو میدن؟ من اسم میخوام. نیگا کن رفیقت اسما رو نوشته برام" یه تیکه کاغذ رو جلوم گرفت که با خط خرچنگ قورباغه یه چیزایی توش نوشته شده بود. گفتم "من آدم سیاسی نیستم" گفت "شجاع بازی در میاری؟ وقتی [...] تو [...]ت کردم حرف میزنی" اون طرف تر چند تا از بچه ها رو روی زمین نشونده بودند. باتوم برقی میزدند یا چیز دیگه نمیدونم اما ناله بچه ها درآمده بود. دلم ضعف میرفت . . .

-"اینو نیگا چه قیافه مظلومی داره" پای برهنه ام رو نشونش دادم گفتم "اینجا از گوانتانومو هم بدتره" از پشت لگد زد. کمی بعد اومد جلوتر. موهای جلوی سرم رو گرفت کشید. "شماها نجس اید! اگه ما رو گیر میاوردین تیکه پارمون میکردین" جواب دادم "فعلا که شما داری منو تیکه پاره میکنی" . . .

خیلیهایمان پابرهنه بودیم. کف پارکینگ چهارم وزارت کشور روی زمین خاک و خل و روغنی حدود 14 ساعت نشسته بودیم. با دستانی که از پشت بسته بودند. البته رافت اسلامیشان را هم بگویم که فردا نگویند فلانی بی انصاف است: یکی دو ساعتی اجازه دادند کف زمین ولو شویم. دست من را هم یکیشان از پشت باز کرد از جلو بست که راحت بخوابم. کمرم درد میکرد. پشت سرم را نمیتوانستم زمین بذارم. با کوچکترین تماسی تیر میکشید. به پهلو دراز شدم . . .

آهای لباس شخصیها! آهای نیروی انتظامی! خیلی خوب زهر چشم گرفتید از ما! دست مریزاد! ایول به هنرنمایی هایتان! من اعتراف میکنم که از شما ترسیدم. شماها به طرز وحشتناکی احمق هستید. و چه چیز ترسناکتر از یک احمق؟ (خواننده گرامی! ما سعی میکنیم که بیطرف باشیم و جانبدارانه ننویسیم اما چه کنیم که این لباس شخصیها و نیروی انتظامی نمیگذارند که ما بیطرف بمانیم!) . . .

"مگه شماها نماز هم میخونید؟ خاک بر سرتون. حالا همشون نمازخون شدن!" سر ظهر کمی مهربان شده بودند. یکی از دوستان نزدیکم و چندتای دیگر رفتند برای نماز. آن دوستم را خوب میشناسم. نمازش قضا نمیشود. اما تا آن لحظه نماز صبحش قضا شده بود. بعضیها که سر و دست و لباسشان خونی بود سوال میکردند که چه باید کرد؟ یادم باشد برای دفعات بعد از آقا استفتا کنم که در این مواقع چه باید کرد!؟

-"ببخشید. صابونی چیزی هست؟ با این دست و پای کثیف..."

-"همینی که هست. وضوتو بگیر خدا خودش قبول میکنه!"

. . .

یکشنبه بعد از انتخابات امیرآباد شمالی جلوی دانشکده فنی- ساعاتی قبل از تجمع احمدی نژادیها در ولیعصر

دو تا موتور شاسی بلند خفن، لباس شخصی، دوترکه، باتوم به دست، مشغول استعمال الفظ رکیک کاف دار برای مردمی که جلوی در فنی ایستاده اند. در حال محافظت از گروه بیست نفره ای که در حمایت از احمدی نژاد به سمت جشن پیروزیشان در ولیعصر در حرکت اند و هنگام عبور از جلوی در فنی امیرآباد با شعارهای "احمدی بای بای" و "مرگ بر دیکتاتور" بدرقه میشوند. حتی به خانمهای محجبه هم رحم نمیکنند. با چنان اطمینانی فحش میدهند که من حقیقتا میترسم. جهالت در چهره هایشان موج میزند. از محیطی که برای رشد این قبیل آدمها فراهم شده میترسم. دوست بسیجی و حزب اللهیم جلو میرود و میگوید "آقا صلوات بفرست!"

. . .

-"از ثارالله اومدید؟"

-"اسم نبر احمق!"

. . .

موهای سرم را در مشت گرفته و سرم را میپیچاند. "چی مصرف میکنی؟" لگد میزنند تا نقش زمین ات کنند . . .

یکشنبه بعد از انتخابات خ فاطمی پیاده روی جلوی وزارت کشور- ساعاتی قبل از تجمع احمدی نژادیها در ولیعصر (ساعتی پس از ماجرای جلوی فنی)

"آقا سریعتر برو! وای نستا!" یه سربازه باتومش رو تکون میده و نمیذاره کسی اون جلوها وایسه. چند لحظه ای می ایستم و وزرات کشور را تماشا میکنم. "وای! اونجا رو ببین! یکی از اون موتورهای لباس شخصی که جلوی در فنی امیرآباد دیدیم! چه جالب! عین فیلم سینمایی شده! یعنی دنیا اینقدر کوچیکه؟" به میدان فاطمی که میرسم... یا اباالفضل! مثل سوسک و مورچه و ملخ، پلیس و گارد و غیره...

. . .

"راه بیفت [...]!" و بازهم قصه فحش و مشت و لگد. "از پایین نبرید تکه پاره شان میکنن" دلش برایمان سوخته بود؟ لباس شخصیها ساختمون 23 را گرفته بودند. لباس شخصیها از پایین کوی و گاردیها از بالا و از در اصلی کوی حمله کرده بودند. "سر پایین!" یعنی میترسیدند از شناخته شدن؟ "به رهبر فحش میدید؟" احساس میکرد فتنه عظیمی را خاموش کرده و کار بزرگی را به ثمر رسانده "ما برای نظام شهید دادیم" . . .

"زنگ بزنید بنیاد شهید آقای [...]. من فرزند شهیدم. نامه داده بود که کوی مهمان بشم" التماس میکرد. "خفه شو! من خودم برادر
شهیدم! آبروی ما رو بردی! اون پسره میگه دیده که داشتی سنگ میزدی!"
یه پسره را که ته صف نشسته صدا میکند. پسره می آید و مثل یک آدم رذل میگوید او را دیده که سنگ میزده است! خدایا! این پسره دانشجوست؟ حضرات اینقدر ترسناک اند یا دانشجوها
اینقدر ترسو شده اند که برای خودشیرینی . . .

"بگو من خرم!" با موبایل از بچه ها فیلم میگرفت. پسره هم بی معطلی گفت "من خرم!" نمیدانستم اگر از من چنین چیزی بخواهد چه میکنم. آیا از لگدها و شلاق زدنهایش میترسم یا اینکه... بدبختانه قابل پیش بینی هم نبودند. آنچنان زهر چشمی از ما گرفتند که هیچ شکنجه ای را از آنها بعید نمیدیدیم.

-"اسمت چیه؟... بگو الاغ"

-"الاغ"

یاد حرفهای اون سرهنگه که می افتم دلم میخواهد یک فصل کتکش بزنم. سر ما منت میذاشت که با رافت اسلامی باهامون برخورد کرده.

-"چی میخونی؟"

-"الهیات"

-"خفه شو [...]! تو الهیات میفهمی؟" (خواننده گرامی! من حوصله ندارم هر جا که مشت و لگد و باتوم میزدند
بنویسم که چه گونه میزدند. خسته شدم. همانطور که آن لحظات از این همه کتک خوردن و تحقیرشدن و بلاتکلیفی خسته شده بودم.)

. . .

-"سرش خونریزی داره. همینطوری بمونه ممکنه بمیره!"

-"بذار بمیره!"

. . .

شایع شده بود که چند نفری را کشته اند. همه میپرسیدند از کشته ها چه خبر؟ میگفتم من خبر موثق ندارم. اما آنطور که آنها حمله کردند هیچ بعید نیست چند نفری را هم . . .

-"شما فکر کن برادر کوچیک خودت. پسر خودت. این اگه چشمش رو از دست بده یک عمر بدبخته. یه پزشک ببریدش. چشمش چرک
کرده."
چشمش آنقدر سیاه شده و باد کرده بود که خود گاردیها بهش میگفتند "اونی که کوره!". ما نگرانش بودیم. خودش هم خیلی ساده
بود.


-"بره از همونهایی که تحریکش کردن کمک بخواد!" . . .

خواننده گرامی خیال نکند به ما خیلی هم بد میگذشت. پس از مدتی به نظم موجود (یا همان بی نظمی خودمان!) عادت کردیم. انگار درستش هم همین بود. درستش همین بود که آن ها بازخواست کنند و ما پاسخگو باشیم. آنها فرمان بدهند و ما مطیع باشیم. درستش همین بود که ما با دستان بسته روی خاک و خل بشینیم و آقایان با پوتین واکس زده جلوی ما رژه بروند و بر سر ما بکوبند. انگار از اول هم حق ما همین بود که کتک بخوریم و فحش بشنویم و سرمان را پایین بگیریم. انگار تا آخرش هم همین­طور بود: آن هنگام که فرشته های نجات در حیاط "پلیس امنیت" برایمان نطق آزادی میکردند. آن هنگام هم طبق عادت روی زمین، در صف و ستون منظم مینشستیم و سرمان را پایین میگرفتیم!

شنبه بعد از انتخابات- خ فاطمی- سه راه کاج- نزدیک وزارت کشور- بعد از ظهر

جمعیت معترضین از غرب خیابان حجاب به سمت وزارت کشور در حرکت هستند. سر سه راه کاج عده ای بسیجی که پرچم ایران و عکس احمدی نژاد در دست دارند خیابان را سد کرده اند. جمعیت معترض با فاصله صد متری آنها کف خیابان مینشیند و آرام شعار میدهد. ناگهان «الله اکبر»گویان راهرویی در صف بسیجیها باز میشود و گاردیها با لباسهای سوسکی از پشت سر بسیجیها به سمت جمعیت معترض حمله ور میشوند. موتورسوارهای سوسکی هم پشت پیاده ها می آیند و جمعیت معترض را میزنند و متفرق میکنند. عده ای از مردم در پیاده روها و کنار خیابان مثل تماشاچیها ایستاده اند. جمعیت معترض که به عقب رانده شده بود ماشین آر دی یک آخوند را که از غرب به شرق فاطمی حرکت میکرد خرد و خمیر میکند. ماشین آخوند از یکی از کوچه های قبل از سه راه کاج به سمت جنوب میرود و از مهلکه میگریزد. لباس سوسكيها موبايل يه پسره را ازش میگیرن. پسره گريه مي‌كند. مادرش هم پیشش هست. ميگوید موبايل براي خودش نيست. خودش رو هم مي‌خوان بگيرن. مردم پادرمیانی میکنند. يه درگيري لفظي بين پليس‌ها و مردم پيش می آید. خانم چادري تسبيح به دست در حال عبور، ذكرش شده لعن و نفرين به...

. . .

آن طرف زیرزمین داشتند کار ساختمانی میکردند. سروصدا و گرد و خاکش نصیب ما بود. نور آفتاب را آن سمت میدیدم. شاید هم نور چراغ بود. حدس زدم صبح شده. یک کارتن آوردند تویش ساندویچ نان و پنیر بود. میگفتند اضافه ی صبحانه بچه هاست که برایتان آورده ایم. بیچاره ها دلشان میخواست مهربان و بامرام باشند اما راهش را بلد نبودند. نمیدانستند که درد ما نان و پنیر نیست . . .

"فکر کردین فقط نظر شماها مهمه؟ یعنی اون کشاورزی که توی دهاته رایش به درد نمیخوره؟ شماها فکر کردین کشور فئودالیه؟" داشت نصیحتمان میکرد در حد وسع خودش . . .

طرفهای بعدازظهر هم که قرار بود بفرستندمان "پلیس امنیت" میگفتند هنوز اتوبوس نیامده. منتظر بودیم. سه تا سه تا جدایمان کردند و برایمان ماکارونی آوردند. میگفتند از سهم ناهار خودشان برایمان آورده اند. آب هم دادند. قاشق نداشت. ولی سس گوجه داشت. نان لواش هم بود. رافت اسلامی آقایان است دیگر. از تساهل و تسامح، نان و پنیر و ماکارونی اش را خوب یاد گرفته اند! سرهنگشان میگفت "اگه نخورید جلوی اسمتان مینویسم اعتصاب غذا تا پدرتان را دربیاورند" در آن اوضاع مسخره، خوشمزگیهای جدی مآب آقایان هم بدجوری بیمزه بود . . .

سوار اتوبوسمان كردند. "به پرده ها دست نزنید. سرها رو بذاريد رو صندلي جلو. كسي سرشو بياره بالا سرشو ميتركونم" سرم روی صندلي بود اما زيرچشمي به بيرون نگاه مي‌كردم. از پشت پرده بيرون خوب ديده نمي‌شد. اما به خوبي ساختمون وزارت كشور رو تشخيص دادم. بعدش هم ميدون فاطمي، بلوار كشاورز، پل كالج... "پايينو نگاه كن [...]!" نمي‌دونم با من بود يا نه. اما در هر صورت ترسيدم و نگاهم رو به پايين انداختم. ديگه نتونستم بقيه‌ي مسير رو دنبال كنم . . .

زیرزمین وزارت کشور خلایی بود که هر بلایی میخواستند میتونستن سرمون بیارن. هیچ نشانی از قانون نبود. رافت اسلامی شان هم که... وارد "پلیس امنیت" یا همون مرکز مبارزه با مواد مخدر که شدیم خیالمون کمی راحتتر شد. چون لااقل یه دفتر و دستکی میدیدیم. بوی ضعیف قانون می آمد. چهارتا کاغذی، عکسی، پرونده ای... بچه‌ها را توی راهرو نشانده بودند. دانه دانه صدا مي‌كردند. بايد اسم پدرتو بلند مي‌گفتي. اسم من رو كه خوند بلند شدم و رفتم. دو ضربه‌ي باتوم محکم بر گرده ام فرود آمد. فقط به خاطر اينكه ٢ ثانيه و 5صدم ثانیه اسم پدرم را دير گفتم! یکی از بچه ها که خیلی اعصابش به هم ریخته بود بعدها میگفت "بدترين چيزي كه حال منو به هم مي‌زد اين بود كه جاي شاكي و متهم عوض شده بود. نصفه شبي مي‌ريزن تو محل زندگيت، همه چيز رو له و لورده مي‌كنن. از روي تختخواب با چك و لگد و فحش و بدوبيراه مي‌برنت. يه 24 ساعت عذابت ميدن. بعد به خاطر اقدام عليه امنيت ملي ازت شكايت مي‌كنن بعد هم با ريش سفيدي و پادرمیانی دو نفر كه از خودشونن منت سرت مي‌ذارن و آزادت مي‌كنن، تازه اونم به قرار كفالت، يعني مرامي، يعني در واقع بايد مي‌فرستادنمون اوين، اما لطف كردن و موقتا آزادمون كردن، اما پروندمون همچنان بازه. اين است مملكت اسلامي آقایان". . .

-"گرایشم کنترله"

-"کنترل کیفیت؟"

توی زیرزمین وزارت کشور پایم را دراز کرده و به ستون تکیه داده بودم. ماکارونی را میبلعیدم که سربازه آمد سر صحبت را باز کرد و راجع به رشته ام پرسید. جواب دادم "نه! منظور کنترل یک سیستم. کلا از هر نوع"

گفت "خفه شو! خودم میدونم!"

نمیدانستم باید بخندم یا گریه کنم! . . .

بالاخره اینها هم مامورند و معذور. باید امنیت را تضمین کنند برای مردم. اگر روی خوش به مجرم نشان بدهند که دیگر امنیت را نمیتوانند برقرار کنند. بالاخره تشر زدن و زهرچشم گرفتن لازم است. توهین و فحش و تحقیر اجناب ناپذیر است. (خواننده گرامی! کمی شوخی با بروبچ وزارت و نیرو انتظامی که ایرادی نداره؟ امنیت ملی که دچار مشکل نمیشه؟ ها؟) دانشجو باید بداند که در رختخواب خوابیدن(!) بدون هزینه نیست. دانشجو نباید فکر کند که استراحت کردن کار راحتی است. دانشجو نباید فکر کند که ایجاد تغییر و یا حتی ایجاد عدم تغییر(!) آسان است. دانشجو باید بداند که همه ی اینها در حکم محاربه با نظام و اقدام علیه امنیت ملی است. خوابیدن
در اتاق کوی که جای خود دارد،اعتراض و انتقاد که دیگر حرفش را هم نزن که ازت دلخور میشم! دانشجو بداند که اصلاحات و انقلابات و تغییرات و کلا این مزخرفات هزینه دارد. دانشجو باید پیه این هزینه ها را به تنش بمالد. مگر دیگرانی که برای ما انقلاب
کردند و سپردندش به دست ما کم سختی کشیدند؟ حالا ما الکی الکی این انقلابی را که برای ما کردند بدهیم دست شما؟ بدهیم دست شما بچه مزلّفهای غربتی؟ نخیر! دانشجو بداند که مملکت هرکی به هرکی نیست. مملکت باتوم و گاز اشک آور دارد. مملکت لباس
شخصی دارد. مملکت پلیس ضدشورش و یگان ویژه دارد. وزارت کشور ِ مملکت، زیرزمین دارد! زیرزمین وزارت کشور چراغ دارد. دستشویی دارد. کمربند و شلاق دارد. هرچند به بیرون در و پنجره ندارد اما مملکت "حاج مالک" دارد! برای بریدن موهای بلند تیغ دارد! برای تراشیدن موی مو قشنگها ماشین اصلاح موزر آلمانی دارد! برای غلتاندن و ادب کردن بچه های بد، زمین خاک و خل و روغنی دارد. یک لباس شخصی به اسم "علی" دارد که موبایل دوربین دار از نوع سونی اریکسون کا-سیصد دارد و حتی با پای شکسته اش هم حال و حوصله بازجویی سرپایی دارد. یک سرباز صفر عقده ای دارد. مملکت زندان و شکنجه دارد. مملکت بازرس اطلاعات دارد. مملکت مفتش عقیده دارد. مملکت پلیس امنیت دارد. لولوخرخره دارد. مرکز مبارزه با مواد مخدر دارد. آن مرکز چندین سلول دارد. سلول، دستشویی بدون در و پیکر دارد. بوی گند دارد. البته مملکت سیب زمینی هم دارد! . . .

پوستش را ریختیم جلوی دستشویی. جای دیگری که نمیشد ریخت. تازه جلوی دستشویی هم بچه ها دراز کشیده بودند. بوی گند دستشویی جلوی آن را خلوت میکرد. نان و سیب زمینی را به زور فرو کردیم در حلقمان. "نگهبان! نگهبان! نمک را بیاورید!" سیب زمینی را با نمک خودمان خوردیم!! سلول پانزده بیست متری فرصتی بود تا با خودمان خلوت کنیم. راحت حرف بزنیم و درد دل کنیم. بگوییم و بخندیم و شعری زمزمه کنیم. با اتوبوس آوردندمان اینجا. 46نفری که با دو دستگاه مینی بوس برده بودند وزارت کشور با یک اتوبوس منتقل کردند به اینجا. آنجا –منظورم همین اینجاست!- عده دیگری از بچه های خوابگاه را دیدیم. 87نفر را. 87نفری که از همان اول آورده بودند پلیس امنیت. جمع بزنید این دو را میشود 133 نفر؟ 133 تا دانشجو را گرفتند برایشان پرونده اقدام علیه امنیت ملی
ساختند. تعداد دیگری را هم بردند اوین. بعضیها را تا همین الان که اینها را مینویسم آزاد نکرده اند . . .

-"اینجا هوا خیلی بده. بیزحمت برای ما آب بیارید"

-"از همون دستشویی بخورید"

-"لااقل یه لیوانی چیزی بدید"

. . .

با اينكه به لحاظ فيزيكي سلول پليس امنيت خفه‌ترين جايي بود كه ما رو بردند اما براي اولين بار اونجا احساس يه آزادي نسبي پيدا كردم. اونجا كسي غير از خود ما نبود. همه دانشجو بودند. با رفقا حرف مي‌زديم و حال و احوال میکردیم. به همديگه قوت قلب مي‌داديم كه به زودي آزاد مي‌شيم. زیر لب زمزمه میکردیم "مرغ سحر..."

. . .

اسمهامون رو مي‌خوندن تا بريم پرونده‌مون رو انگشت بزنيم و سوار اتوبوس آزادي شيم! اسم منو كه خودندن مي‌خواستم يه نگاهي به پرونده بندازم و بعد انگشت بزنم. "بزن انگشتو ببينم، حالا مي‌خواد بخونه واسه من" قیافه اش را که میدیدی برای زهره ترک شدن هفت پشتت بس بود. "چي مي‌گه؟ بيا اينجا ببينم. چي ميگي؟" هر حرفی كه مي‌زدي از نظر آنها اضافه بود. ممكن بود مجبور شي مهمونشون بموني. بايد خفه مي‌شدي . . .

راستی! راجع به دستبندها چیزی براتون گفتم؟ گفتم که دست منو از پشت با دستبند پلاستیکی (معروف به اسرائیلی) بستند؟ گفتم توی زیرزمین وزارت کشور دستهای همه را با بند کفش از پشت بستند؟ گفتم در کل ماجرا فقط توی "پلیس امنیت" دستهامون رو باز کردند تا پرونده هامون رو کامل کنیم و امضا و انگشت بزنیم؟ (البته برای ماکارونی خوردن و دستشویی رفتن دستمان را لحظاتی باز کردند) گفتم که نان و پنیر وزارت کشور به بعضیها نرسید؟ گفتم که یه ذره ماکارونی ریخت کف زمین سرباز تشر زد که بردار بریز توی ظرف غذات؟ گفتم که به یه سرباز گفتم "غذا میدید تا جون بگیریم دوباره بزنیدمون؟" و سرباز خندید؟ گفتم که یکی از بچه
ها به حاج مالک که با ماشین اصلاح موزر روی سر بعضیها چهارراه درست کرده بود خیلی جدی گفت "مالک جان! این پشت موی مرا میتوانی یه خط بندازی؟" و حاج مالک با خنده گفت "مگه من آرایشگرم؟!" و ما زیر لب خندیدیم؟ قصه آن کسی که اسمش را اشتباه گفته بود و موقع رفتن به "پلیس امنیت" راستش را به حاج مالک گفت و حاج مالک و رفقایش حسابی از خجالتش درآمدند و حسابی روی خاک و خل زیرزمین غلتش دادند گفتم؟ گفتم یا نگفتم؟ گفتم که هنگام پرکردن آخرین برگه­ی کفالت بچه­ها طبق عادت کپ زدن دوران دانشجویی، از روی دست هم کپ میزدند؟ گفتم که یارو گفت "امتحان که نمیدید. دو خط بنویسید تموم شه بره" و یکی از بچه ها خندید و یه یاروی دیگه زد توی گوشش؟ گفتم که بعضی از بچه ها گریه میکردند؟ گفتم که . . .

اتوبوس حامل(!) ما که از پلیس امنیت خارج می شد خانواده های بازداشت شدگان را دیدیم که پشت در پلیس امنیت به انتظار خبری از فرزندانشان جمع شده بودند. یاد صحنه های آزادی اسرای جنگ ایران و عراق افتادم. دلمان میخواست سرمان را از پنجره بیرون ببریم و برای آنها دست تکان بدهیم!! اشک شوق بریزیم و فریاد بزنیم "به امید آزادی تمام اسرا!" . . .

"هرکی لباسش خونی شده بیاد تی شرت و شلوار بگیره" چه ارزان خریدند جنایاتشان را. توی حیاط مرکز مبارزه با مواد
مخدر نشانده بودندمان. در این یک ساعت آخر با ساندویچ کالباس و نوشابه و کیک و ساندیس و تی شرت و شلوار سرمان را حسابی گول مالیدند. فرهاد رهبر، رییس دانشگاه تهران و زاکانی، نماینده مجلس فرشته نجات ما شده بودند. انصافا بعد از 24 ساعت درد
و رنج و وحشت و بلاتکلیفی همه ما با ولع بسیار گولها را خوردیم و پوشیدیم. شیرینی این آزادی آنقدر زیاد بود که حس و حال اندیشیدن به 24 ساعت گذشته را نداشتیم. فرهاد رهبر میگفت که آن شب توی دانشکده تربیت بدنی بوده. بچه ها میگفتند آن شب بعد از
حمله آمده کوی گفته من به گاردیها اجازه دادم بیان تو تا جلوی لباس شخصیها رو بگیرن! (البته بعدها حرفشو تکذیب کرد. گفت من به گارد اجازه ورود ندادم)مي‌گفت بايد دوباره تلفني از احمدي مقدم تشكر كنم كه همكاري كرد تا شما زودتر آزاد بشيد! اينو
كه گفت مي‌خواستم همونجا بلند شم مرتبش کنم(!) و ازش بپرسم "تشکر بابت چی؟" شايد نسبت به رهبر، حتی بیشتر از اون سرباز
صفره... فردا پس فردا توی تلویزیون دیدمش که آمده تا کشته شدن دانشجویان در کوی را انکار کند. یاد آن شایعات افتادم که میگفتند رهبر توی وزارت اطلاعات بوده. آمده بود تلویزیون تا جنایات را به جای محکوم کردن انکار کند! هرچند شاید خواننده گرامی
ندیده باشد و باور نکند اما رهبر روزی در برابر انتقادات نسبت به نصب گیت در ورودی دانشگاه ادعایی شبیه به تهدید کرد: "میخواهی من هفته گذشته بهت بگم کجا رفتی؟ اصلن مستند بهت بگم کجا رفتی؟" . . .

توي اتاق نشسته ایم. تخت پشت در است. از پنجره له شدن يكي از بچه‌ها زير باتوم‌هاي گاردي‌ها را میبینیم. به يكي از بچه‌ها زنگ مي‌زنم. خدارو شکر ایرانسل دولتی نیست. وضعيتمون رو براش توضيح مي‌دم. مي‌گم به هركس كه ميتونه زنگ بزنه. چه بايد كرد؟ مقاومت كنيم؟ تسليم شيم؟ زير تخت‌ها قايم شيم؟ گوشه‌ي اتاق جمع شيم و بالش‌ها رو بالاي سرمون بگيريم؟ خفه شيم يا داد بزنيم؟ صداي شكسته شدن درها و شيشه‌هاي طبقه‌ي پايين به گوش مي‌رسه.